𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁹ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
بدو رفتم سمتش . .
مانی:روژیننن!
بغلشکردموبرمشپایین . .
و بردمش تو ماشین سریع سمت بیمارستان حرکت کردم . .
بیست دقیقه ایی تو راه بودیم با بچه ها
که بالاخره نزدیک ترین بیمارستان زدیم بغل و یه تخت آورن و روژینو گزاشتن روشو بردن
داخل بیمارستان یکمی منتظر موندیم ک دکترش اومد بیرون .
مانی:ببخشید حالش خوبه ؟
+ایشالا بهترم میشه فعلا چیزی مشخص نیست
مانی:وای وای من اگه چیزیش بشه خودمو اصلا نمیبخشم
علی:داش مگه تو چیکا کردی؟
مانی:من آوردمش تو این مهمونی کوفتی
بچها شما ندیدن چیزی بخوره؟
کسی بهش چیزی تعارف کنه و بخوره؟
آنا:خب مثلا چی؟
مانی:من چمیدونم نقلی ابنباتی هر گ.هی!
آنا:چرا چرا یکی از گارسونا اومد شکلات تعارف کرد بهش دقیقا بعد از اینکه اون شکلاتارو خورد اینجوری شد . .
مانی:یعنی میگی تو اون شکلاتا چیزی بوده؟
ممد:هنوز چیزی مشخص نیست
یه ساعتی گذشت ک دکتر باز از اتاق اومد بیرون . .
مانی:چیشده آقای دکتر؟
+خداروشکر یه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
مانی:چرا اینجوری شدن؟
+بر اثر مصرف کوک.ایین .
مانی:چی ایشون ک اصن مصرف نداره
+مشخصه اولین بارش بوده ک حالش انقدر بد شده .
مانی:یعنی چی الان باید چیکار کنم ؟
+بگردین ببینید کی اینکارو باهاتون کرده .
مانی:یعنی چی ؟
+هرکی بوده به قصد کشت این مو.اد رو دادن این خانوم مصرف کنن .
مانی:یعنی یعنی قصد کشتنشو داشتن؟
+بله از آزمایشی ک اومده این خانوم واقعا شانس آوردن.
بنظر من پیگیری کنید .
مانی:خیلی ممنونم ، میتونم برم ببینمش؟
+بله تشریف بیارید .
مانی:بچها شما دیگه برین خونه ببخشید امشبتونم بهم زدم
ممد:نبابا این چه حرفیه
علی:نگو عین حرفو فعلا هستیم ببینیم حالش چطوره
مانی:باشه من برم برمیگردم
وارد اتاق شدم*
رفتم کنار تختش نشیتمو موهاشو نوازش میکردم . .
مانی:روژینم؟میدونی اگه بلایی سرت میومو من باید چ خاکی تو سرممیکردم؟
بهت قول میوم کسی ک خواسته اینکارو باهامون کنرو پیدا کنم . . بلایی سرش بیارم ک ب گ.وه خوردن بیوفته .
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝘀𝘁𝗮𝗿 💞.
𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁰ | 𝑫𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒊 .
یکم که گذشت روژین بهوش اومد داروهاشو رفتم از داروخونه گرفتم
و رفتم پیشه دکترش
مانی:میتونه بره خونه؟
+بله بله مشکلی نیست
مانی:وقتی بهوش اومد بردمش تو ماشین
و راه افتادیم
روژین:کجا کجا میری؟
مانی:خونه ی من
روژین:نه نه باید برم خونه ی خودم
مانی:عمرا اگه بزارم تنها باشی بری خونه
میایی خونه ی من حرف نباشه
روژین:آخه لباسام وسیله داره کلی وسایل دانشگام نمیتونم بیام
مانی:الان میریم همشو میاریم . .
فقط جدا از اینا
یه سوال دارم ازت
روژین:بله
مانی:امشب چی خوردی؟
روژین:امشب؟؟
مانی:عاره امشب تو مهمونی چی خوردی؟
روژین:مانی من الان واقعا یادم نیست
از یجا به بعد مهمونیو اصنیادمنی-وای! آنیل ! ببهشزنگنزدم
مانی:آروم باش باهات تماس گرفت گف تهران نیستم منم گفتم نگران نشه گفتم خوابیدی
روژین:وای. .
مانی:چیه؟
روژین:سرم سرم داره گیج میره
مانی:آروم باش عزیزم طبیعیه بخاطر سِرُمیه ک برات تزریق کردن . .
خب بیا رسیدیم . .
روژین:خواستم پیاده بشم ..
مانی:کجاا
روژین:وسایلمو بیارم ..
مانی:با این وضعیت ؟بگو چ چیزایی نیاز داری و کجان تا برم بیارم واست
روژین:نه نه نمیشه خودمم باید باشم
مانی:خیلی خب وایسا یلحظه..
(از ماشین پیاده شد )
دره سمت شاگردو باز کرد ، دستتو بده بمن ..
روژین:از ماشین پیاده شدیم و با آسانسور رفتسم بالا
مانی:کیلید داری؟
روژین:تو کیفمه آخخ نمیتونم دستمو تکون بدم (بخاطر سِرم،)
مانی:صبکن درش بیارم واست . .
کیلیدو در آوردمو درو باز کردم
رفتیم داخل
چراغارو روشن کردیم و رفتیم طبقه ی بالا ک اتاقش اونجا بود..
مانی:تو اینجا رو تخت بشین دورت بگردم بگو چی میخوای تا من واست بیارم بزارم تو چمدونت . .
روژین:رفتم نشستم
مانی:چمدونت کجاست؟
روژین:تو این کمدس
هرچی نیاز داشتمو مانی واسم انداخت تو چمدون و راه افتادیم سمت خونه ی مانی . .
چیزی نمونده بود ک رسیدیم . .
رفتیم بالا . .
مانی چمدونمو آورد و گزاشت تو اتاق خواب . .
مانی:بزار من برم بیرون اینجا راحت لباساتو عوض کن ،
و بگیر واسه خودت استراحت کن باشه؟
روژین:باشه فقط تو کجا میخوای بخوابی؟
مانی:رو مبلل
روژین:نه نه نمیخوا-
مانی:عع همین ک گفتم اینجا بخواب واسه خودتت
روژین:خیلی خب
مانی رفت بیرون از اتاق لباسامو عوض کردم و رو تخت یکمی نشستم تپش قلب شدیدی داشتم . .
روژین:مانی!
مانی:جوندلم؟
روژین:یلحظه بیا . .
مانی:چشم،...جانم؟
روژین:ببخشید بابت امشب . .
مانی:دورت بگردم من این چ حرفیه من باید معذرت خواهی کنم . .
من آوردمت توی این مهمونی
روژین:عاام
مانی:راسیی
روژین:چیه؟
مانی:خیلی خوشگل شدی
روژین:ععع💞😭.
مانی:من برم دیگه
روژین:برو قلبم:)
مانی:شبت بخیر . .
روژین:شب توعم بخیر
مانی:چند ساعت گذشت ک من اصن نخوابیدم فقط نگران روژین بودم . .
رفتم دره اتاقو باز کردم دیدم خوابیده . .
فقط داشتم نگاش میکردم . .
انقدر ک نگاش کردم فهمیدم بببله آقا مانیم عاشق شد رفت . .
[ادامـه؟پــارتبـعدی☆]
𝓛𝓲𝓷𝓴:@Novelstar
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒔𝒕𝒂𝒓 | رمـآنسِـتآره
Happy ³⁰+¹ members💞.
Happy⁴⁰+²members🫀🤓.