#پاره_متن
بطری جیبیاش را به سمتم گرفت.
همیشه همراهش بود.
امروز خسته تر از روز های دیگر بود.
به نشانهی هم دردی بطری را از دستش گرفتم.
آب جو که به زبانم رسی، بطری را پایین آوردم و خودم را نگه داشتم تا تف نکنم.
نگاهم میکرد.
لبخند تلخش صمیمانه بود.
بطری را از دستم گرفت و بالا رفت.
از او پرسیدم:
- چرا میخوری؟ مزهی زهر مار میده!
- برای من شیرین تر از طعم زندگی است.
تعجب کردم:
- خب یک چیز شیرین تر بخور!
نگاهم کرد.
شاید تنها دلیل لبخندش که شیرین تر از آبجو نبود، من بودم.
اما چشمانش،
چشمانش به رنگ روزگار بود.
فقط اسنیپ بود که با آگاهی تمام از مرگش دوبار خودش رو فدای هری می کنه تا جلوی لرد سیاه رو بگیره.
فقط اسنیپ بود که از دو ور فحش میخورد و تا آخرش نتونست حرفی به کسی بزنه.
فقط اسنیپ بود که وقتی لرد تاریکی برگشت و هری رو کشت، محفل ققنوس رو نگه داشت.
و فقط اسنیپ بود که هیچ وقت با به اتمام رسیدن هشت گانه کسی متوجه کاری کرد نشد.
شاید نفهمید. ولی فقط با خوندن فرزند نفرین شده میفهمید که واقعا توی قسمت هشتم اسنیپ واقعا چی کار میکنه.