شماره "۱"
وا چیمیگی معلومه که خوبههههههنفخفخقتفتبحیحقناببخحسجسوبتب ~~~ 👌👌
ای فداتوننمم 😭😭
شرمنده نکنید
#مژاد
شماره "۱"
هلگا صبح را با فریاد مکس شروع کرد، نامش استقلال بود ولی مکس از وقتهایی که در پرورشگاه زندگی میکرد
هلگا اولین خانواده را به یاد میآوُرد، امیدش را به یاد میآوُرد. ناامیدیش را نیز به یاد میآوُرد. هلگا حتی جوهر خودکاری که خشک نشده، پاک شد را به یاد میآوُرد. هلگا سه خانوادهی پس از آن را ها به یاد میآوُرد و از تک به تک لحظاتی که در امید به سر میبُرد متنفر بود.
هربار به یاد آن روزها میافتد، به این فکر میکند که نکند مشکل از خودش باشد؟ نکند یک دختر بدشانس و بدیمن است که هیچگاه قرار نیست به خوشبختی برسد؟
اما تمام اینها با آمدن جک به پایان رسید، جک با آن خندههایی که چال گونهاش را آشکار میساختند، جک با آن گونههایی که وقتی سرخ میشدند کک و مکهایش را بیش از پیش نمایان میکردند. از وقتی جک را دید، ناخودآگاه لبخند بر روی لبهایش میآمد، از وقتی جک را دید حواسش به راحتی پرت میشد و اگر روزی او را نمیدید احساس ضعف میکرد.
اهمیتی داشت که استلا آن قانون مسخره را وضع کرده بود؟ از پسرها دور بمان. خندهدار بود، آخرش که چه؟ تا کی باید از جنس مخالف دوری میکرد؟ دیگر از زندگی با قانونهای مسخرهی استلا خسته شده بود، از آنکه به خاطر عجیب بودن او مجبور بود روابط خودش را محدود کند، از آنکه مدام به خاطر او خجالتزده میشد و برایش فداکاری میکرد. در عوض استلا چه میکرد؟ حتی از او نمیپرسید چرا حالت بد است و در خودت فرو رفتی. استلا فقط به فکر خودش بود.
هلگا با فکر کردن به اینها، پیامی که به استلا فرستاده بود_که در آن گفته بود میخواهد به تولد برود_ را پاک کرد و برای آماده شدن رفت.
شماره "۱"
هلگا اولین خانواده را به یاد میآوُرد، امیدش را به یاد میآوُرد. ناامیدیش را نیز به یاد میآوُرد. هل
استلا فریاد زد:《باستارد انقدر شلوغ نکن، برگههای منو نخور باستارد. اه پسر بد، ببین چیکار کردی.》سپس با انزجار برگهها را از دهان باستارد بیرون کشید و آب دهان روی آنها را با شلوارش پاک کرد.
برگهها که همان تکالیف جیمز موریسون بودند حالا توسط باستارد امضا شده بودند و آماده بودند تا به دست صاحبشان برسند، صاحبی که در آن تولد به سر میبرد. استلا بند قلاده باستارد را در دست گرفت و خانه را به خانهی جنیفر اسمیت ترک کرد.
لحظاتی وجود دارند که اگر میدانستیم اتفاق میافتد، آرزو میکردیم بمیریم تا به آن لحظات نرسیم، لحظاتی مانند آنکه بهترین دوستت را در جایی ببینی که به تو گفته بود قرار نیست به آنجا برود.
استلا در سرما جلوی در خانه جنیفر اسمیت ایستاده و در انتظار موریسون به سر میبرد، از داخل خانه صدای بلند آهنگ و جیغ و شادی به گوش میرسید. بالاخره پس از دقیقهها انتظار موریسون از خانه بیرون آمد و با همان پوزخند متکبر همیشگیاش گفت:《هابسون فکر میکردم تولد امشب میبینمت.》استلا برگهها را به او داد و گفت:《جنیفر دعوتم نکرد منم علاقهای به اومدن نداشتم.》موریسون با تعجب گفت:《میدونستم جنیفر ازت خوشش نمیاد ولی فکر نمیکردم دوستتو دعوت کنه ولی تو رو نه. عجیبه که اندرسن بدون تو حاضر شده بیاد.》
استلا سرجایش خشکش زد، در حالی که آرزو میکرد اشتباه شنیده باشد از موریسون پرسید:《هلگا... اینجاست؟》موریسون هم که حالا متوجه شده بود نباید این حرف را میزد با دست بر روی دهانش کوبید و گفت:《نه معلومه که نه. ببین... لطفا بی خیالش خب؟ اصلا به من چه. فردا پولتو میارم مدرسه》سپس پس از گند بزرگی که زد به خانه برگشت، و استلا را با سوزشی که در پشت خود احساس میکرد تنها گذاشت، سوزشی که از خنجر خوردن توسط رفیق میآمد.
چطور انقدر احمق بود که متوجه نشد؟ حتما الان هلگا به نادانی او میخندد. اما نه، او گریه نمیکرد، اجازه نمیداد دوباره انسانها غرورش را خُرد کنند و قلبش را به دو تکه تقسیم کنند.
اشکهایش را پاک کرد و زیر لب گفت:《بیا باستارد، یه آدم دیگه هم از دست دادیم. نمیدونم تا کی قراره همه رو از دست بدیم.》
دختری با شانههای خمیده در سرمای خفقانآور شب رهسپار خانهاش شد، اما او نمیدانست دنیا با از دست دادن دوستش بی خیال او نمیشود. به راستی کِی زمانی فرا میرسد که ما دیگر تنها نشویم؟
https://eitaa.com/Nummer_ett/10340 خدای مننننن خیلی خیلی زیبا بوددد ایستاده تشویق کردن #آسو
~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/10340 😭 😭😭 😭😭😭 خیلی قشنگه صدااااااااااااااات😭😭😭 آفرییییییییییییین😭😭😭✨✨✨ (عاقا من قرار نبود دوباره کراش بزنم...) #little_M
~~
مدیا خیلی خوبی
اینو هر دفعه میگی😂😂💔✨
شماره "۱"
استلا فریاد زد:《باستارد انقدر شلوغ نکن، برگههای منو نخور باستارد. اه پسر بد، ببین چیکار کردی.》سپس ب
استلا به خانه که رسید آنقدر حواسش پرت بود که در زد، کاری احمقانه چون هیچکس خانه نبود. اما در کمال حیرت درب باز شد و پیکر زنی در چهارچوب در پدیدار گشت.
استلا با تعجب سعی میکرد کلماتی برای گفتن پیدا کند چون زنی که رو به رویش ایستاده لیندا بود، پدرش از پشت لیندا ظاهر شد و با دستپاچگی گفت:《استلا من... بهت توضیح میدم.》لیندا هم سعی در توضیح دادن داشت.
اما استلا آنقدر آنجا نماند که توضیحات آنها را بشنود، سد چشمانش شکست و اشکهایش جاری شد. استلا دوید.
آنقدر دوید و از کوچه پسکوچهها رد شد که نمیدانست کجاست، آنقدر دوید که دیگر هیچ هوایی از نایش نگذشت، آنقدر دوید که پاهایش برای یک لحظه استراحت فریاد زدند. اما به هیچکس و هیچچیز گوش نکرد، نه برای باستارد که پشت سرش میدوید ایستاد و نه برای پاسخ دادن به زنگهای تلفنش.
او وقتی ایستاد که زمین دلش برایش سوخت و پایش به سنگی گیر کرد. استلا هنگامی که داخل چالهی گلی افتاد تازه متوجه شد که باران میبارد، پس او هم با آسمان همراه شد و اشک ریخت، وقتی آسمان رعد و برق زد استلا هم فریاد زد و وقتی آسمان به گریهاش شدت داد او هم سختتر گریه کرد.
باستارد، تنها یار وفادارش خودش را به او رساند و با زوزه و خرخر خودش را در آغوش استلا جا کرد.
نمیدانست چقدر آنجا نشسته یا چقدر گریسته، حساب زمان از دستش در رفته بود. تا آنکه با صدای مردانهای از خودش بیرون آمد. کسی از پشت سرش پرسید:《حالتون خوبه خانم؟》نه. حالش خوب نبود.
استلا لرزان از جایش بلند شد و کمی به اطرافش نگاه کرد، مرد روبهروی درب بزرگ یک سالن تئاتر ایستاده بود و به خاطر نبود نور هیچی ازش دیده نمیشد.
شماره "۱"
استلا به خانه که رسید آنقدر حواسش پرت بود که در زد، کاری احمقانه چون هیچکس خانه نبود. اما در کمال حی
استلا به تارهای صوتیش که خیلی از آخرینباری که آنها را استفاده کرده بود، میگذشت تکانی داد و با صدای خشدار و لرزان گفت:《نه اصلا حالم خوب نیست.》سپس نمیدانست چرا اما دیگر عقلش کار نمیکرو، پس فریاد زد:《بهترین دوستم بهم دروغ گفت و خیانت کرد و الان داره با کسایی که بارها تحقیرم کردن کیک میخوره و میخنده. بابام زنی رو آورد به خونه که ازش متنفرم، بابایی که از هفت روز هفته فقط چندساعت خونه میاد. ورشکست شدیم، پول نداریم، مجبور شدم برای بقیه تکلیف بنویسم. پس نه حالم خوب نیست تنها کسی که برام مونده سگمه و حالم خوب نیست. دلم میخواد بمیرم، دلم میخواد همه بمیرن.》مرد گفت:《تو برای نقش ژولیت عالیای.》استلا با تعجب پرسید:《چی؟》
مرد از سایهها بیر ن آمد و معلوم شد که درواقع یک پسر هم سن و سال استلاست، لباسهایش شبیه به لباسهای انگلستان در دوران رنسانس بود و موهایش به گونهای بودند که انگار نمیتوانند تصمیم بگیرند باید لخت باشند یا فر، برخی از قسمتهای آن لخت و برخی از قسمتهایش فر بود و با هر حرکت کوچک داخل چشمش میرفت، او به شدت نیاز داشت موهای ژولیدهاش را کوتاه کند. پسر تکرار کرد:《تو برای نقش ژولیت عالی هستی. خیلی خوب گریه میکنی، صدات و چهرهت هم عالیه. انگار شکسپیر این نقشو آفریده تا به تو برسه.》
استلا کمی مکث کرد و با قیافهی بی احساس به پسر نگاه کرد، سپس خندید. در واقع قهقهه زد، نمیدانست به چه میخندد اما نمیتوانست از خندیدن دست بکشد.
پسر گفت:《هی آرومتر. به اندازه کافی با گریههات آرامش ما رو بهم زدی الان خندهت باعث میشه کاملا تمرین بهم بخوره. ببین من باید برم ادامهی تمرین، اگه میخوای بیا و تماشا کن. اگر دوست داشتی میتونی برای ژولیت تست بدی. امتحانش که ضرری نداره. الان داریم برای فردا تمرین میکنیم. اسم من آرمانه.》
استلا بریده بریده گفت:《فشار زیادی بهم وارد شده فکر کنم دارم دیوونه میشم. شرمنده. فکر کنم ایده خوبی باشه، به هر حال الان جایی برای رفتن ندارم. منم استلام. آرمان؟ تا حالا نشنیدم، لهجهت هم غریبه، از کجا میای؟》
آرمان لبخند دنداننمایی زد، اما لبخندش به چشمانش نرسید، چشمانش غمگینترین چشمانی بودند که استلا تا به حال دیده بود، او گفت:《از ایران میام. من مطمئنم نقش ژولیت رو خودت به چنگ میاری. بزن بریم.》
آرمان برگشت که برود، استلا باستارد را از روی زمین برداشت و با وجود سنگینیاش در آعوش گرفت:《و رومئوی این نمایش کیه؟》آرمان بیآنکه برگردد پاسخ داد:《معلومه دیگه. من.》
گاهی نوری میتابد، تاریکی را نابود میکند و به زندگی جان میبخشد، گاهی پسری از درون تاریکی میاد، گاهی سرنوشت نمایشنامهای را زنده میکند،
گاهی ما رومئوی خود را هنگامی مییابیم که مانند هملت مجنون گشتهایم. گاهی ما ژولیت خود را هنگامی مییابیم که در زهر دردهای زندگی غرق شده است.
گاهی ما نجات پیدا میکنیم.