شماره "۱"
درون خانهای قدیمی با دیوارهای ترک برداشته اتاقی وجود داشت و درون آن اتاق پسری خوابیده بود. مشکل آن
آتش شرم نمیکند، فقط میبَرَد و میسوزاند و تنها گریهها و کابوسها را باقی میگذارد، آتش ویران میکند و تنها زخمهای پیچ در پیچ و چشمان غمگین باقی میگذارد.
اگر از آرمان میپرسیدید چه چیز تو را نابود کرد میگفت آتش. میگفت دود و گرما، زخم و سوزش، غربت و مرگ.
وقتی کابوس به جیغ دختر رسید آرمان با صدای نازکی از خواب پرید. در تاریکی خواهرش ایستاده بود و با نگرانی به او نگاه میکرد، او گفت:《داشتی دوباره خواب میدیدی.》
آرمان اشکهایش را پاک کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:《باشه... باشه. ممنون. برام آب میاری؟》خواهرش در تاریکی به او خیره شد و گفت:《نه. شب بخیر.》
آرمان کمی دیگر در تختش نشست و سعی کرد کابوسش را از یاد ببرد، سپس از جایش بلند شد و به طبقه پایین رفت. از یخچال طوسی رنگ آشپزخانه بطری آب را برداشت و چند قلوپ خورد.
وقتی میخواست به اتاقش برگردد به پیکرش در آیینه نگاه کرد، تنها جایی که لباس آستین کوتاه میپوشید خانه بود. در آیینه به زخمهای صورتی رنگی خیره شد که در هم بر هم از دستانش بالا میرفتند و به عضلههای بازویش میرسیدند. زخمها بازویش را رد میکردند و به گونهای روی گردنش نقش میبستند گویی میخواهند او را خفه کنند، شاید هم موفق شده بودند.
البته آرمان از خواهرش خوشبخت تر بود، خواهرش به جای بدنش، صورتش سوخته بود. زخمهای زشتی که چهرهی زیبایش را نابود کرده بودند و اعتماد به نفسش را به کلی از او گرفته بودند. پس از آن اتفاق خواهرش دیگر از خانه بیرون نرفته بود، آرمان هم همینطور بود تا اینکه تئاتر را پیدا کرد.
تئاتر به آرمان اجازه میداد همهچیز را فراموش کند و در دنیای ادبیات گم شود، تئاتر باعث میشد از زندگی خودش راحت شود و به جای کسانی بازی کند که خیلی خوشبختتر از او بودند.
آرمان با فکر کردن به تئاتر ذهنش به سمت استلا رفت، آن دختر با موهای قرمز و آن برقی که چشمانش موقع دیدن نمایش آنها زده بود. وقتی افکارش به سوی احساساتش کشیده شدند، سرش را تکان داد تا آنها را از بین ببرد، او نمیتوانست به استلا حس داشته باشد، نباید خودش را گول میزد. استلا به محض فهمیدن گذشته و دیدن زخمهایش حتما بی خیال او میشد، نباید الکی به خودش امید میداد.
دوباره با صدای خواهرش از جا پرید:《آرمان؟》
《بله؟》
《قراره تا ابد همینجوری بمونه؟ قراره تو همیشه با گریه از خواب بیدار بشی و من هیچوقت نتونم خودمو به کسی نشون بدم؟》
《من... من نمیدونم سارا.》
《امروز به اصرار عمو رفتم خرید. آرمان... اونا یه جوری منو نگاه میکردن انگار هیولا دیدن.》
آرمان از آیینه به چشمان خواهرش که حالا پر از اشک شده بودند نگاه کرد. به سمت پلهها برگشت و خواهرش را در آغوش گرفت، او کوچک بود. شکننده و خیلی ضعیف، آرمان آرام گفت:《هیولا خودشونن که اینجوری نگاهت میکنن. اونا از هیچی خبر ندارن و به خودشون اجازه قضاوت میدن. اونا احمقن و ما نباید به خاطر نادونی اونا ناراحت بشیم. باشه؟ تازه من بهت افتخار میکنم که این تصمیمو گرفتی و بیرون رفتی، اینو میدونستی؟》
سارا پس از کمی مکث پاسخ داد:《مرسی که نسوختی. دوست دارم.》
او از آغوش آرمان بیرون آمد، به اتاق خودش رفت و آرمان دوباره تنها شد. در ذهنش به سوال خواهرش پاسخ داد:《آره سارا قراره تا ابد همینجوری بمونه. من قراره همیشه کابوس ببینم و هیچوقت قرار نیست کسی ما رو دوست داشته باشه چون ما توسط آتیش نشونه گذاری شدیم. چون آتیش روی ما رو امضا کرده و مردم از امضای آتیش متنفرن. ما قراره تا ابد عاشق بشیم و دوست داشته باشیم اما وقتی زخمهامون آشکار بشن هیچکس قرار نیست کنار ما بمونه.》
آرمان اجازه داد اشکهایش سرازیر شوند و با همان اشکها به اتاق خودش که بیشتر به مقبره میمانست، رفت.
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/10556
ویدار من خودم یه تنه نظر میدم.
آخه چرا تاوان نیومدن بقیه رو داداش و زنداداش بدبختم باید بدن؟😂
#کرم_کتاب
~~~
🤣🤣
نوشتم نظر بدههه
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/10562
آفرین که به چشم برادری میبینیش.👌🏻👏🏻👏🏻😂
ویدار ممبر باشعوری داری، قدرشو بدون.😂
#کرم_کتاب
~~~
من مخلص همتونم هستم😔😶
https://eitaa.com/Nummer_ett/10546 موافقم. حتی با اینکه هلگا اونجا حالش بد بود و گریه میکرد، من سخت میتونستم گریهش رو بین اون حرفا تصور کنم. هرچند کمک کرد که هلگا رو بهتر درک کنم، ولی حال بدش رو انتقال نمیداد. #هستی
~~~
عه؟!
باوشه تو بازنویسی درستش میکنم ممنوننن
یه بارم ایگی یه پیشنهادی داد اینکه ناشناسا رو بعد از یه هفته اینا از کانال پاک کنم بفرستم تو یه کانال ناشناسی چیزی
من خیلی بهش فکر نکردم ولی اونم میشه اگه بخواید اون کارم میتونم بکنم🤷♀️
هدایت شده از بدرود My library 📚 | 🌕 کافه کتاب
الان تعداد اعضای اینجا و شماره ۱ یکیه. هیهاهاااا😃✨
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/10565
ویدار بی رحم ویدار ظالم ویدار نامهربون ویدار اذیت کن ویدار گریه درآر😭
#النا
~~
اینا رو تعریف در نظر میگیرم😂
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/10565
اون قضیه سارا و آرمان خیلی وایب نیوت و سونیا تو دونده هزارتو رو میداد.😭😭😭
وای ویدار سارا هم خیلی خوبه یه خواهر به معنای واقعی کلمس، حاضر نشد بره براش آب بیاره ولی وایساد باهاش حرف زد😂😂
جدای شوخی این سارا هم دوست داشتم، بهش میخورد باشعور باشه.
ولی راستش تو کل این داستان کارکتری نبود که ازش بدم بیاد، واقعا همشون لیاقت شنیده شدن و درک شدن رو داشتن.
#کرم_کتاب
~~~
واییی راست میگییی😭
سارا که خواهر خیلی خوبیه ولی تو بهتری😉
وای ممنونمم خوشحالم که اینو میشنوممم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/10570
آره همین کارو بکن خیلی شلوغه😭
کلا یه ناشناس بزن ناشناسارو بزار اونجا چون فعالیت هات با اونا قاطی میشه خیلی بدهه💔
#دایگو
~~~
عام نه کلا ناشناسا رو نمیذارم اونحا بعد یه مدت میفرستم اونجا.
ناشناسا حتما باید یه دور بیان تو کانال😁