شماره "۱"
[آکس نه اسمش آکس بود نه شبیه گاو نر بود. فقط چون مثل گاو سرش را میانداخت و وارد جایی میشد، این لقب
[وقتی مُرد، لبخند میزد،
درد داشت و لبخند میزد و این قهرمانانهترین کاری است که یک مرد میتواند انجام دهد، که برای دلخوشی دوستش، با تمام دردی که دارد، لبخند بزند.]
[خرس عروسکی تینا کوچولو، توی آتش سوخت.
صاحبش هم همینطور،
و او حتی در لحظه آخر هم عروسکش را در آغوش گرفته بود.]
[این داستان دیگر درباره متوقف کردن یک شیطان نبود، آنها باید انتقام خون دوستانشان را میگرفتند.]
شماره "۱"
برای اسپایک پنج بار بود، هرگاه که از نزدیک آنها رد میشد، زخم پنجهی یکیشان بر پشتش میسوخت. یکی از
وقتی اولین بارقههای خورشید، به آسفالت خیابانها تابید و ترکهایش را با نور روشن کرد، صبحی دیگر و دویدنهای دیگر برای فرزندان خیابان نیز آغاز شد.
حالا وقتش بود پسران و دختران میان ماشینها بروند و یا سر چهارراهها بنشینند. حالا زمانش فرا رسیده بود تا دست در جیب مردمان کنند و کیفهای پولشان را بزنند.
پیتر هم از این قائله مستثنا نبود. با سویشرت قرمز و موهای ژولیدهاش میان مردم میگشت و با مهارت تمام جیبهایشان را میزد. گاهی چیزهای خوبی گیر میاورد، مانند کیف پولهای پر از پول و گاهی جز چند سکه قدیمی چیزی کاسب نمیشد.
روز اما برای اسپایک طور دیگری شروع شده بود، او با بیحوصلگی جلوی یک مغازه نشسته بود و به تکاپوی درون شهر نگاه میکرد. جنگهای درون سرش آنقدر سهمگین بودند که تمام رمقش را ربوده بودند.
پیرمردی پشت سرش در چهارچوب درب مغازه ایستاد. موهایش کامل سفید شده بودند و پیشبندی خاکستری بر تن داشت، جارویی هم در دست راستش بود. او به اسپایک گفت:《کشتیهات غرق شدن پسر؟》
اسپایک بدون آنکه به او نگاه کند، چانهاش را روی دستش گذاشت و پاسخ داد:《بیشتر حس میکنم خودم غرق شدم.》
پیرمرد آرام خندید و چروکهای روی صورتش عمیقتر شدند:《داستان پیتره، نه؟》
و کنار اسپایک نشست. اسپایک آهی کشید و گفت:《نمیتونم نجاتش بدم. نه اونو نه کوین لعنتی رو نه خودمو.》
پیرمرد گفت:《اشتباه تو همین اسپایک. تو میخوای همه رو نجات بدی، و این در حالیه که خودت داری غرق میشی. اینو بفهم اسپایک تو نمیتونی همه رو نجات بدی. زندگی مثل یه باتلاقه، هر چی بیشتر تقلا کنی، بیشتر فرو میری. فقط باید رها کنی و بذاری خودش آزادت کنه.》
شماره "۱"
وقتی اولین بارقههای خورشید، به آسفالت خیابانها تابید و ترکهایش را با نور روشن کرد، صبحی دیگر و دو
اسپایک گفت:《میدونید آقای تایلور، تا وقتی تو مغازهتون بشینید شاید اینطور باشه ولی وقتی اندازه من توی خیابونا بدویی و فرار کنی، اینجوری نیست. اگه تقلا نکنم میمیرم. اگه برای داگلاس نباشم برای هیچکس نمیشم و اگه برای داگلاس باشم دیگه خودم نمیشم.》
《و تو کی هستی؟ اسپایک؟ شاهزاده خیابان؟ به من بگو پسر. تو کی هستی؟》
《من... من... نمیدونم. انگار هیچکس نیستم، انگار تو سایه فرو رفتم و هیچ نوری نیست. هیچکس کمکی نمیکنه و همه چیز فقط... تو هم فرو رفته.》
آقای تایلور بلند شد و گفت:《قبل از اینکه بخوای کشتی رو نجات بدی، ببین نقشت تو این کشتی چیه. ببین کی هستی و از زندگی چی میخوای و اونوقته که نه داگلاس و نه هیچکس دیگه نمیتونن جلوت رو بگیرن.》
او داخل مغازه شد و اسپایک را روی پله تنها گذاشت. آقای تایلور پیرمردی هفتادساله بود که یک مغازه همهچیز فروشی داشت. همهچیز فروشی به معنای واقعی، از پوشاک گرفته تا خوراک، از وسایل تزئینی تا لوازم خانه. اسپایک از بچگی او را میشناخت، آقای تایلور با مهربانی به همه مخصوصا اسپایک کمک میکرد و به او همه چیز میداد، اسپایک هم از آقای تایلور نه تنها چیزی نمیدزدید، بلکه مانند بادیگارد مراقب او و مغازهاش بود.
اسپایک از فکر بیرون آمد، دستانش را روی زانوانش گذاشت و بلند شد. وقتش بود اسپایک باشد، اسپایکی که هم شاهزاده خیابان بود هم اسپایک.
کاری میکرد داگلاس با سگهایش به زندان بیافتد، رفاقتش را با پیتر حفظ میکرد و همزمات مراقبش هم میبود.
اما برای اینکار اول باید جایگاهش را در دستگاه داگلاس بر میگرداند، یعنی باید از زیر زبان پیتر، مخفیگاه کوین را بیرون میکشید.
نصفه شبی رگ فلسفیم زده بیرون😂
ولی جدا خوشم اومد از این پارت...
بیاید حداقل بگید نظرتون درباره اسپایک و پیتر چیههه
یا فکر میکنید در ادامه چی میشهه
ازشون متنفرم، از نگاهاشون، از مغزای پوچشون، از قضاوتاشون، از تمسخراشون، از همهچیشون.
ازاینکه خودشونو بالاتر میبینن، از پوزخنداشون، از اینکه زورم بهشون نمیرسه، از اینکه بودنشون یه چیزی نبودسون یه چیز.
از همهشون
به خاطر تمام عذابایی که این چند روز بهم دادن به خاطر نفسهای عمیقی که به خاطر آروم کردن خودم کشیدم
به خاطر تک به تک لحظات امروز نمیبخشمشون و ازشون متنفرم.
متنفرم.
متنفرم.
متنفرم.
متنفرم.
نمیبخشم.
نمیبخشم.
نمیبخشم.
نمیبخشم.
ن.م.ی.ب.خ.ش.م