https://eitaa.com/Nummer_ett/11901 اشکهای شوق دارن میپاچن اینور و اونور🥲🥲😂🥰 #yggdrasil
~~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/11902 واگعنی؟ نمیدونم به هر حال من آدم کمالگرای بدبختیام و هنوزم حس میکنم نوشتههام به اندازه کافی خوب نیست ولی خیلی دوستتون دارم بعلوبعااهبهکبهاکیعلک ها و ویدار اون استیکره هست با مشت میزنه تو صورت اون یکی؟ تقدیم تو باد #yggdrasil
~~~~
هدایت شده از شماره "۱"
همتیمی های [شماره"۱"] :
بازیکن شماره ۲. ایستگاه34
بازیکن شماره ۳. اژدها سواران کتابخوان
بازیکن شماره ۴. نهان فاذر
بازیکن شماره ۵. اردوگاه دورگهها شعبه سوگورو
بازیکن شماره ۶. کلمات ستارهای:)
بازیکن شماره ۷. عمارت ریدل
بازیکن شماره ۸. Volleyball
از اونجایی که خیلی دوست داشتم به افراد کمک کنم و مفیدترین کاری که یک دانشآموز در این شرایط میتونه انجام بده درس خوندنه، بیاید اینجا تا باهم درس بخونیم. اگر دوست داشتین این لینک رو فوروارد کنین تا بقیه هم بیان.♥️ https://eitaa.com/joinchat/1246823897Caec3d1e00
~~~~
برید درس بوخونید
ولی لینکت اشتباهه_
یک پسر معمولی اما با عشقی دیوانهوار
چه کند که کار سرنوشت او را عاشق یک دختر کرده بود که معمولی نبود.
نفسش صدای خس خس میداد و تنفس بسته به یک دستگاه بود.
هزینههای درمانش زیاد بود و خانوادهای نداشت.
خود پسر که بود؟
یک کارمند پاره وقت با پدر و مادری که فقط در حد زنده ماندن و گذرای خودشان پول دارند.
پسر هیکل درشتی نداشت، اما بُکس را خوب بلد بود، سریع بود و تا خسته نبود کسی حریفش نمیشد.
عشق او را دیوانه کرده بود.
دیوانهوار شرط میبست و پول به دست میآورد تا بلکه دختر نفس بکشد.
حال دختر تعریفی نداشت و رو به بهبود نبود.
اما پسر دست برنمیداشت.
پشت هم مبارزه میکرد.
با اینکه خیلیها به او گفتند زخمهایش رو به عفونت است و ضعیف شده، نیاز به استراحت دارد.
مجنون که اینها در گوشش نمیرود. میرود؟
دختر حالش بد و بدتر میشد، دکترها گفتند یک عمل شاید حالش را بهتر کند.
اما هزینهاش خیلی بالا بود، پسر توانش را نداشت و کاری جز مبارزه بلد نبود
یک هفته را با مکثهایی کوتاه شرط میبست و مبارزه میکرد.
حال خودش هم بد بود
در مبارزه اخر سرش گیج میرفت، دیدش تار بود.
حریف رحم نداشت و وحشیانه مشت میزد
دختر هم حالش بد بود
نفس هردو به شماره افتاده بود
یکی از بیماری و دیگری از مشت
صدای بود در گوش هردو پیچید
یکی صدای دستگاه بیمارستان که خطی صاف را نشان میداد در گوشش پیچید و دیگری که از مشت فقط صدای بوقی میشنوید و و بعد چند ثانیه دنیا جلویش تار شد.
آنها رومئو و ژولیت دنیای خودشانند.
شاید در دنیای دیگر؟
شاید جای دیگری به هم برسند؟
#yggdrasil
یک راننده اتوبوس معمولی
با زندگی معمولی و خانوادهای معمولی
تا اینکه همه چیز تغییر کرد
همسرش از این دنیا رفت و او و پسرش تنها شدند
او قهرمان پسرش بود، نباید ضعیف میشد، نباید غمگین میشد
اما دنیای پسرش کم کم داشت از بین میرفت، چرا که مشکلات برسرشان هجوم میآوردند
پسرش به دام اعتیاد افتاد، رفته رفته ضعیف شد، لاغر شد، افسرده شد و روزی در گوشه خیابان از سرما پیش مادرش رفت
او تنهای تنها شده بود.
چگونه قهرمانی بود که پسرش اینگونه پر پر شده بود؟
دنیا چه جور جایی بود که کمرش را خم کرده بود؟
افسردگی کاری از پیش نمیبرد
شبها دیوانه وار غمگین و هجوم افکار امان نمیداد
او جز اتوبوسش و خاطرات هیچ چیزی نداشت
پس به یاد پسرش شبهای در خیابانها و کوچههای شهر میخوابید و بنری روی اتوبوس سبز و خاکیاش نصب میکرد تا آدمهایی که خانه ندارند شب را در سرما سپری نکنند و در اتوبسش بخوابند.
تا شاید یک آدم تنها که در خیابانها پرسه میزند را نجات دهد.
تا شاید قلب پدری را از خرد شدن نجات دهد.
تا شاید شبهای دردناک را با کمک به کسانی قابل تحمل کند.
تا شاید پسرش از آن بالا لبخندی به او بزند؟
#yggdrasil