eitaa logo
شماره "۱"
353 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Nummer_ett/12251 ام.. کتابخون رقبای الهی صحنه داشتا... البته من از نشر مجازی خوندم. ~~~ عه وا پس کنسله_
https://eitaa.com/Nummer_ett/12245 البته! توصیفاتت واقعا متفاوت و خاصن
خب دیگه شب بخیر بگم ببینم تونستم پارت می‌نویسم شبتون خوشش
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
https://eitaa.com/Nummer_ett/12266 عالی بود! واقعا خوشحالم مارول بالاخره سنتری رو وارد دنیای سینمایی کرد. دوست داری راجبش حرف بزنیم؟ ~~~ وای منم خیلی ازش خوشم اومددد آره چرا که نهه
https://eitaa.com/Nummer_ett/12129 دیلیتِ چییی؟ دیلیت کنی هممون باهم میریزم سرت. کتک میخوای آیا؟ انقدر منفی باف نباش دختر. نکن خواهرم مارو افسرده نکنننن. ~~~~ ویدار نکن ویدار توروخدا دیلیت نکن من اینجا رو خیی دوست دارم به خاطر منم که شده نکن نامرد نباش میدونی ۱۹۸ تا آدم چقدر میشه؟ وایسا وایسا یه لحظه...ببینم الان تو داری با این حرفت میگی ما ۱۹۸ نفرو دوست نداری؟واقعا که نچ نچ نچ به خدا دیلیت کنی حلالت نمیکنم(وقتی دیگه راهی برات نمونده🤦‍♀️😂) (یه حسی بهم میگه از عمد این حرفو زدی واکنش ما رو ببینی....) ~ معلومه‌ که دوستتون دارم این چه حرفیههه. https://eitaa.com/67026520/10062:شاید باورت نشه ولی بهتره اونایی که همه تو رو قبول نکردن برن....اعضای کم و صمیمی خیلی خیلی خفن ترههه..به شخصه کانالت رو خیلی دوست دارم و لفت نمیدم ~ دمتم گرمم
راستی اینا جا موندن راستش جواب خاصی نداشتم ولی باید می‌فرستادم فقط اینکه واقعا ممنونم:)
https://eitaa.com/Nummer_ett/12273 عه تو هم دیدی؟ نه چرا پشیمون شدی. هروقت بخوای حرف بزنی هستم عجله ای نیست الان پارت بعدی داستان رو بنویس ~~ آرههه نه ترغیب شدم که بمونم الان نمی‌خواستم بنویسم فعلا راحت باوشش
https://eitaa.com/Nummer_ett/12277 عه باشه پس. مرسی. شخصید موردعلاقت تو فلیم کی بود؟ ~~ چه سوال سختی_ شاید باب؟ یا یلنا راستش همشون یه جور خاصی باحال بودن اون جور عمیقی که شکست خورده بودن اون نه ابرقهرمان و نه شرور بودنشون خیلی جذاب بودد تو چی؟
هیچکس من باید برم ببخشید بعدا حرف می‌زنیمم
شماره "۱"
اسپایک که از آنها خداحافظی کرد، کوین ساک پاره و کهنه‌ای برداشت و وسایل اندکشان را در آن ریخت، تنها ل
اسپایک آنقدر بی حرکت و ساکت پشت ماشین پنهان شده بود که خود نیز احساس می‌کرد اصلا وجود ندارد، چه برسد به دیگران. پس از گذشت حدود یک ساعت ماشین بالاخره ایستاد. اسپایک پس از یک ربع وقتی مطمئن شد که داگلاس و راننده کاملا از ماشین خارج شده و رفته‌اند، آرام در صندوق را باز کرد و بیرون آمد. ویلای اسپانیا یا همان آشپزخانه، یک کارخانه‌ی متروک بزرگ بود. کارخانه‌ای با دیوار‌های خاکستری شده و دود گرفته و پنجره‌های شکسته. ماشین در فضای باز کارخانه ایستاده بود پس کار اسپایک برای ورود به کارخانه خیلی سخت می‌شد. پشتش را خم کرد، دستانش را در حالت آماده باش قرار داد و آرام از گوشه‌ی محوطه به سمت کارخانه رفت. وقتی جلوی در رسید، از شدت اضطراب احساس می‌کرد می‌خواهد هر آنچه را که خورده بالا بیاورد. کف دستانش را که عرق کرده بودند به شلوارش مالید و با سنجاق مشغول باز کردن قفل بزرگ درب شد. از شدت تمرکز زبانش را بیرون آورده بود و وقتی قفل صدای چلق داد، روحش از آسودگی به پرواز درآمد. کف دستش را روی در گذاشت و فشرد، اما ناگهان صدایی از پشتش بلند شد. وقتی برگشت، آخرین چیزی را که دید یک چماق بود و پس از آن فقط تاریکی بود. اسپایک بچه بود. کوین هم هنوز آن بلاها سرش نیامده بود که کلاغ به زیردست‌های داگلاس اضافه شد. آن روزها کلاغ لباس‌های رنگی می‌پوشید و آنقدر می‌خندید و می‌خنداند که همه دوستش داشتند. هیچگاه نگفت چه شد که سر از خیابان‌ها در آورد اما همه می‌دانستند که او روزی خانواده‌ای داشته. اما خیابان‌ها برای رویاهای کوچک او زیادی خطرناک بودند، رویاهایش را له کردند و کودکی‌اش را سوزاندند.