eitaa logo
شماره "۱"
352 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
177 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
نفسی کشید. دمی از دهان و بازدمی از بینی. بخار کوچیکی روشن شد، پرواز کرد و هوا را شکافت. یاد گرفته بود بخار را دنبال کند. تاریکی، چشم هایش را عادت داده بود به ندیدن. هیچ تفاوتی بین دیدن و ندیدن بود. حالا که فکر می کرد، نفسش بوی گرسنگی میداد. دلتنگ غذاهایی یخ زده ای شده بود که با همان نفس منجمد شده اش باید گرم می کرد. قانون زندان بود. ''زندانی های اینجا لیاقت غذا ندارند.'' چه برسد به غذای گرم و خوب. گوشت خام و منجمد، آن هم شانس بیارند اسکلت نباشد که بهشان افتاده. دندان نیشش لق می زد؛ شاید هم شکسته بود چون قسمت داخلی دهانش را پاره کرده بود. بد هم نبود حداقل خون می نوشید. لذت یک روز گرم، دیدن آفتاب، خانواده ی نداشته اش و همه چیز در هزارتوی ذهنش می چرخید و به بن بستِ دیوار های زندان می خورد. کسی به این بخش از زندان نمی آمد، کسی هم فرار نمی کرد. به قولی آخرین طبقه ی جهنم بود. بی مهابا خنده اش گرفت، از همان خنده های بی سر و پا که فقط اطراف دهانش را می کشید. سرش را از پشت به دیوار تکیه، دیوار هم نفس می کشید؟ یقینا نفس های او را می دزدید که انقدر هر روز فضا برایش تنگ تر می شد. دم بازدم دم، بازدم دم؟ بازدم... دم و باز هم دم. هفت فلک چرخیدند و خاطرات، او را به زندگی بیرون از زندان برد. حالا تمام خط های داستانش نفس می کشیدند. __ ششصد و هفتاد و چهار روز قبل. همهمه ی اطرافش قطع نمی شدند. جمعیت زیادی مانند موریانه کنارش بودند که سعی داشت آنها را تک به تک خفه کند. سکوت عمیقی از گوش چپش جیغ می کشید و به گوش راستش کشیده می شد. هنوز قطرات خون تمام صورتش را خیس نگه داشته بود. رایحه ی آهن زنگ زده تمام بدنش را پر کرده بود. زندانبان جلو آمد، به اویی نگه کرد که گنگ به اطراف نگاه می کند. روی زانوهایش با دستان بسته افتاده، موهایش مشکی پر کلاغی بود که با قرمزی خون، لعل شده بودند و به اطراف تیر پرتاب می کردند. صورت شش تیغش هم توی ذوق می زد. لگدی به پهلوی زندانی جدید زد و وقتی دردش را نظاره کرد سری تکان داد و به سمت صندلی اش رفت. دمی گرفت و با فریاد بلندی گفت:《 این مرد!》. نفس ها در سینه حبس شد، زندانی ها خاموش شدند و فقط نظاره می کردند. نگهبان ها از مهار کننده هایی مثل اسلحه و چاقو استفاده می کردند تا اگر صدایی بلند شد آنها را بکشند و تقدیم آشپزخانه دهند برای ترتیب شام مفصلی از گوشت آنها... زندانبان اما سیگارش را روشن کرد، دو پک عمیق برای روشن نگه داشتنش کشید و راه رفته ی نیکوتین در خون را با لذت قورت داد. لب های سیاه شده از کلماتِ قضاوتش را تر کرد و ادامه داد:《 قتل! نعمتی توی این زندانه. قتل خانواده بهترینشه و بقیه قتل ها زنجیره ای از بدترین و بهترین دارن.》. پُک دیگه ای زد، با انگشت شصت قسمتی از ابروانش را چنگ زد و با خنده گفت:《 این بی شرف اما دست همتونو از پشت بسته‌》. فریادش بلند شد و هیولای خفته ی او را خجالت زده می کرد. 《 اینی که الان می بینید، همون شیطانیه که تو جهنم قرار بود ملاقات کنید.》.... پ.ن: ادامه دارد.
_چندین ساعت قبل از زندانی شدن شب پَره های مرگ روی قفسه ی سینه اش نشسته بودن. لب پایینش رو به دندون گرفت و ذوق زده به جسم عریانی که روی رخت خوابش بود نگاه کرد و گفت:《 نفس بکش عشق، نفس بکش فاخته》. انگشت اشاره اش رو بلند کرد و هر انحنا که از دم و بازدهم هاش بیرون می اومد رو لمس می کرد. لذتش جوشید نفسش تنگ تر شد اما دل تنگی بیشتر گردنش رو به بریده شدن دعوت می کرد. در ثانیه ای نا امید شد. لب های خنده روش به یه سقوط دردناکِ غم تبعید شدن. چشم های سبزش دنبال یه تیرگی بین آبی های چشمِ جسمِ رو به روش می گشتن. همون تیرگی آشنا که تو بچگی صاحبش بهش می گفت چقدر ازش متنفره. نوک تیز چاقو روی بدن ضعیف جسم خوابیده راه می رفت، پستی ها و بلندی های برهنه اش رو قلقلک می داد و به شیشه ی آبی رنگش برخورد می کرد. ضربه های چاقو همراه با جنون بلند میشدن و توی چشم هاش بیشتر و بیشتر فرو می رفتند، انگار میخواستن تا گوی شیشه ایش رو بشکونن و بعد به جای یه تیرگی کوچیک، بذر گلای اقاقیای قرمز رو بکارن. چند دقیقه ای گذشت، بعد از هم آغوشی و نجواهای عاشقانه ی مرگ؛ جسد کوچیکش رو روی دست هاش بلند کرد، یادش رفته بود زبون بریده شدش را لحظه آخر بهش وصل کنه .. انقدر درگیر پاره کردن حنجره توی گلوی اون بود که به کل روند داستان رو فراموش کرده بود. همینطوریش هم اشک هاش اون رو کلافه کرده بود، نیازی به شنیدن صدای ضجه هاش نداشت. اما اون بی اندازه شبیه بهش بود... فقط یه تیرگی توی چشم هاش کم داشت یه تیرگی که حالا تبدیل به گودالی عمیق از جسد های دختر و پسر های چشم آبی شده بود که اونها رو می بلعید و هیچ کدوم به اونی شبیه نبودن که این بلا رو سر خودش آورده بود. هر بار تن به وعده های شیطان می داد. هر بار یک گناه کبیره رو فتح می کرد تا حداقل با مرگ بتونه یکبار دیگه اون رو تماشا کنه. رفتنش رو باور کنه شاید هم از نزدیکی زیاد به اون بمیره.... هیچ چیز نبود. هیچ چیز به اندازه ی گوشت اون شیرین نبود. خلاء هم اون تیرگی ریز و سیاه شبیه به خال رو توی آبی هاش غرق نکرده بود. هیچ آدمیزادی شبیه به پرستوی مهاجرش که سالها قبل از پیشش کوچ کرده بود. نبود! زندان قرار بود نهایت راهی باشه که شروعش کرده. زندانبان قرار بود نگهبان جهنمی باشه که با توجه به اعترافاتش اون رو مجازات کنه و حالا نه زندان و نه زندانبان برای تنبیه کردنش کافی نبودن. عطش اون رو برای دیدن چشم های آبی خاموش نکرده بود. شیطان هم وعده ای نداشت که خرج کنه. شاید هم همه ی اینا بازی ای بود که خالق براش چیده بود. مرحله به مرحله قدم به قدم، بدون پایان .. بدون نتیجه... یه هیولا که به دستور خالقش عاشق شده بود به جنون کشیده شد و بخاطر خودش بودن اون رو از دست داده بود. دیگه حتی خاطرات هم از مرور دوباره اش خون گریه نمی کردن، حتی افکار و ذهنش هم به خودش پشت کرده بودن تا از اون ''انسان'' بسازن. یه انسانِ فراموش کار پر از چکه های گناه و قتل که باید زنده می موند به جای اون همه جونی که گرفته بود! باید زنده میموند تا عذاب، اون رو به روزی برگردونه که خودش اون رو تیکه تیکه کرد. با دندون هاش گرمای رگ ها و خونش رو حس می کرد و زبون می کشید دندون نیشش سالم بود آفتاب بود خانواده اش نگاهش می کردن خالق بود و مخلوق خالقی که توی دست هاش جون میداد و زندگی می گرفت از مخلوقش گناه اون انسان بودنه. هبوط کرده و زنده شده. حالا یادش میاد که چطور چشم های آبی شده و میخ شده با یه تیرگی کوچیک رو خودش نابود کرده بود. اما قرار نیست تا باورش کنه.. خورشید اما هنوز طلوع می کنه زندانبان هنوز از توی بلندگو ها تحقیرش می کنه و ششصد و هفتاد و پنجمین روز هم توی دیوارهای حبس شده ی زندان، می گذره. _پایان ارادتمند؛برهان
300.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منظورم از قلم برهان اینه😭 وقتی میگم یکی از اعماق روحش می‌نویسه اینه😭 خیلی قشنگ بود (و یکم چندش، می‌دونم سعیتونو کردید و این حداقلش بود ولی واقعا یکم چندش بود_) ممنون که شرکت کردید
https://eitaa.com/Nummer_ett/12855 خجالت بکش به بل میگم جادو کنه بترسی به خودتا بل میگم یه طوری😂 حس میکنم زنه خو اسم بهتر نبود واسه این بچه   ~~~ منم(رامپل)به پسرم میگم سیاه‌بختت کنه(رامپل برای پسر بودن زیادی بزرگه به پن بیشتر می‌خوره پسر باشه در حالی که پن با بابا باشه_)😂😂 من یاد بلِ ردزی روزگاری میوفتم😂
https://eitaa.com/Nummer_ett/12866 زندگی پیچیده‌اس هشدار اسپویل بد نیس بزنی ساکت شو هیزل بی ادب حالا که اینطوری توماس تو دونده هزارتو هم شبیه ... عه   ~~~ روزی روزگاری پی‌چیده‌ست😄 کسی نمی‌بینه که باشه می‌زنم اهمیتی به حرفت نمیدم تو حتی کاملم ندیدیش🙄
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
https://eitaa.com/ShadowBloom2026/5664 نهههههه ترن عوضی بود ولی مگه جلد سه رو نخوندیییینبکزنزو😭😭
از اونایی که طرفدار انزو ان نه؟
https://eitaa.com/ShadowBloom2026/5673 حتما از اونایی ولی من کاملا مخالفممم احتمالا برات مهم نباشه ولی من باید در دفاع از ماجیانو بگم، عود ماجیانو می‌ارزه به ده تای اون شاهزاده از خود راضی_🙏
فاذر اینا از انزو خوششون میاد بیا منو نجات بده فقط تو منو می‌فهمی
https://eitaa.com/the_yellow_moon/4867 اتفاقا می‌دونم، حقیقتا من یه لحظه وارد قتلگاه شدم و شاید باورتون نشه ولی تا دو روز کابوس داشتم. من یکم زیادی حساس و ترسو‌عم_ می‌دونم چقدر جلوی خودتونو گرفتید🙏