eitaa logo
شماره "۱"
352 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/anbaryyy_e/7457 نه به خدا چیزی نیست واقعا کمن نصفشو که از داداشم کش رفتم، جناح چهارم و هتل مگنیفیک هم که اشتراکی با ایگی خریدم...
https://eitaa.com/anbaryyy_e/7458 به خدا نقش ندارم ببخشید😭
رومئو و ژولیت_ویلیام شکسپیر.pdf
حجم: 590.6K
امروزه شاید کسی را نتوان یافت که نام رمان معروف رومئو و ژولیت اثر جاودان ویلیام شکسپیر شاعر و نویسنده پر آوازه انگلیسی را نشنیده باشد، تراژدی نوشته‌ شده در اوایل کار شکسپیر است که در مورد دو عاشق ناکامیست که در نهایت مرگ‌ پایان کارشان می‌شود. ┏━━🍃💞🍂━━┓        @behtarindoost ┗━━🍂💞🍃━━┛
نمی‌دونم اینکه تنها باشی بهتره یا اینکه همش آدمای اطرافتو از دست بدی
هدایت شده از -هویج
شاید. شایدم اینکه از تنهایی در بیای و حس کنی دیگه تموم شده اما اونا دوباره برن و دوباره تنها بشی. و دوباره و دوباره و دوباره. و تو درس نخواهی گرفت، سخت‌تر خواهد شد اما در آخر بازم همین میشه چون امید مثل یه سراب تو رو اغفال می‌کنه هرکاری کنی که از تنهایی بیرون بری.
شماره "۱"
شاید. شایدم اینکه از تنهایی در بیای و حس کنی دیگه تموم شده اما اونا دوباره برن و دوباره تنها بشی. و
و وقتی از تنهایی بیرون میای، وقتی می‌ذاری امید همه‌جاتو فرا بگیره، تنهایی مثل زفیروس که به آپولو حسادت کرد و هیاکینتوس رو کشت، میاد و امید رو می‌کشه.
شماره "۱"
و وقتی از تنهایی بیرون میای، وقتی می‌ذاری امید همه‌جاتو فرا بگیره، تنهایی مثل زفیروس که به آپولو حسا
و تو دوباره تنها میشی. با قلبی که یک بار دیگر شکست. و امید دوباره جوانه می‌زنه. و تنهایی دوباره حسادت می‌کنه.
فکر کنم این بدتر باشه.
ناشناس باز نمیشه، عالیه مگه نه؟
شماره "۱"
کوین بچه را به پیتر داد و در گوشش گفت:《برو به پلیس زنگ بزن.》 و در مقابل چشمان وحشت‌زده پیتر، کاغدها
اینکه اسپایک چگونه از پرورشگاه فرار کرد چیزی نیست که بخواهیم در این داستان بگنجانیم، همینقدر کافی که افرادی کمکش کردند و چند روزی گذشت تا موفق شد. حالا تازه از آنجا فرار کرده بود و پس از ساعت‌ها راه رفتن به تنهایی، درون سکوت شب به سر می‌برد. صدای سکوت خفقان‌آور بود و به قلبش خنجر می‌زد و درد آن را تشدید می‌کرد، قلبی که هنوز از وحشت پنجه‌های ماریسو تیر می‌کشید و از عذاب‌وجدان به خاطر دهان گشودن درد می‌کرد. اسپایک در افکارش غرق شده بود که صدایی همچو غریق‌‌نجات او را بیرون کشید. قبل از آنکه بتواند حتی به سمت صدا برگردد، خودش را چسبیده به دیوار یافت. کوین گفته بود شب‌ها، کوچه‌های تنگ خطرناکند. چیز تیز و سردی همچو چاقو را روی پوست گردنش احساس کرد، فراز و نشیب سیمان به گونه‌اش فشار می‌آورد. صدایی در گوشش گفت:《نباید بدون اجازه مامان میومدی بیرون کوچولو.》 و بوی گند و تلخ الکل به مشامش رسید. اسپایک نیشخندی زد و با بی‌پروایی گفت:《شرمندتم مامانم قبل از مردن یادش رفت بگه.》 مرد با صدای خش‌دار خندید و چاقو را بیشتر فشار داد:《پس بذار یه کاری کنم که دیگه هیچوقت یادت نره شبا نباید بیای بیرون.》 از پشتش صدای خنده بلند شد. مرد از یقه اسپایک گرفت و از پشت او را به زمین پرتاب کرد. پس از آن مشت و لگد بود. اما اسپایک چیز زیادی احساس نمی‌کرد، درد خیلی وقت بود که با او عجین شده بود. دیگر اسپایک و درد یکی شده بودند، دو روح در یک جسم خیلی کوچک. برای اسپایک اهمیتی نداشت که پوستش شکافته می‌شود و خون بیرون میاید، خون همیشه بیرون میامد. برای اسپایک دیگر اهمیت نداشت که پوست سیاه می‌شود. کبودی همیشه بود.