میخواهی بدانی داستان چیست؟ پس بنشین و گوش کن تا برایت داستان فرشتگان فتاده، همان دو برادر جادویی را بگویم.
همهچیز از غروب شروع شد، وقتی خورشید به معشوقش، ابرها بوسه زد، دو برادر از عشقشان زاده شدند. یکی با موهای سرخ به رنگ شراره خورشید و دیگری با موهایی به رنگ ابر سیاه بارانزا.
میبینم که مشتاقی، اما متاسفانه باید بگویم زیاد مشتاق نباش، آنها فرشته بودند اما بال نداشتند،
نامیرا بودند اما جاودانگی نداشتند،
جادویی بودند اما شانس نداشتند.
داستانی که با سقوط شروع شود، در ادامه پرواز نخواهد کرد. نقطه اوج این افسانه زمانیست که ارواح غمزدهشان رو به آسمان پر کشد...
هوس کردم چیزمیز فانتزی بنویسم و عکسای هیچکس هم که خوراک این کارن
مهم نیست چقدر لی معنی و چرت باشه باید بخونید و نظر هم بدیددد😬😬
آنها میپرسند جادو چیست، آیا نباید بهشان خندید؟ آیا ما حق نداریم آنها را مورد تمسخر قرار دهیم؟
جادو ماییم.
جادو خونیست که در رگهای ما میخروشد، جادو هر تپشیست که قلبما فریادش میزند.
جادو ما هستیم، عشقمان، اشکمان، و رنجهایمان. امیدی که ناامید نمیشود، عمری که میسوزد و دردی که تقاضای چشیده شدن دارد.
جادو از ما شروع میشود و با ما به پایان میرسد، جادو بر ما سر تعظیم فرود میآورد و ما را پرستد.
ما خود جادو هستیم،
ما ارباب جادو هستیم.
دلشکستگی از آبا و اجدادمان به ما رسیده است. این داستان امروز و دیروز نیست، هزاران سال است که ما عشق را نفرین میدانیم و از چشمانشمان غم تراوش میشود.
از هنگامی که ایسیوس جوان، برای نجات معشوقش به همراه اژدهایش، به نبرد دشمن رفت و دلاورانه و تنها جنگید، این چنین است.
از وقتی که او دیر رسید، و سرزمین و معشوقش را با هم از دست داد اینگونه است، از وقتی که به قلبش نیزه خورد اما دریافت که دیگر قلبی برایش نمانده که بخواهد از تپش بایستد،
ما عشق را نفرین و درد را همچو آب، مایهی حیات میدانیم.
مینوشم، فانتزیها و افسانهها و داستانها را همچو نوشیدنی خنکی در کویر تشنگیام مینوشم.
من ستارهای هستم که از کودکی به بعد سیاهچاله شد و نورش به تاریکی رفت، اما این داستانها هستند که جرقهی کوچکی در من پدید میآورند، من آنها را نفس میکشم تا به طور کامل خموش نگردم و مانند ققنوس خستهای که هیچگاه دیگر دوباره زاده نشد،
خاکستر نشوم.
هدایت شده از Daily Wizards📜
(فهمیدم چرا ابر های صورتی منو یاد ویدار میندازن. به ترکیب رنگ این گیف ویداری نگاه کنین؛))