دلشکستگی از آبا و اجدادمان به ما رسیده است. این داستان امروز و دیروز نیست، هزاران سال است که ما عشق را نفرین میدانیم و از چشمانشمان غم تراوش میشود.
از هنگامی که ایسیوس جوان، برای نجات معشوقش به همراه اژدهایش، به نبرد دشمن رفت و دلاورانه و تنها جنگید، این چنین است.
از وقتی که او دیر رسید، و سرزمین و معشوقش را با هم از دست داد اینگونه است، از وقتی که به قلبش نیزه خورد اما دریافت که دیگر قلبی برایش نمانده که بخواهد از تپش بایستد،
ما عشق را نفرین و درد را همچو آب، مایهی حیات میدانیم.
مینوشم، فانتزیها و افسانهها و داستانها را همچو نوشیدنی خنکی در کویر تشنگیام مینوشم.
من ستارهای هستم که از کودکی به بعد سیاهچاله شد و نورش به تاریکی رفت، اما این داستانها هستند که جرقهی کوچکی در من پدید میآورند، من آنها را نفس میکشم تا به طور کامل خموش نگردم و مانند ققنوس خستهای که هیچگاه دیگر دوباره زاده نشد،
خاکستر نشوم.
هدایت شده از Daily Wizards📜
(فهمیدم چرا ابر های صورتی منو یاد ویدار میندازن. به ترکیب رنگ این گیف ویداری نگاه کنین؛))
شماره "۱"
(فهمیدم چرا ابر های صورتی منو یاد ویدار میندازن. به ترکیب رنگ این گیف ویداری نگاه کنین؛))
من الان جون میدم کههههه😭😭🫂❤️🔥✨
https://eitaa.com/75153757/4844
هبینهنهیهمبتنها کسی که واکنش داد تویی کتابخون اگه تو رو نداشتیم چیکار می کردممم
هدایت شده از Daily Wizards📜
اودییییی
و واسه پایینی:عه، چه بد. ای بابا.(جدی میگم، سرزمینی که درد روزگار بیشتر از عشق براش مفید بوده و انقدر سرنوشت، یا تقدیر غمگینی داره.)