https://eitaa.com/75153757/4870
میکزمبویجبک تو هم همیشه به نظرم خیلی عاقل و منطقی و پر از احساسات میومدی تو یه جسم کوچیک با کلیییی احساس قشنگ و پاک داری😭😭😭😭❤️❤️✨✨
شماره "۱"
وقتی کلانتر پشت سر همسرش وارد خانهشان شد، چهرهی کنجکاو دو پسرش را جلوی خودش یافت. آنها با چشمان در
وقتی نور خورشید پشت چشمان اسپایک را نوازش کرد، او به آرامی چشمانش را گشود. کمی گیج بود اما انرژی زیادی داشت. میدانست که روی یک مبل است و پتوی قهوهای رنگی رویش بود، بدنش خشک و کرخت شده بود و خانه و بویش برایش نا آشنا بود.
او کجا بود؟
ناگهانی دختری جلویش پرید و فریاد زد:《سلام خوابالووو.》
اسپایک با وحشت خودش را عقب کشید. دختر موهای قهوهای سوخته و کک و مکهای ریز و نامرتب روی صورتش داشت. با چشمان کنجکاو و لبخند بزرگ گفت:《کلییی منتظر بودم بیدار بشی. داشتم از فضولی میمردم. حوصلهم هم ترکید. البته مامان نمیذاشت بالای سرت بمونم، میگفت ممکنه وقتی بیدار بشی معذب شی ولی من همش قایمکی از دستش فرار میکردم و میومدم اینجا تا ببینم بیدار شدی یا نه. البته اون بیشتر میترسید که من مختو با حرفام بخورم آخه میگن من خیلی وراجم. من خیلی وراجم؟》
با چشمان مظلوم به اسپایک خیره شد. اسپایک من و من کنان به دختر پرانرژی جلوی رویش گفت:《من... ن... نه.》
دختر سرش را با رضایت تکان داد و خواست ادامه دهد که زنی پشتش ظاهر شد و دستش را روی شانه او گذاشت:《شارلوت فکر میکنم کافی باشه دیگه.》
شارلوت اخم کرد اما ساکت ماند. زن با مهربانی گفت:《شارلوت چرا نمیری حموم رو برای پسرمون آماده کنی؟ چندتا از لباسهای ویل یا وین هم انتخاب کن به نظر سایزشون یکی باشه.》
شارلوت با بدخلقی از پلهها بالا رفت و آن زن کنار اسپایک که حالا صاف شده بود، نشست:《میدونم احتمالا خیلی گیج باشی. من وایولت هستم، میتونی صدام کنی وی یا اگه بخوای خانم فارلَند. اینجا دریمز گرِیویارد، یه شهر کوچیک تو حاشیه جنگله و من همسر کلانترشم.》
شماره "۱"
وقتی نور خورشید پشت چشمان اسپایک را نوازش کرد، او به آرامی چشمانش را گشود. کمی گیج بود اما انرژی زیا
...《همسرم کلانتر شان فارلنده و ما سه تا بچه داریم. شارلوت رو که دیدی، بچه بزرگم و تنها دخترم. دوتا پسر دوقلو هم دارم، ویل و وین که یازده سالشونه.》
و با مهربانی و انتظار به اسپایک نگاه کرد. اسپایک آرام گفت:《منم... اس... اسپایکم.》
از خجالت با انگشتانش، با کنار پتو بازیبازی کرد. وی گفت:《چه اسم جالبی. از آشنایی باهات خوشبختم. حدس میزنم گرسنه باشی، چطوره اول بری حموم بعدش یه ناهار خوشمزه بخوریم، ها؟》
اسپایک میدانست که باید زود از آنجا فرار کند و به پیش پیتر و کوین بازگردد، اما با شنیدن کلمه غذا، شکمش قار و قور کرد و به یاد آورد که چقدر دلش برای حمام تنگ شده.
حمام اسپایک دو ساعت تمام طول کشید، او از حمام کردن سیر نمیشد زخمهایش زیر آب میسوختند اما وقتی آب لایه لایه کثیفی را میشست و میبرد، احساس سبکی بیشتر میکرد. یادش نمیآمد آخرین بار کی حمام کرده بود.
وقتی کارش تمام شد، حولهای را که وی داده بود دور کمرش پیچید و با وحشت دریافت که هیچ لباسی آنجا نیست تا بپوشد.
اسپایک داخل اتاق و جلوی در حمام ایستاده بود، به جز یک حوله دور کمرش هیچی نداشت و بدن لاغرش عریان بود. از سر و رویش آب میچکید، اما بیشتر از اینها خجالت میکشید که وی را صدا بزند.
دلش بهم میپیچید و نمیدانست چیکار کند.
ناگهان درب اتاق باز شد و شارلوت با سرخوشی داخل آمد.
چشمش به اسپایک افتاد که محکم حوله را دور کمرش نگه داشته بود، چند ثانیه با وحشت بهم خیره شدند تا شارلوت جیغی کشید و چشمانش را گرفت:《چرا همینجوری اینجوری وایسادیییی؟》
گونههای اسپایک سرخ شدند، سرش را پایین انداخت و گفت:《لباس... لباس نداشتم.》
شارلوت نزدیک بود گریهاش بگیرد، با یک دست چشمانش را گرفت و با دست دیگر به کشوهای چوبی اشاره کرد:《اونجا، روی کشوها لباس هست.》
اسپایک با دستپاچگی به شارلوت نگاه کرد. حولهاش را محکمتر گرفت و در حالی که نگاهش به شارلوت بود، آرام به سمت کشوها رفت. موهای خیس و بلندش که جلوی چشمانش میآمدند هیچ کمکی به وضعیتش نمیکردند. اسپایک لباسها را برداشت و آرام گفت:《برشون داشتم.》
شارلوت چیزی از جیبش درآورد، همان پوکهی گلوله و گفت:《لباساتو عوض کردی بیا پایین ناهار بخوریم.》
و با شیطنت افزود:《تو نیاز داری کلی غذا بخوری، بدون لباس خیلی لاغرتری.》
سپس از آنجا رفت، و اسپایک برای اولین بار در تمام عمرش، هم خجالتزده بود هم خشنود و شادمان، داخل شکمش حسی مثل هیجان داشت و برای دقایقی، هیچ درد و عذابوجدانی قلبش را نمیفشرد.
با لبخند بزرگی روی لب لباسهایش را پوشید و موهایش را باز گذاشت تا خشک شوند، آنها افسارگسیخته روی شانهها و پیشانیاش را فرا گرفته بودند.
اگر هیچگاه به شهر بازنمیگشت چه؟
اگر همانجا میماند چه؟
این فکر ناگهان به ذهنش رسید اما هرکاری میکرد نمیتوانست از آن جدا شود.
#پسران_خیابان
شماره "۱"
شروع طوفانی شارلوت و اسپایک رو با هم مشاهده میکنید:🤣
وای زیاد زیاد نظر بدید انرژی بگیرم زود زود بنویسم
به خدا این دوتا خیلیییییییی گوگولینننننن
میدونید که یکی از مقولههای مهم هر کشوری سطح مطالعه و میزان کتابخونیشه و شرط میبندم بخش اعظمی از خاطرات بچگی ما با کتابهای نازنازی رقم خورده
حالا من و دوستام یه حرکتی زدیم و میخوایم برای نازنازیای امروزی، کتاب تهیه کنیم و براشون پخش کنیم.
منتها منتها ما تنها نمیتونیم قدمای محکم توی این زمینه برداریم و به کمکتون نیاز داریم
اگه میتونید در حد پنج هزارتومن هم کمکون کنید ممنوتون میشیم.
امیدواریم شماهاهم دوست داشته باشین با ما برای ساختن لبخند روی لب بچهها و ساختن خاطرههای شیرین برای بزرگسالیِ اونا باهامون همراه شید.🤍
6219861436383623
- به نام فاطمه شهرکی مقدم.
خوشحال میشم همراهمون باشید.
شماره "۱"
میدونید که یکی از مقولههای مهم هر کشوری سطح مطالعه و میزان کتابخونیشه و شرط میبندم بخش اعظمی از خ
ولی منم کودکم
منم کتاب میخوام از اینا به منم بدید💔