eitaa logo
شماره "۱"
369 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
205 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Nummer_ett/15124 تهکببببب کنیددددددددد ~~~ عررر آرهههیجسکپسدی
https://eitaa.com/Nummer_ett/15144 تو ناشناس نمیشه ویس داد... راه مدیام واقعا سخته، مامانم خیلی سر گوشی سحت گیره، خیلیییی، واسه همین در حد دو تا پیام ناشناس میرسم... ~~~ تو پیوی بد_ فدا سدت همونام خیلی واسم با ارزشننن و وای همش می‌خوام داستانتو بخونم نصفه مونده ولی هی نمیشه به زودی می‌خونم میام ناشناستو می‌ترکونم
https://eitaa.com/Nummer_ett/15130 یاااااا ابولفضللللل افسردگی در کمین است رحم کننن ~~~ من خیلی بی رحمم هیچ رحمی ندارم🥀
شماره "۱"
ناگهان در اتاق با شدت زیادی باز شد شارلوت در چهارچوب آن ظاهر شد، این دختر هیچ ادبی درباره در زدن ندا
عصر که شد، اسپایک پس از گذشت چند ساعت کار در تعمیرگاه بالاخره روی صندلی نشست تا استراحت کند. لباس آبی_زرد مکانیکی را از روی لباس‌های سیاهش پوشیده بود و بوی روغن ماشین و بنزین می‌داد. دستش سیاه بود و موهایش آشفته‌اش از کش بیرون آمده بودند، باید همین روزها آن‌ها را کوتاه‌تر می‌کرد. درک با دستان لرزان بطری نوشابه‌ای به دستش داد و کنارش نشست:《ون چطور پیش میره؟》 اسپایک در بطری را برای خودش و درک باز کرد:《بد نیست، قرار بود فردی قطعات بخره ولی نشد.》 درک کمی نوشابه نوشید و به ون قدیمی نگاه کرد. چندماه پیش اسپایک آن را در انباری فارلندها پیدا کرد و برای خودش تصاحب کرده بود، به تعمیرگاه آوردش و از آن موقع به بعد در اوقات فراغت رویش کار می‌کرد تا تعمیر شود. سکوت تعمیرگاه با صدای پیامک از طرف تلفن اسپایک شکست، بطری‌اش را در دست دیگر داد تا تلفنش را از جیب در بیارد. نزدیک به ده پیامک از طرف ویل داشت. وارد صفحه شد، هر بیست دقیقه یک بار ویل نوشته بود:《یادت نره کادو بخریییی》 و البته وین سیزده‌تا پیام داده بود. او هم مثل برادرش هر بیست دقیقه یک بار خرید کادو را یادآوری کرده بود، با این تفاوت که سه بار نوشته بود:《دوتا بخر نگی خریدم شریکی استفاده کنید ما دوتاییم دوتا بخر!!!》 هجده سال سن داشتند و هنوز کودک بودند. اسپایک از روی صندلی بلند شد و به درک گفت:《میرم واسه تولد ویل و وین یه چی بخرم.》 فردی کراواتش را بست و داخل تلفن گفت:《نمی‌تونم بیام. نه... نه با لوسیم.》 لوگان از پشت خط چندتا فحش داد و قطع کرد. فردی به تولد نمی‌رفت، نه چون پیش لوسی بود چون مجبور بود به مهمانی شام با ویلسون‌ها برود.
شماره "۱"
عصر که شد، اسپایک پس از گذشت چند ساعت کار در تعمیرگاه بالاخره روی صندلی نشست تا استراحت کند. لباس آب
ویلسون‌ها ثروتمندترین افراد در دریمز گریویارد بودند، آنها همچنین نفوذ سیاسی بالایی داشتند. هرگاه خانه‌ یا زمینی می‌ماند که صاحب نداشت آنها آن‌را به بهانه‌ی "برای شهر" تصاحب می‌کردند. خانواده‌ی ویلسون‌ها در حال حاضر یک خانواده چهار نفره بود، خانم و آقای ویلسون، فیلیپ ویلسون که شارلوت را تحقیر و مسخره می‌کرد و النور ویلسون، دختر افاده‌ای خانواده ویلسون که همان دوست دختر فردی بود. کسی که فردی به همه به دروغ گفته بود نامش لوسی است و هویتش را به هیچکس نگفته بود، چون از واکنش‌ آنها می‌ترسید. همه می‌دانستند فردی ثروتمند است اما اینکه با ویلسون‌ها رفت و آمد داشته باشی چیزی نیست که آنها بپذیرند یا اجبار پشتش را درک کنند. مخصوصا شارلوت و لوگان. کینه‌ی لوگان از ثروتمندان دلایل زیادی داشت، اما ویلسون‌ها وقتی پدر لوگان، لوکاس مدارکی بر علیه‌شان رو کرد، برای او دردسر ساختند‌. لوکاس مدارکی را پیدا کرد که نشان می‌داد زمین‌ها و خانه‌ها به جای اینکه به شهر و شهرداری برسند به ویلسون‌ها می‌رسند. به نام شهر به سود ویلسون‌ها. اما ویلسون‌ها قدرتمند بودند، لوکاس را از کارش اخراج کردند و خانه‌شان را از آنها گرفتند. خانواده لوگان بیش از پیش فقیر شد. فردی از افکارش بیرون آمد و به خودش در آیینه خیره شد، کت و شلوار مشکی، کراوات، موهای ژل‌زده و به عقب کشیده شده، همه و همه چیزهایی بودند که فردی باید همیشه می‌بود، اما وقتی به آن فرد در آیینه نگاه می‌کرد او را نمی‌شناخت. او این فردی را نمی‌شناخت و اصلا هم دوست نداشت روزی با او آشنا شود‌. تلفنش را برداشت و برای اسپایک نوشت:《میرم مهمونی ویلسون‌ها، لوگان از دستم دلخور شد هوامو داشته باش‌.》 تنها کسی که از هویت لوسی و ویلسون‌ها و چیزهای دیگر خبر داشت اسپایک بود، در آن گروه تنها کسی که همیشه از همه‌چیز با خبر بود، اسپایک بود. چند ثانیه بعد اسپایک پاسخ داد:《آحرش از دستتون خوکشی می‌ک م. طولش نته.》 از اشتباه‌های تایپی‌اش معلوم بود با دست روغنی تایپ کرده بود. چند لحظه بعد اسپایک اضافه کرد:《خوش بذگر》 فردی لبخند خسته‌ای زد و از اتاقش بیرون رفت، اسپایک واقعا شبیه یک مادر پیر رفتار می‌کرد. برای فردی سوال بود آیا در خیابان هم همینطور بود؟
شماره "۱"
ویلسون‌ها ثروتمندترین افراد در دریمز گریویارد بودند، آنها همچنین نفوذ سیاسی بالایی داشتند. هرگاه خان
نه فردی اسپایک تو خیابون اینجوری نبود. اسپایک تو خیابون فقط مراقب خودش بود، اون سرکش و یاغی بود نه مثل الان سرکوب شده. شاید یه روزی دوباره مثل اون موقع بشه اما حالا؟ حالا با مراقبت کردن از شماها داره سعی می‌کنه کاریو که در حق پیتر و چاد نکرد در حق شما کنه.
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
هدایت شده از لیلی کامبربچ~
تقدیم به https://eitaa.com/Nummer_ett از طرف لیلی کامبربچ~ نام خواننده شما:شکیرا نمره خوشگلتون:10/10 شعری که مناسب شماست: ای عاقلِ خوش‌چهره، ای باهوشِ بی‌همتا، که در هر لحظه، تنها و بی‌تکیه‌گاه نمی‌مانی دستِ تو پناه است، چهره‌ات نورِ راه، عقل و زیبایی‌ات، دو بالِ پروازِ من است،منتظرم که بمانی تشکر از اینکه توی تقدیمی شرکت کردی😭☕️