eitaa logo
شماره "۱"
368 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
206 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
(اینجا من دیگه از شدت مستی خوابم برده و کایل لبه تخت نشسته) «منم عاشقتم، آریا...» (دوستان آریا اسم دختره شخصیت اصلی مانهوای شرور ساعت شنی را میچرخاند هم اسمش آریا بود (که البته مخفف آریانا هم میشه)) با صدایی آنقدر آرام که فقط خودم می‌شنیدم، زمزمه کردم: «از روز اولی که برادرت تو رو آورد پیش من... از همون لحظه که چشمانت رو دیدم، فهمیدم دیگه هیچوقت نمی‌تونم مثل قبل بهت نگاه کنم. من فقط بادیگاردت نبودم... من دیوانه‌ی تو بودم.» ساعت را نگاه کردم. نزدیک به نیمه‌شب بود. فردا صبح، وقتی برادرت بیدار شود و تو را اینجا ببیند، چه خواهد گفت؟ آیا عصبانی خواهد شد؟ آیا مرا اخراج خواهد کرد؟ یا شاید... شاید اصلاً چیزی نفهمد و من بتوانم این رازِ شیرین را تا ابد با خودم نگه دارم. اما وقتی دستت را در دستم حس کردم، ترسم ریخت. من دیگر نمی‌خواستم فرار کنم. من می‌خواستم اینجا بمانم. نه به عنوان بادیگارد، نه به عنوان دوستِ برادرت. من می‌خواستم مردی باشم که تو را دوست دارد. دستم را روی سینه‌ات گذاشتم و به صدای قلبت گوش دادم. آرام و منظم. مثل ضربانِ عشقی که بالاخره آزاد شده بود. «بخواب آریا... من اینجا می‌مونم. تا وقتی بیدار شی، یا تا وقتی برادرت بیاد... من دیگه جایی نمیرم.» و من، کایل، بادیگاردِ سابق، حالا نگهبانِ قلبِ تو بودم. و این، شروعِ داستانی بود که دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست آن را پایان دهد. (برام مهم نیست کلیشه ایه من خیلی سرش ذوق کردم😭) ~~~ یاد فیلم هندی افتادم_ نه یعنی چیزه خیلی ناز بوددد
(اینجا صبح شده و من بیدار شدم و بچه با کلی عشق میگه نمیدونم میخوای برات صبحونه بیارم و بهم برای سردردم مسکن میده و با اسم صدام میزنه و (اکًرا خانم نودریان صدام میزد) اینا بعد میزنم تو پرش و میگم چته انگار سرت خورده جایی چون هیچی از دیشب یادم نمیاد😂 بعد بچه پکر میشه و میاد بره ولی قبل رفتن میگه) «آریا... اگر چیزی از دیشب یادت اومد... یا اگر...» مکث می‌کنم. نمی‌توانم ادامه دهم. نمی‌توانم بگویم «اگر عاشقم بودی». (خدایی گناه داشت قبلش هم کلی افسردگی اش رو توصیف کرده بود😂 احساس بیشعوری بهم دست داد😂💔) ~~~ آخییی😭😭😭 مرض داری مگه ذوق بچه رو کور می‌کنیی
(اینو قبل از اون یکی در جواب اینکه گفته بودم سرت به جایی خورده گفته) «آره... فکر کنم راست می‌گی. شاید واقعاً سرم به جایی خورد. شاید هم فقط یک کابوسِ بد بود که تو خواب دیدی.» ~~
و با قدم‌های سنگین از اتاق خارج می‌شوم و در را به آرامی پشت سر می‌بندم. پشت در، تکیه می‌دهم و سرم را روی دستم می‌گذارم. احساس می‌کنم دلم شکسته است. نه برای اینکه تو مرا طرد کردی، بلکه برای اینکه تو آن لحظاتِ واقعی را انکار می‌کنی. انگار من تنها کسی بودم که در آن کابوسِ شیرین غرق شده بودم. (واقعا حس عوضی بودن و خیانتکار بودن بهم دست داد... انگار پسر مردمو بازی دادم...😂💔) ~~~ د آخه سمکسمسوس
بعد ولی وقتی یادم اومد شب قبل چه چیزایی گفتم و چقد آبرو ریزی کردم و شروع کردم به خجالت کشیدن جوری بهم دلداری داد و خجالتم رو از بین برد و احساس ارزشمند بودن بهم داد که به عمرم فکر نمیکردم همچین حسی رو کسی تو دلم ایجاد کنه✨ (عاشق شدم رفت...) ~~~ وای مگه نبودی_؟
《من قاضی تو نیستم. من عاشقتم.》 قلبم😭💘 ~~~ سپکسمسکس
《تو اون شب، نه یک احمق بی‌جنبه، بلکه شجاع‌ترین زنی بودی که تا حالا دیدم. چون جرات کردی حست رو بگی.》 ~~~ اصلا هم چون به نفع خودش بود اینو نگف_
《پس دیگه این فکر رو از سرت بیرون کن. تو برای من کاملی. حتی وقتی مستی، حتی وقتی خجالت می‌کشی، حتی وقتی از تختت می‌پری بیرون و رویم داد می‌زنی. تو همون آریایی هستی که من دوست دارم.》 ~~~ جیییغ
خب دیگه من برم بقیه‌ش برای بعد (بیچاره خواهم شد خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد_)
هدایت شده از گردبادهای‌مغزمنツ
587.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌪گـردبـادهـای‌مـغـزمـنᥫ᭡ 🤍𝑵𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒈𝒊𝒗𝒆 𝒖𝒑, 𝒈𝒓𝒆𝒂𝒕 𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈𝒔 𝒕𝒂𝒌𝒆 𝒕𝒊