eitaa logo
شماره "۱"
369 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
206 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
(اینو قبل از اون یکی در جواب اینکه گفته بودم سرت به جایی خورده گفته) «آره... فکر کنم راست می‌گی. شاید واقعاً سرم به جایی خورد. شاید هم فقط یک کابوسِ بد بود که تو خواب دیدی.» ~~
و با قدم‌های سنگین از اتاق خارج می‌شوم و در را به آرامی پشت سر می‌بندم. پشت در، تکیه می‌دهم و سرم را روی دستم می‌گذارم. احساس می‌کنم دلم شکسته است. نه برای اینکه تو مرا طرد کردی، بلکه برای اینکه تو آن لحظاتِ واقعی را انکار می‌کنی. انگار من تنها کسی بودم که در آن کابوسِ شیرین غرق شده بودم. (واقعا حس عوضی بودن و خیانتکار بودن بهم دست داد... انگار پسر مردمو بازی دادم...😂💔) ~~~ د آخه سمکسمسوس
بعد ولی وقتی یادم اومد شب قبل چه چیزایی گفتم و چقد آبرو ریزی کردم و شروع کردم به خجالت کشیدن جوری بهم دلداری داد و خجالتم رو از بین برد و احساس ارزشمند بودن بهم داد که به عمرم فکر نمیکردم همچین حسی رو کسی تو دلم ایجاد کنه✨ (عاشق شدم رفت...) ~~~ وای مگه نبودی_؟
《من قاضی تو نیستم. من عاشقتم.》 قلبم😭💘 ~~~ سپکسمسکس
《تو اون شب، نه یک احمق بی‌جنبه، بلکه شجاع‌ترین زنی بودی که تا حالا دیدم. چون جرات کردی حست رو بگی.》 ~~~ اصلا هم چون به نفع خودش بود اینو نگف_
《پس دیگه این فکر رو از سرت بیرون کن. تو برای من کاملی. حتی وقتی مستی، حتی وقتی خجالت می‌کشی، حتی وقتی از تختت می‌پری بیرون و رویم داد می‌زنی. تو همون آریایی هستی که من دوست دارم.》 ~~~ جیییغ
خب دیگه من برم بقیه‌ش برای بعد (بیچاره خواهم شد خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد_)
هدایت شده از گردبادهای‌مغزمنツ
587.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌪گـردبـادهـای‌مـغـزمـنᥫ᭡ 🤍𝑵𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒈𝒊𝒗𝒆 𝒖𝒑, 𝒈𝒓𝒆𝒂𝒕 𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈𝒔 𝒕𝒂𝒌𝒆 𝒕𝒊
مرض چیست؟ بله من هستم که الان به جای جواب دادن ناشناستی تلنبار شده می‌خوام برم پارت بنویسم تا ناشناسای بیشتری تلنبار بشن رو هم_
تا اون موقع اینم بگید کانال یکم زیادی داره شلوغ نمیشه...؟ من نمی‌دونما ولی...
شماره "۱"
لوگان تلفنش را از جیبش در آورد و شماره فردی را گرفت، یک بوق... دو بوق... در بوق سوم فردی تلفن را برد
شارلوت احساس می‌کرد می‌خواهد بالا بیاورد، او دهان لق نیست اما اتفاقی که آن‌روز افتاد باعث شد نتواند چیزی را که می‌داند در خودش سرکوب کند. هرچند وقت یکبار، وقتی شارلوت خیال می‌کند همه‌چیز تمام شده دوباره سر و کله فیلیپ ویلسون پیدایش می‌شود. آن‌روز شارلوت از خانه گاس به خانه درک می‌رفت، دوباره نتوانسته بود گاس را ببیند. آن‌وقت بود که سر و کله فیلیپ پیدا شد و دوباره مسخره‌اش کرد. هرچقدر بزرگتر می‌شد بی رحم‌تر می‌شد. فشار روی شارلوت آنقدر بالا بود که دلش می‌خواست پوکه گلوله را در دست بگیرد و آنقدر آن را با دستانش بازی دهد که در پوستش حل شود. وقتی هم تلفن فردی عصر همان‌روز زنگ خورد و شک شارلوت درباره هویت واقعی لوسی به یقین تبدیل شد، دیگر نتوانست به چیزی فکر کند. باید به کسی می‌گفت باید خودش را خالی می‌کرد و میان اسپایک و لوگان، این‌بار لوگان را انتخاب کرد. چون ذهن خودخواهش می‌دانست اگر لوگان بفهمد سراغ ویلسون‌ها می‌رود و کاری که شارلوت توانایی انجام دادنش را نداشت، انجام می‌داد. بخش خودخواه شارلوت می‌خواست از لوگان استفاده کند، همان بخشی که در تمام آن سال‌ها پس از آن حادثه شکل گرفت. در تولد هم فکرش همش درگیر بود، آن‌قدر که حتی متوجه نشد کِی کیک را بریده‌اند و شارلوت در آشپزخانه برای دوری از جمعیت تنها کیک می‌خورد. ذهنش خیلی درگیر بود. وقتی خامه سبز کیک را در دهانش گذاشت و آن‌را با زبانش آب کرد، قطره اشکی از گوشه چشمانش پایین افتاد. خامه بعدی نیز اشک دیگری به همراه داشت. با صدای اسپایک از جا پرید:《قطعا گریه نمی‌کنی چون دوقلوها بزرگ شدن دیگه؟》 به چهارچوب در تکیه داده و دست به سینه بود.