و از یاد نبریم دوستان دیگرم، باستا، کاپتان، استرنج، کلینت، باکی، نبیولا، درنا، والری، گروت، ددپول، لوکی، وسپ، ریچارد، پیترو، سیلوی، مانتیس، ناتاشا و کسای دیگه که یادم نمیاد.
قهرمانای کوچیک من که قهرمان زندگی خودشونن و با تمام مشکلات در آخر قوین. قهرمانای من که آرزوهای بزرگ دارن و میدونم میتونن دنیا رو نجات بدن،
دنیای همدیگه رو که نجات دادن، دنیای خودشون رو هم میتونن نجات بدن.
و قرار نیست بدونید اونا کین
همینقدر بدونید که حتی اگه کار درستی نباشه من میخوام از اشتباهم لذت ببرم.
اینم به هر ۳۴۷ نفرتون با اعتقادات مختلفتون میگم.
باور کنید.
نه از من که مذهبیم، از من که آدمم.
خدا هست، حواسش بهمون هست و مراقبمونه. من اینو تو تک به تک لحظات زندگیم حس کردم و شما هم اگه فکر کنید، حس کردید.
پس از همون خدا که همه چیو میدونه میخوام عاقبت تک به تکمون رو به خیر کنه.
فرشته گفت: آن برای چیست؟
خدا پاسخ داد: قلب است، آن را خلق میکنم تا بشکند. و وقتی شکست آنها میفهمند پناهی جز من ندارند.
فرشته پرسید: اگر فراموش کردند چه؟ اگر گم شدند؟
و خدا گفت: حواسم بهشان هست، رهایشان نمیکنم. در آخر به سوی من باز خواهند گشت، هرچقدر که کج بروند در آخر به من میرسند.
به راستی که چرا قبول کردیم زندگی کنیم؟ مگر این دنیا چه داشت که آن جا نبود؟ نمیدانم کِی آن لحظه درخشان خواهد رسید، اما مطمئنم ارزشش را نداشت.
به تک تک لحظاتی که اشک ریختم قسم ارزشش را نداشت.
یک روز هم به خودت میای و میبینی درد نداشت، نه مثل قبل که به خودت تلقین میکردی، این بار واقعا درد نداشت...
یکی بود یکی نبود؟ من همیشه اونیم که نبود.
نبود، نیست، نخواهد بود.
من همون کلاغهام که به خونهش نرسید، همونی که تو قصهها واسه بقیه درس عبرته، همون شروری که قهرمان ازش بهتر بود.
من همونیم که اول میمیره، همونی که فقط اسم و یادش تو داستانه، همونی که همیشه تو سایه قایم میشه، همون رو مخه، همون شخصیت فرعیه، همون منفوره.
هممون همینیم، نمیدونم قهرمانها کین ولی خوب میدونم من که جزوی ازشون نیستم...