https://eitaa.com/Nummer_ett/15599 ای جان قد و بالا رو برم، ای جان، ای جان. اسپند دود کنیم چش نخوره🤤🌝✨📿🧿 #Alex
~~~
سپستسم🤣🤣❤️🔥
https://eitaa.com/Nummer_ett/15600 بازم امیدوارم بدونی اشکالی نداره... #Alex
~~~
قربونت برمممم
https://eitaa.com/Nummer_ett/15599 دیخیدخیث ژخیدخزبپخب قیخصذخیدقخبقدب حیدزخبپب پسرررررررررم😍😍😍😍✨✨✨✨✨ #little_M
~~~
😭😭😍😍
https://eitaa.com/Nummer_ett/15600 عب نداره بابا راحت باش درک میکنیم❤️✨ #little_M
~~~
شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett/15600 عب نداره بابا راحت باش درک میکنیم❤️✨ #little_M ~~~
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه تشکر هم از ایگیییی
دیروز واسم ایتایار شده بود پیامارو کپی میکرد واسم آره خلاصه مرسی ایگدراسیل. پیس پیس: کانال دارا میفروشمش ایتایار خوبیه سرعت عملشم بالاست اگه میخواید بیاید پی_
#ایگدراسیلایتایاریفن
#بازارایگدراسیلفروشی
هدایت شده از HELLFIRE CLUB
فنفیک پایین حاوی اسپویل بسیار زیاد از دونده هزارتو عه
هدایت شده از HELLFIRE CLUB
پسر بچه موهای سیاهش را از جلوی چشمانش کنار زد و پرسید:《شما چجوری با هم آشنا شدید؟》
که سوال عجیبی برای او با آن سنش بود. توماس با تعجب به پسرش نگاه کرد و با یادآوری گذشته لبخند کمرنگی بر لبش آمد. برندا که دوباره موهایش را پسرانه کوتاه کرده بود، کنار توماس نشست و به پسرشان گفت:《من بابات و دوستاش رو نجات دادم.》
پسر با شوق پرسید:《از دست کیا؟》
توماس گفت:《از دست کرانکها.》
و ادای خوردن پسر را درآورد که قهقهه او را بلند کرد. وقتی خنده پسر قطع شد گفت:《یعنی اون موقع عاشقش شدی؟》
برندا به توماس نزدیکتر شد و گفت:《نه، یکم بعدش بود.》
توماس با یادآوری ترسا غمگین شد، اما سپس گفت:《تقریبا وقتی به اینجا رسیدیم.》
پسر خودش را از آغوش توماس بیرون کشید:《کرانکها خیلی ترسناک بودن؟》
برندا او را در آغوش گرفت:《آره ولی دستشون به ما نمیرسه. جای ترس نیست نیوت.》
نیوت کوچولو خیالش که راحت شد درحالی زیر لب شعری میخواند، آندو را ترک کرد. برندا که حالا به خاطر مسئولیت مادر بودن، از روحیه جنگجوییش کمی کم شده بود، سرش را روی شانه توماس گذاشت:《واقعا کی عاشقم شدی؟》
توماس گفت:《از همون وقتی که برای بار اول دیدمت. ولی نمیدونستم. میدونی کی فهمیدم؟ وقتی ترسا ما رو لو داد ولی تو موندی و کمک کردی خودمونو نجات بدیم.》
برندا گفت:《ولی من وقتی عاشقت شدم که نیوت مرد. وقتی برای همه دنیا فداکاری کردی و رفتی داخل سازمان.》
شماره "۱"
فردی هم به اندازه او نگران بود اما موفق شده بود خودش را کنترل کند. لیوانی آب برای لوگان ریخت و به دس
در لحظاتی که تاریکی آن سه پسر را تسخیر کرده بود، روزنهی نوری از طرف خداوند به آنها هدیه شد. شاید معجزه شاید آرزو اما هرچه بود، اولین بار بود که در دریمز گریویارد رخ میداد.
نفس و زندگی همچو نسیم در حال وزش درون الایجا به گردش درآمد و احساس آن سه پسر به احساس اطلس تایتان میمانست، وقتی آسمان را از دوش خود بر دوش هرکول گذاشت.
وقتی پزشک به آنها خبر رفع خطر را داد، لوگان از شادی محکم اسپایک و فردی را در آغوش گرفت، فردی بلند خندید و اسپایک در درون خود عروسی راه انداخت.
لوگان با چشمانی که از شادی برق میزدند از پزشک پرسید:《میتونیم ببینیمش؟》
پزشک لبخندی از روی مهربانی زد و گفت:《فعلا بی هوشه ولی اگه قول بدید سر و صدا نکنید میتونید چند دقیقه ببینیدش.》
سر و صدا؟ آنها به گونهای سکوت کردند که گویی لال مادرزاد هستند.
پشت سر هم مانند پسربچهها وارد اتاق الایجا شدند، او سالم بود. خدایا! قفسه سینهاش بالا و پایین میشد و درون ماسکی که روی دهانش بود نفس میکشید.
اما آنقدر نحیف و کوچک به نظر میرسید که گویی اگر لمسش کنی زیر انگشتانت پودر خواهد شد. لوگان از لبه تخت گرفت و زانو زد تا بتواند او را بهتر ببیند. زمزمه کرد:《یادته یه بار داشتی قانعم میکردی به معجزه اعتقاد پیدا کنم الای؟ الان موفق شدی.》
قطره اشکی از چشمش پایین افتاد، اشکی که شور نبود بلکه شیرین بود. شیرین به اندازه حس شادی و شوق.
فردی لبش را گزید:《باید... باید بیشتر مراقبش باشیم. خیلی... بیشتر.》
اسپایک لبخندی زد که صورتش را نورانی کرد:《دیگه ولش نمیکنیم.》
و در سکوت به الایجا که خفته بود نگاه کردند، به اولین آرزوی دریمزگریویارد.