https://eitaa.com/Nummer_ett/16597
ممنونم ویدار قشنگمممم خیلی خوشحال شدم
لطفا اجازه بدین گریه کنم
https://eitaa.com/Nummer_ett/16574
تهکب یه چیزی مثل ترکیب هایی که با هم خوبن و اینجور چیزا بود---
جا داره یادی کنیم از ترکیی های باحال مثل ایگویدارال(جل الخالق تهکب ۳ تایی😦😭😂) و چندین تهکب دیگه---
~~~
آره همینه
مشتسپشمسپ یادش بخیررر
خیلی دوست دارم داستانتو بخونم ویدار. اما از اول شروع نکردم که وقتی تموم شد شروع کنم. هر چند الان کلا پارت و پیام اول پیدا نمیشه کاش یه هشتگ داشت داستانت یا یه چنل مخصوص هم جداگونه داشت--- هر چند همینجوری هم عالیه
#کتابخون
~~~
هشتگ داره دیگ_
#پسران_خیابان بزنی میاره
https://eitaa.com/Nummer_ett/16599
وای ویدار.. این پارت چقدر متفاوت بود.. خیلی دوسش داشتم بازم بنویس
#هیچکس
~~~
سکسپسکپس
امشب دوباره از اینا بنویس_؟
https://eitaa.com/Nummer_ett/16619
شما خیلی لطف دارین متشکرم💫
منم همینطور کرم کتاب منم همینطور😂😂
#هیچکس
~~~
😂😂
چنل فراست پرید؟؟ ندارمش دیگه اگه هست لینک میدی؟؟
~~~
آره پرید ولی یکی دیگه زد
فقط نمیدونم چرا وقتی میرم توش نمیاره
پسنسپسکپستش
شماره "۱"
چنل فراست پرید؟؟ ندارمش دیگه اگه هست لینک میدی؟؟ ~~~ آره پرید ولی یکی دیگه زد فقط نمیدونم چرا وقتی م
مثل اینکه دومی هم پرید
لعنت بهشون
https://eitaa.com/Nummer_ett/16614
بهترین توصیف ورزش بود بنظرم
چون واقعا همینجوریه من خودم اینجوریم که ممکنه در حال فروپاشی روانی باشم اما با ورزش انگار دوباره نفس میکشم
#نایریکا
~~~
وای دقیقا
حتی اگه اون فروپاشی روانی به خاطر خود ورزشه باشه...
https://eitaa.com/Nummer_ett/16646
آره آره لطفا
به شخصه این سبک رو خیلی دوست دارم
#هیچکس
~~~
هورااساشپنس
مزایای منزوی بودن بخون
سکش نامه نگاری و خاطره نویسی و ایناست
شماره "۱"
اول آوریل ۱۹۷۷ 《تولدم مبارک هاها. داگلاس واسم یه چاقوی ضامندار خرید، راج هم اون فندک خوشگله رو که
یکم جولای ۱۹۷۸
《دیگه به کارای داگلاس عادت کردم، شاید عوض شده باشه ولی... اونقدرام بد نیست. میدونم عوضی شده ولی حداقل زندگی بهمون راحتتر میگذره. شاید منم دارم عوضی میشم که اینجوری فکر میکنم... شاید منم دارم مثل اون میشم. یه زمانی اینو میخواستم ولی حالا نه. حالا نمیخوام. مثل اون شدن یعنی بدترین تنبیهها برای بچهها، یعنی مواد مخدر و سنگدل بودن.》
دهم جولای ۱۹۷۸
《خیابان یک جنگل است. داگلاس این را گفت، گفت خیابان جنگلی است که باید داخلش بخوری تا خورده نشی. به همین خاطر تئودور رو لو دادم چون اگه لو نمیدادمش داگلاس بلایی که سر اون آورد رو سر من میآورد.》
پانزدهم جولای ۱۹۷۸
《داگلاس امروز گفت که میخواد منو ببره آشپزخونه. نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه. از یه طرف دوست دارم پیشرفت کنم از یه طرف دیگه واقعا از کارای داگلاس بدم میاد، مخصوصا بعد کاری که با فلیکس کرد. سارا تا دو هفته کابوس میدید. خوب شد نوشتم، باید بیشتر مراقب سارا باشم، حتی با اینکه از من بدش میاد، البته الان نرم شده... شاید بتونم شانسی باهاش داشته باشم، نه؟》
هفدهم جولای ۱۹۷۸
《بوسیدمش. خدایا باورم نمیشهههه اینه اینه اینههه چشت دراد راج چشت دراد. من.سارا.رو.بوسیدمم. خیلی ناگهانی بود داشتم برای اولین بار با داگلاس میرفتم آشپزخونه. سارا کنارم کشید و بعد بومم. با گونههای سرخ عقب رفت و با اون صدای گوشنوازش گفت:《زنده بمون استیو افسانهای.》البته آشپزخونه... وحشتناک بود. خیلی وحشتناک فکر نکنم دیگه بخوام با داگلاس برم اونجا. فکر اینکه دارم اون موادا رو برای چه کسایی میسازم و چه بلایی سرشون میاد باعث شد حالت تهوع بگیرم.》