https://eitaa.com/Nummer_ett/16574
تهکب یه چیزی مثل ترکیب هایی که با هم خوبن و اینجور چیزا بود---
جا داره یادی کنیم از ترکیی های باحال مثل ایگویدارال(جل الخالق تهکب ۳ تایی😦😭😂) و چندین تهکب دیگه---
~~~
آره همینه
مشتسپشمسپ یادش بخیررر
خیلی دوست دارم داستانتو بخونم ویدار. اما از اول شروع نکردم که وقتی تموم شد شروع کنم. هر چند الان کلا پارت و پیام اول پیدا نمیشه کاش یه هشتگ داشت داستانت یا یه چنل مخصوص هم جداگونه داشت--- هر چند همینجوری هم عالیه
#کتابخون
~~~
هشتگ داره دیگ_
#پسران_خیابان بزنی میاره
https://eitaa.com/Nummer_ett/16599
وای ویدار.. این پارت چقدر متفاوت بود.. خیلی دوسش داشتم بازم بنویس
#هیچکس
~~~
سکسپسکپس
امشب دوباره از اینا بنویس_؟
https://eitaa.com/Nummer_ett/16619
شما خیلی لطف دارین متشکرم💫
منم همینطور کرم کتاب منم همینطور😂😂
#هیچکس
~~~
😂😂
چنل فراست پرید؟؟ ندارمش دیگه اگه هست لینک میدی؟؟
~~~
آره پرید ولی یکی دیگه زد
فقط نمیدونم چرا وقتی میرم توش نمیاره
پسنسپسکپستش
شماره "۱"
چنل فراست پرید؟؟ ندارمش دیگه اگه هست لینک میدی؟؟ ~~~ آره پرید ولی یکی دیگه زد فقط نمیدونم چرا وقتی م
مثل اینکه دومی هم پرید
لعنت بهشون
https://eitaa.com/Nummer_ett/16614
بهترین توصیف ورزش بود بنظرم
چون واقعا همینجوریه من خودم اینجوریم که ممکنه در حال فروپاشی روانی باشم اما با ورزش انگار دوباره نفس میکشم
#نایریکا
~~~
وای دقیقا
حتی اگه اون فروپاشی روانی به خاطر خود ورزشه باشه...
https://eitaa.com/Nummer_ett/16646
آره آره لطفا
به شخصه این سبک رو خیلی دوست دارم
#هیچکس
~~~
هورااساشپنس
مزایای منزوی بودن بخون
سکش نامه نگاری و خاطره نویسی و ایناست
شماره "۱"
اول آوریل ۱۹۷۷ 《تولدم مبارک هاها. داگلاس واسم یه چاقوی ضامندار خرید، راج هم اون فندک خوشگله رو که
یکم جولای ۱۹۷۸
《دیگه به کارای داگلاس عادت کردم، شاید عوض شده باشه ولی... اونقدرام بد نیست. میدونم عوضی شده ولی حداقل زندگی بهمون راحتتر میگذره. شاید منم دارم عوضی میشم که اینجوری فکر میکنم... شاید منم دارم مثل اون میشم. یه زمانی اینو میخواستم ولی حالا نه. حالا نمیخوام. مثل اون شدن یعنی بدترین تنبیهها برای بچهها، یعنی مواد مخدر و سنگدل بودن.》
دهم جولای ۱۹۷۸
《خیابان یک جنگل است. داگلاس این را گفت، گفت خیابان جنگلی است که باید داخلش بخوری تا خورده نشی. به همین خاطر تئودور رو لو دادم چون اگه لو نمیدادمش داگلاس بلایی که سر اون آورد رو سر من میآورد.》
پانزدهم جولای ۱۹۷۸
《داگلاس امروز گفت که میخواد منو ببره آشپزخونه. نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه. از یه طرف دوست دارم پیشرفت کنم از یه طرف دیگه واقعا از کارای داگلاس بدم میاد، مخصوصا بعد کاری که با فلیکس کرد. سارا تا دو هفته کابوس میدید. خوب شد نوشتم، باید بیشتر مراقب سارا باشم، حتی با اینکه از من بدش میاد، البته الان نرم شده... شاید بتونم شانسی باهاش داشته باشم، نه؟》
هفدهم جولای ۱۹۷۸
《بوسیدمش. خدایا باورم نمیشهههه اینه اینه اینههه چشت دراد راج چشت دراد. من.سارا.رو.بوسیدمم. خیلی ناگهانی بود داشتم برای اولین بار با داگلاس میرفتم آشپزخونه. سارا کنارم کشید و بعد بومم. با گونههای سرخ عقب رفت و با اون صدای گوشنوازش گفت:《زنده بمون استیو افسانهای.》البته آشپزخونه... وحشتناک بود. خیلی وحشتناک فکر نکنم دیگه بخوام با داگلاس برم اونجا. فکر اینکه دارم اون موادا رو برای چه کسایی میسازم و چه بلایی سرشون میاد باعث شد حالت تهوع بگیرم.》
شماره "۱"
یکم جولای ۱۹۷۸ 《دیگه به کارای داگلاس عادت کردم، شاید عوض شده باشه ولی... اونقدرام بد نیست. میدونم ع
پنجم مارس ۱۹۷۹
《با داگلاس دعوا کردم. هلش دادم و سرش عربده زدم. ازش متنفرم، از کاراش، از خودش و تفکراتش. از اسمش از همهچیش. اون به سارا آسیب زد... لعنت بهش. سارا باهاش بحث کرد و اونم یه سیلی زد تو گوشش. بعدش نفهمیدم چی شد، خون جلوی چشامو گرفت.
داگلاس به هر کی آسیب میزد حق نداشت بلایی سر سارا بیاره. حق نداشت روش دست بلند کنه. بهش گفتم به خاطر نجات همه اون بچههای بی گناه هم که شده بیچارهش میکنم، بعد دست سارا رو گرفتم و از اون خرابه زدم بیرون. اونجا بود که زندگی من با داگلاس به پایان رسید و زندگی من با سارا شروع شد.》
سیام اکتبر ۱۹۸۰
《امروز بهترین روز زندگیمه، مطمئنم. من به طور رسمی با سارا ازدواج کردم و الان رو ابرام. باورتون میشه؟ روی تخت دراز کشیدم و دارم اینو مینویسم، و اون... خدایا اونم همینجا کنار منه. نفسای آرومش به بازوم میخوره. اون مثل یه فرشته میخوابه. از فردا میخوام بیوفتم دنبال کار، چند ماهیه خبری از داگلاس ندارم ولی باید دوباره برم سراغش. میخوام پتهشو بریزم رو آب. نیاز به یکم مدرک و چیز میز دارم و بعد داگلاس میوفته زندون. شاید حتی اعدام شه. نمیخواستم به اینجا برسیم... ازش متنفرم ولی... ولی به خاطر چیزی که قبلا بود هنوزم دوسش دارم. نمیدونم چی اینجوریش کرد ولی میدونم قبلا اینجوری نبود.》
دهم آگوست ۱۹۸۶
《بعد شیش سال بالاخره شیکم سارا بزرگ شد. خدایا باورم نمیشه دارم بابا میشمم. من مطمئنم پسره، وای اگه به دنیا بیاد، عمرا اگه بذارم مثل من بزرگ شه. سارا میگه اگه پسر باشه اسمشو میذاره تُنی ولی من از این اسم بدم میاد، عمرا بهش این اجازه رو بدم. فقط یه کار مونده که باید قبل از به دنیا اومدن بچهم انجام بدم... تا همین الانشم دست دست کردم. فردا... فردا میرم آشپزخونه و همونجا پلیسا رو خبر میکنم. داگلاس به گور خواهد رفت. وای خدایا دارم بابا میشممم!》
پانزدهم آگوست ۱۹۸۶
《یادمه استیو همیشه دلش میخواست خاطراتش چاپ بشن. اون بهم سواد یاد داد، میگفت سواد رو از پدربزرگش یاد گرفته، قبل از اینکه اون بمیره و استیو کارش به خیابونا بکشه. اوه راستی من سارام، فکر کنم منو بشناسید...
اگه دارم اینا رو مینویسم فقط به خاطر اینه که استیو قبل از رفتنش به آشپزخونه و تموم کردن کار... بهم گفت اگه برنگشت این دفترچه رو تموم کنم. گفت شاید یه روزی یکی بخونتش، مثلا بچهمون. بهش گفتم چرت نگه اون قرار نیست بلایی سرش بیاد.
اشتباه میکردم. خواست ببوستم، گفتم وقتی برگشت. اشتباه کردم نبوسیدمش.
چون اون هیچوقت برنگشت.
داگلاس یه روباه کثیفه، اون خوب میدونه چجوری باید کارها رو راست و ریس کنه. اونقدر خوب که چاقو تو قلب استیو فرو کرد. اونقدر خوب که من الان با یه بچه تو شیکم داخل ایستگاه پلیس نشستم و با گریه اینو مینویسم چون قراره برم زندان. چون همهچیز افتاد گردن من.
به همین راحتی زندگیمون نابود شد... چقدر به استیو گفتم نباید این کارو کنه. چقدر بهش گفتم بی خیال شه. به حرفم گوش نکرد و حالا... دارم نابود میشم، نمیدونم باید برای استیو عزاداری کنم یا خودم که بعد به دنیا اومدن این بچه حتما اعدام میشم. شایدم برای بچهمون... بچهای که قراره یتیم بزرگ بشه.
خندهداره. چقدر ساده یه روز کنار همسرت خوابیدی و داری برای بچهت اسم انتخاب میکنی و فرداش داری برای همسرت و آیندهی برباد رفتهی بچهت عزاداری میکنی. ما داگلاس رو دست کم گرفته بودیم، هم خودشو هم بالا دستیهاشو. فکر نمیکردیم که بتونه به پسر موردعلاقهش نگاه کنه و چاقوش بزنه. فکر نمیکردیم بتونه هر جرمی که کرده رو بندازه گردن من... فکر نمیکردیم تنفرش چقدر میتونه بهمون آسیب بزنه.
به هرحال این پایان زندگی استیوه. با این که این همه نوشت ولی بازم نتونست صفحات آخر رو پر کنه. شاید... شاید بچهمون پرش کنه؟ آه راستی. اگه دختر باشه اسمشو میذارم سیلِن، اسم مادرم. ولی اگه پسر بود اسمشو میذارم اسپایک. این اسم موردعلاقهی استیو بود... میدونم سلیقهی عجیبی داره.
امیدوارم اسپایک یا سیلن، هرچی که باشه زندگی خیلی خوبی رو داشته باشه، امیدوارم عاشق بشه و کسانی رو داشته باشه تا بهش اهمیت بدن. امیدوارم طعم فقر و بی پولی رو نچشه... امیدوارم مثل ما نشه.
امیدوارم پسر خیابان نشه.》
و این چنین زندگی استیو افسانهای، اولین پسر موردعلاقه و مورد اعتماد داگلاس به پایان رسید. با چاقویی که داگلاس در قلبش کرد. بدون آنکه حتی بفهمد فرزندش دختر است یا پسر.
روزی روزگاری داگلاس خوب بود. مثل یک پدر. مثل یک مَرد.
روزی روزگاری داگلاس عاشق یکی از پسرانش شد، به او افتخار کرد و بهش عشق ورزید.
شماره "۱"
یکم جولای ۱۹۷۸ 《دیگه به کارای داگلاس عادت کردم، شاید عوض شده باشه ولی... اونقدرام بد نیست. میدونم ع
اما طوفان آمد. طوفان کت و شلوار سیاه داشت و داخل یک جیبش اسکناس و در جیب دیگرش یک بستهی کوچک سفید رنگ بود.
سفید و سیاه و سبز، داگلاس حریص شد. سفید و سیاه و سبز، داگلاس بی رحم شد.
سفید. سیاه. سبز. پسر داگلاس بهش خیانت کرد.
قرمز. داگلاس پسر خودشو کشت.
کرمی. رنگ طناب داری که دور گردن بی گناه سارا پیچید.
و سیاه.
بخت تمام پسران خیابان.
سیاه به رنگ اسپایک، به رنگ سرنوشتش، خودش و احساساتش.
پس... یکی بود و یکی نبود، غم بود و شادی نبود، عشق بود و تنفر نبود.
استیو بود و سارا بود،
اسپایک آمد و استیو و سارا نبودند.
گاهی اوقات نیز آرزوها بیشتر از صفحات دفترچه خاطرات پیش نمیروند.
#پسران_خیابان