شماره "۱"
زنگ خانهی کَسلِرها بلند شد و در تمام راهروها پیچید. خانم کسلر با تعجب سرش را بالا آورد و به آقای کس
پیتر جلو رفت و به نائومی کمک کرد بقیه پلهها را پایین بیاید، نائومی پشت خندهاش در حالی که بازوی او را گرفته بود گفت:《کمتر لبخند بزن مثل احمقا شدی.》
پیتر لبخندش را کمرنگتر کرد:《مامان بابات اونقدرام بد نیستنا》
نائومی عصایش را محکمتر گرفت:《نه تا وقتی که نزنن تو سرت و سرزنشت نکنن.》
پدر نائومی مردی با چند کارخانه بود، از آنهایی که ساعت طلایشان را مدام چک میکنند تا سر وقت حاضر شوند، لبخند مودبانه بر لب دارند و غذایشان را هیچگاه تا ته نمیخورند. او به شدت دوست داشت صاحب پسر شود، اما وقتی نائومی به دنیا آمد و امید هایش بر باد رفت تصمیم گرفت حداقل نائومی را دوست بدارد.
و او را دوست داشت، حتی با وجود نابیناییاش، اما انتظارهایش بیش از حد بودند، انتظارهایی که اگر نائومی بینا و یا پسر بود هیچگاه مجبور نبود برآوردهشان کند. آقای کسلر دخترش را خیلی دوست داشت، آنقدر که نمیدانست دارد با محدود کردن و مجبور کردنش به او آسیب میرساند.
مادر نائومی فرق داشت، او بیش از هرچیزی به حرف مردم اهمیت میداد، و میخواست همه چیزش بهتر از دیگران باشد.
پیتر و نائومی پس از یک شب سخت و طاقتفرسا، وقتی به همه مهمانان ثابت کردند که نائومی بیعرضه نیست و پیتر را یک پسر ثروتمند نشان دادند، روی پشتبام خودشان را مخفی کردند.
پیتر کتش را روی نائومی انداخته بود تا سرمای هوا اذیتش نکند، یکدیگر را در آغوش گرفته و روی زمین نشسته بودند و به ستارهها نگاه میکردند، ستارهها نیز از آسمان به آندو خیره شده بودند.
پیتر دستی را که دور نائومی انداخته بود، منقبض کرد و گفت:《حالا چی؟ خوشحالی؟》
نائومی چشمانش را بست:《پیتر... من صورتاشون رو نمیدیدم ولی غرور و افتخارشون... این همهی اون چیزیه که تو زندگی میخوام. ممنونم.》
پیتر او را به خودش فشرد:《واست سنگین آب میخوره، انگشترت، یادت که نرفته؟》
نیشخند شیطنت آمیز زد. نائومی خندید و خندهاش برای پیتر همچو صدای پرندگان در بامداد، دلنشین بود.
نائومی سکوت را شکاند:《پیتر... من خوشگلم؟》
پیتر سرش را به دیوار تکیه داد:《بیشتر قیافهت دلنشینه، میدونی از اونا که وقتی نگاش میکنی با خودت میگی این دختره از اون مهربوناست.》
نائومی با چشمان ذوقزده پرسید:《تو چی؟》
پیتر با طعنه گفت:《من از اونام که وقتی میبیننش با خودشون میگن سعی کن گیر این پسره نیوفتی، به نظر از اون دو دَره بازاست.》
نائومی کت را بیشتر روی خودش کشید و خودش را بیشتر در آغوش پیتر فرو برو:《ولی به نظرم اینطور نیست. حس میکنم چشمای دلتنگی داشته باشی، دلتنگ و غمگین... پیتر من میشنوم که تو میخوای امیدوار باشی... ولی میترسی.》
چشمان پیتر خیس شدند:《اینطور نیست.》
نائومی دست پیتر را گرفت، دستهای او زمخت و دستهای خودش به لطافت گل بودند:《پیتر... بذار من امیدت باشم. بذار دوستت داشته باشم... از دوست داشتن من نترس.》
قطرهاشکی از پشت چشمان بستهی پیتر به پایین سقوط کرد:《آخرین باری که گذاشتم قلبم امید رو بغل کنه، بهش خنجر خورد.》
نائومی خودش را بالا کشید و سرش را به سر پیتر تکیه داد، گونههایشان همسایه شدند:《من از دوست داشتنت دست بر نمیدارم. اوتقدر ادامه میدم که وقتی بهت بگم عاشقتم... تو هم بگی عاشقمی.》
پیتر جوابی نداد.
نائومی چند دقیقه بعد گفت:《دوستت دارم.》
و پیتر زیر نور همان ستارهها پاسخ داد:《میدونم.》
قرار نبود پیتر پاسخ عشق نائومی را بدهد، نه آنشب.
#پسران_خیابان
شماره "۱"
ببین از وقتی که اینو دادی بدجوری ذهنمو درگیر کردی چون میتونم بگم این واقعا یکی از آرزوهامه فکر کن س
یکیش اینه که من واقعا حس میکنم کارام اونقدرام خوب نباشه. کارای جوربه رو دیدی؟ یا بقیه نویسندهها... تازه الکس هم واقعا سختگیره
اگه اونجا باعث رشدم نشه باعث میشه از شدت اینکه داغونم بمیرم_
دوم اینکه من قبلا هم پیش رو گرفته بودم ولییی مثل اینکه باید تو یه گپی چیزی باشی و من شرایط گپ ندارم
مسئله بعدی کاراییه که میکنن تورنومنت و چیزای دیگه که باید حتما فعال باشی تا نندازنت بیرو_ و من میترسم وقت نکنم چون همینجوریشم سرم شلوغ_
و بعدی که شاید به نظر احمقانه بیاد اینه که اونجا کلی پسر هستتتت
همهشون آدمای خیلی گُلی هستنا، فقط من نمیدونم صحبت با نامحرم مثلا تا کحا و در چه شرایطی مورد نداره پس کلا انجامش نمی_
شماره "۱"
میدونم میشناسم😭
خب اوضاعشون تا الان انقدرکویر بود الان که عضوگیری دارن شلوغ میشه دیگ_
داری تحریکم میکنیسپسنسپ
ولی فکر نکنم😭 واقعا میترسم فکر کن حتی قبولم نشممم بدبخت میشم
یا مثلا تونومنتاش
مرحله اول قبلی رو دیدی؟ آدم مبگرخه تو خودش
حالا تو کی هستی؟ خودتم ستویاییای؟😭
همین الان فهمیدم نینا تو تقدیمیم شرکت کرده
برگام ریخت
نمیدونستم اونه
تازه واسه داستان الکس(خودمون) هم چندبار چیز نوشته بود
اصلا من میرم جون میدم الان میام