eitaa logo
شماره "۱"
372 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
186 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
برام جالبه دنیام با اون دوست مذهبیم یه آسمون تفاوت داره دنیام با اون دوست غیر مذهبی تو باشگاه هم همینطور نمیدونم اصلا دنیایی هست که شبیه دنیای من باشه؟
دوستم میگه پیامای کانالتو می‌خوام بفهمما ولی از هرجا شروع می‌کنم نمی‌گیرم چی به چیه حقیقتا برام عحیبه این ۳۷۰ نفر چجوری می‌فهمن چی به چیه که موندن چون حتی خودمم نمی فهمم چی به چی_
تا ابد کمدین مورد علاقه‌م خانم دال می‌مونه کدوم کمدینی به جوکی که خودش گفته بلند بلند می‌خنده وقتی کسی حتی لبخند نمی‌زنه؟ خانم دال هیچوقت از برونگرایی دست نکش...
(:
حسین ستودهنماهنگ ازل ابد یکتا اسد.mp3
زمان: حجم: 3M
قفلی جدید بچه شیعه تو روزای غدیر🕶️؛ ســـرم‌خاک‌قدم‌هاته نمیزارم‌به‌هرجا‌ســــر 🫀🌱 ༺ܭࡐ‌ܠܘ ܢ̣ߊ‌ܝ‌ ܫܢܚ݅ܧ...༻
از شانستون من امروز بدجور دلم می‌خواد اعاقاداتمو داد بزنم کی می‌خواست لفت بده؟
You can't always be strong, But you can always be brave
خبر ترسناک فک کنم قفل قلم گرفتم
بیدارید آیا؟ دارم سعی می‌کنم با هزار جون کندن پارت بدم الان وقت ققل قلم نیست لعنتییپسگشپمس
شماره "۱"
پیتر مانند همیشه دیر به خانه آمد، قفل در را باز کرد و وارد خانه‌ی تاریک شد. سلانه سلانه درحالی که کت
این بهترین تصمیم نبود، نه قطعا نبود. اگر لوگان می‌فهمید مشتی در دهانش می‌زد اما نمی‌توانست به انجام ندادنش فکر کند. عذاب وجدانش حالا که در لندن بود بیش از پیش شده و مانند خوره به جانش افتاده بود. به هر حال دیگر نمی‌توانست پا پس بکشد، حالا همانجایی ایستاده بود که چند سال پیش ایستاد، جلوی در مغازه آقای تایلور. با این تفاوت که حالا تنها بود و به جای تاریکی شب، روشنایی روز بر او می‌تابید. عذاب وجدان و اضطراب، هیجان، شوق و ترس همگی با هم همچو یک توده بزرگ داخل گلو و قفسه سینه‌اش رشد می‌کردند، دلش می‌خواست بالا بیاورد. دست لرزانش را بالا برد و درب مغازه را باز کرد. آب دهانش را از گلویی که گویی درش بتن پر کرده بودند فرو داد و وارد مغازه شد. مغازه همانگونه‌ای بود که سال‌ها قبل، همه چیز درش پیدا می‌شد و وقتی واردش می‌شدی جریان زندگی به صورتت می‌کوبید. آقای تایلور درحالی که با موسیقی آرامش‌بخشی که پخش می‌شد، می‌خواند، قفسه‌ها را نیز گردگیری می‌کرد. اسپایک قلنج انگشتانش را شکاند و کف دست عرق‌کرده‌اش را به لباسش مالید:《س... سلام.》 آقای تایلور همانطور که پشتش به او بود جواب داد:《سلام عزیزم، هرچی می‌خوای انتخاب کن.》 اسپایک چشمانش را محکم بست و برگشت که از مغازه بیرون برود. احساساتش حالا داشتند از گلویش بالا می‌آمدند و به چشمانش رسوخ می‌کردند. دستش که روی دستگیره در قرار گرفت صدای آقای تایلور شنیده شد:《بعد این همه سال حتی بغل هم نمی‌خوای بهم بدی؟》 اشک کاسه چشمان اسپایک را مرطوب کرد، آرام برگشت و با دیدِ تار گفت:《متاسفم.》
شماره "۱"
این بهترین تصمیم نبود، نه قطعا نبود. اگر لوگان می‌فهمید مشتی در دهانش می‌زد اما نمی‌توانست به انجام
آقای تایلور با همان لبخند مهربان همیشگی که گوشه چشمانش را چین می‌انداخت، او را محکم در آغوش کشید. آن آغوش تمام آن احساسات را شست و برد، حالا اسپایک به گذشته برگشته بود، وقتی تازه با رفتن کوین کنار آمده و بی پناه به آقای تایلور رسیده بود. حالا پسر بچه‌ی کوچک و بی پناهی بود، که احساس می‌کرد بیرون آغوش آقای تایلور جهان می‌خواست او را از هم بِدرد، که دنیا برای غم او زیادی خشن بود. آقای تایلور با ملایمت او را از آغوشش بیرون آورد، صورت اسپایک را در دستانش گرفت و با اشکی که به پهنای صورتش می‌ریخت گفت:《چقدر... بزرگ شدی》 اسپایک با چشمانی که از شوق برق می‌زدند پاسخ داد:《دلم براتون تنگ شده بود》 اگر دست من بود، همان جا داستان را نگه می‌داشتم. اگر دست من بود آنها را داخل یک یخچال می‌گذاشتم تا با پایان خوشی همچو قصه‌ها در ذهن‌ها باقی بمانند. اما دست من نیست. من فقط یک راویم. یک راوی برای بازگو کردن داستان‌هایی که رخ داده است. در مغازه باز شد و زمان ایستاد، قسم می‌خورم ثانیه‌ها کش می‌آمدند‌. قسم می‌خورم صدای زنگوله بالای درب مغازه، در اتاق اکو شد. وقتی چشم اسپایک و آقای تایلور به ورودکنندگان افتاد، خشکشان زد. وقتی کسانی که وارد شده بودن چشمشان به آن دو افتاد، با تحیر جا خوردند و سر جایشان مکث کردند. پس از سال‌ها انتظار، سال‌ها رنج و خودخوری در آخر آن‌ها آنجا بودند. کوین پس از چندبار باز و بسته کردن دهانش در آخر گفت:《اس... اسپایک》 چاد که دست او را با دست‌های تپلش گرفته بود، با اشتیاق و کنجکاوی به اسپایک نگاه کرد. اسپایک دستانش را در جیبش کرد و با صورتی که نمایانگر شرم و غم بود گفت:《سلام کوین.》