اگه سر یکی از دزدیهاش ببینتم بهتره، اونجوری نمیتونه کتکم بزنه
میپیمیدزمبدبمبپبخ اونقدرام مطمئن نباش!
《بی خیال، من سگ جونم، هیچ اتفاقی واسم نمیوفته.》
قلبم شکست 🥲🥀
ما باید بدونیم سلاخ خونه کجاست؟ اگه نه که هیچی اگه آره بگو تا برم پارتای قبلی رو دوباره بخونم احتمالا یادم رفته...
#little_M
~~~
😭😭
نه جدیده نمیخواد بخونی
شماره "۱"
هیچکس داخل نبود، اسپایک نفس عمیق کشید و خواست از در اتاق به راهرو برود که صدایی پشت سرش گفت:《همونطور
این چیزی نیست که داگلاس همیشه به یادش بیافتد. اما گاهی اوقات سد ذهن، دوام نمیآورد و جریان سیال افکار یورش میآوردند.
پس داگلاس به یاد آورد، زمانی را که مانند پسرانش از دست پلیسها فرار میکرد و دستان لاغرش را در جیب مردم میسراند. روزی را که با پدر پیرش زندگی میکرد.
پسری با صورت کثیف و سیاه و موهای آشفته قهوهای تیره، لباسهای ژنده و چند نان کپک زده در دست وارد یک خانه شد. البته نمیشد نام خانه به آنجا داد، دیوارهایش بیشتر از چوب، از گونی پوشیده شده بودند، سقفش نصفه بود و موشها از قبل اعلام مالکیت بر آن کرده بودند.
وارد خانه شد، چند پسر بیمار یا ضعیف گوشه و کنارهای خانه نشسته بودند و پیرمردی رنجور درون چند پارچه به خواب رفته بود. صدایی از گوشهها گفت:《اریک؟ برامون غذا آوردی؟》
اریک به سمت برادر کوچکترش نگاهی انداخت، دست و پای لاغرش به چوبی در پارچههای لباسش میمانستند. رنگ به رخسار نداشت و انتظار و امید در چشمانش قلب را بیش از هرچیزی میسوزاند. اریک نانها را محکمتر گرفت و پشتش قایم کرد:《من... الان میرم دنبالش میگردم.》
سعی کرد اشک نریزد. پسر دیگری هم سن و سال خودش از روی زمین بلند شد و با چشمان سرسخت گفت:《تو غذا داری اریک.》
اریک نان را با انگشتانش نوازش کرد:《این برای داگلاسه.》
پسر چهره در هم کشید:《اون تازه غذا خورده.》
اریک چشمانش را بست و آرام گفت:《چطور میتونی اینو بگی؟ اون مریضه اِم.》
پسری که ظاهرا نامش اِم بود گفت:《پس چه فرقی داره اگه چیزی نخوره؟ اونکه آخرش میمیره.》
شماره "۱"
این چیزی نیست که داگلاس همیشه به یادش بیافتد. اما گاهی اوقات سد ذهن، دوام نمیآورد و جریان سیال افکا
اریک نان را روی زمین انداخت و به سمت ام حمله ور شد. آن دو دستان لاغرشان را به هم میکوبیدند و بی رحمانه بر روی خاک دعوا میکردند.
تا آنکه صدای ضعیف اما محکمی گفت:《کافیه.》
هردویشان سریع عقب کشیدند و به پیرمردی که تا چندی پیش در بستر بود نگاه کردند. پیرمرد گفت:《امانوئل درست میگه اریک. من تازه غذا خوردم.》
اریک خواست چیزی بگوید که با هشدار پیرمرد ساکت شد. در عوض گفت:《باشه داگلاس.》
داگلاس که به همان زودی خسته شده بود، سر جایش نشست و رو به همه گفت:《شماها فقط همدیگه رو دارید... نباید به خاطر هیچچیز با هم دعوا کنید. حتی به خاطر من.》
و مانند ماشینی که استارت نمیخورد سرفه کرد. اریک نان را برداشت و بی رغبت، به ام یا همان امانوئل داد. ام با ولع نان را گرفت و بین خودش و چند پسر دیگر تقسیم کرد.
داگلاس آرام گفت:《ناراحت نباش... من گرسنه نیستم.》
اریک سعی کرد اشکها را عقب بزند:《نمیتونم هیچ غذایی پیدا کنم. هیچکس کمک نمیکنه، داگلاس ما نمیتونیم زمستونو رد کنیم.》
داگلاس با مهربانی دست او را گرفت و به سمت خودش کشید. اریک را در آغوش گرفت و در حالی که اشکهای او بر روی ریشش میریخت، گفت:《به این زودی ناامید شدی؟ بعد من و تو باید مراقب برادرات باشی اریک.》
اریک با گریه گفت:《اونا از من متنفرن.》
داگلاس با جدیت گفت:《ولی تو باز هم نباید رهاشون کنی. به هر قیمتی باید مراقبشون باشی. فهمیدی اریک؟ به هر قیمتی》
اریک سرش را تکان داد و گفت:《آ... آره.》
کاش آن قول را نمیداد.
کاش میدانست قولها چقدر اهمیت دارند.
کاش داگلاس آن "به هر قیمتی" را نمیگفت. چونگاهی آن قیمت یک چشم است، دو سگ و یا یک برادر. گاهی چندین و چند زخم است، گاهی پول و گاهی تبدیل به یک هیولا شدن.
اریک به قولش عمل کرد، او به هر قیمتی اول مراقب برادرانش، و پس از آن مراقب پسرانش شد.
به هر قیمتی.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett/17461
لنتی. لنتی. لنتی. پیتر. لنتی. لنتی. وای. ولم کن بذار طوطی وار این کلمه آشغالو که همیشه نوید یه اتفاق نحسو میده تکرار کنم. لنتی!
#little_M
~~~
راحت باش😭😭😭
«چقدر صدایش تغییر کرده بود، حالا به جای کودکی و کنجکاوی صدایش بی رحم و درد دیده، شده بود.»
قلبم هزار تیکه شد😭💔
صدا گفت:《برگرد.》
من میشنوم. من اون دیوار سوخته و کهنه ای که اسپایک بهش زل زده رو میبینم. من عرقی که از تیره پشت اسپایک سر میخوره پایین رو حس میکنم. من گزگز و لرزش تمام عصب های بدن اسپایکو حس میکنم. من بدون دیدن سرمای چشمای یخی پیترو حس میکنم.
#little_M
~~~
این... واقعا برام با ارزش بود که تونستی اینجوری غرق بشی داخلش😭😭
«اسپایک خواست دهان باز کند که مشتی محکم بر فکش فرود آمد و لبش را شکافت. تعادلش بهم خورد و افتاد زمین. پیتر کِی اینقدر زورش زیاد شده بود؟»
با هر بند یه دور قلبم پودر میشه و دوباره برمیگرده سر جاش تا بتونه با بند بعدی خورد و خاکشیر شه
#little_M
~~~
و پارتهای بعد
هنوزم نمیدونم باید چطوری بنویسمشون