شماره "۱"
اسپایک محض آنکه دستانش باز شد به سرعت مشت راستش را بلند کرد و کوبید به بینی پیتر، از جایش بلند شد و با نیشخند گفت:《منم دوستت دارم.》
پیتر با خشم فریاد زد:《تو چه مرگته؟》
و به سمتش یورش برد. برای پیتر تخلیه خشم بود و برای اسپایک دیدار دوباره، یکی نفرتش را بیرون میریخت دیگری لذت میبرد.
پیتر مشتی بر گونه اسپایک فرو برد:《برای چی برگشتی؟》
اسپایک لگدی پراند که به زانو پیتر برخورد کرد:《اومدم نذارم بیشتر از این تو کثافت غرق بشی》
پیتر با حرص آرنجش را به شکم اسپایک کوباند و وقتی اسپایک از شدت درد خم شد، پیتر او را گرفت و روی زمین پرتاب کرد. در حالی که با هم کشتی میگرفتند پیتر فریاد زد:《اگه برات مهم بود اصلا نمیرفتی!》
اسپایک نفس زنان دستان پیتر را از خودش دور کرد:《اتفاقا چون برام مهم بود که رفتم》
با شنیدن این حرف پیتر احساس کرد به او توهین شده است، خشمش را بیشتر کرد و در حالی که مشتی بر صورت اسپایک مینشاند و دوباره او را به زمین پرتاب میکرد گفت:《این احمقانه ترین بهونه عالم بود.》
پایش را به شانه اسپایک زد و آن را هل داد تا کامل دراز کش بشود:《من فقط هشت سالم بود.》
روی شکم او نشست و با تمام خشمش فریاد زد:《تو منو با یه پسر گلوله خورده و یه بچه تنها گذاشتی》
اشک از چشمانش میچکید و خشم از مشتهایش. با آنها به جان اسپایک افتاد و با هر ضربه بیشتر و بیشتر فریاد زد:《من ترسیده بودم》
مشت.
《کلی خون بود، کلی درد و فریاد》
مشت.
《من منتظر بودم، هر روز و هر شب》
مشت.
《تو قول داده بودی》
مشت محکمتر.
《و بعد با یه نامه اومدی!》
مشت.
《تو ولمون کردی تا بمیریم، ما بهت احتیاج داشتیم.》
مشت.
《من.》
مشت.
《بهت.》
مشت.
《احتیاج داشتم.》
بالاخره مشت های سرخ از خونش را متوقف کرد، روی شانههای اسپایک گذاشت و سرش را تا قفسه سینه او پایین آورد. و سالها عقده و رنج را روی قفسه سینهی استخوانی اسپایک گریست:《هر بار که دزدی میکردم، هربار که کتک میخوردم... من بهت نیاز داشتم. تو برام نامهای گذاشتی که حتی نمیتونستم بخونمش. من بهت نیاز داشتم... تنهای تنها بودم، کوین درگیر چاد بود و تو ولم کرده بودی. من... حس میکردم تقصیر منه... که ازم متنفری. دلم... برات... تنگ شده بود.》
اسپایک نفس نفس زنان، اشکهایش را روی خون سرخ بر روی صورتش گریست. به سقف خیره شده بود و با وجود تمام آن دردها، تمام وزن پیتر رویش، باز هم هیچ دردی بوتر از درد قلبش حس نمیکرد.
دستان زخمیاش را بلند کرد و شانههای لرزان پیتر را گرفت:《من... متاسفم.》
اسپایک چشمانش را بست و آرام گفت:《من خسته شده بودم پیت... دیگه تواناییشو نداشتم. من فقط یه خونه میخواستم. این چیز زیادی؟》
پیتر صورتش را بلند کرد، صورتش خیس از خون و اشک بود، گویی خون میگریست:《منم... فقط... یه خونواده میخواستم》
و مسئله پسران خیابان این است. آنها چیزهایی را که حق طبیعی انسان است ندارند، پس وقتی میگویم اهمیتی ندارد که پسر باشید یا خیابانی تا پسر خیابان باشید یعنی این. یعنی من یک پسر خیابانم، تو یک پسر خیابانی و جهان پر است از کسانی که خود نمیدانند، اما آنها هم پسران خیابانند.
#پسران_خیابان
شماره "۱"
خواهم مرد_
از همین الان پشیمون شدم_
من احمق هر دفعه میگم بر پایه نویسندگی نذار تقدیمیاتو هامثنسپنسپس
سر این نوزده تا فن فیک شهید خواهم شد
رو سنگ قبرم بنویسید او برای مارول مرد تا مارول برای دنیا فداکاری کند_