eitaa logo
شماره "۱"
375 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
210 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از DΞMIGØD II
هدایت شده از DΞMIGØD II
ایگی فن فیک نوشته
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
احتمال اسپویل(احتمالش خیلی کمه ولی به هر حال)
اوضاع به اندازه کافی بد بود، طوفان و رعد و برق هم همه چیز را بدتر کرده بود. نیوت تمام توانش را برای شکست هیولای نارنجی رنگ به کار گرفته بود، اما پای لَنگش سرعتش را گرفته و تنها چیزی که سرعت کُندش را جبران می‌کرد این بود که هیولا چشم نداشت و نمی‌توانست دقیق جای نیوت را پیدا کند. هیولا ضربه محکمی به چند سانتی نیوت زد، نیوت رو زمین افتاد، هیولا دیوانه‌وار حرکت می‌کرد و ضربه می‌زد و به نیوت امان بلند شدن نمی‌داد. نیوت با نگاه کردن به بیشه‌نشین‌های دیگر فهمید که باید لامپ‌های روی بدن هیولا رو بترکاند اما از نیمه‌ راه هم کمتر رفته بود و تنها سلاحی که داشت چوب بلندی بود. اطرافش را گذرا نگاه کرد، توماس کمی دورتر با هیولای خودش درگیر بود، ترزا تقریبا کارش را تمام کرده بود و گروه B هم نیمه‌های راه بودند و مینهو با اینکه کمی نفس نفس می‌زد هنوز سرپا بود و با قدرت با هیولا می‌جنگید، صدای فریادها در باد و طوفان گم می‌شد، حواسش لحظه به اطراف پرت شد که ناگهان صدای بلندی آمد و گرد خاکی به پا شد که دید نیوت را کاملا تار کرد، فریادی از دهانش درنیامد چون تا دهانش باز شد تمام مجرای تنفسی‌ش با شن و خاک پر شد، بعد از سرفه‌های پیاپی بلاخره گرد و خاک کمی خوابید و چشمانش دوباره شروع به دیدن کرد، ظاهرا رعد و برق آوار ساختمان را پایین ریخته بود و نیوت شانس آورده بود که از آوار دور بود، اما ظاهرا دختر مو بوری که جزو رهبران گروه B بود شانس نیوت را نداشت. هیولاهایی که با آن می‌جنگیدند در رعد و برق از بین رفته بودند؛ اما بخشی از آوار روی پایین تنه‌ی دختر افتاده بود و دختر تقلایی برای آزادی نمی‌کرد، ظاهرا از هوش رفته بود. نیوت با چشم بخشی را پیدا که آوار کامل مسدود نکرده بود و میتوانست از آنجا از کنج ساختمان خلاص شود و پیش دوستانش برگردد. اما دختر؟ از اینجا می‌توانست نفس کشیدن نامنظمش را ببیند، دختر زنده بود! صدای باد و طوفان مثل افکارش درهم بود، اگر دختر را رها می‌کرد شانس بیشتری برای زنده بیرون رفتن داشت اما نمی‌توانست اون را همان جا رها کند، کشش عجیبی او را وادار می‌کرد که دختر را رها نکند، مثل چیزی بود که توماس راجه به چاک برای نیوت تعریف می‌کرد، توماس می‌گفت انگار چاک برادرش بود، حس... حس مسئولیت. شاید نیوت هم همین حس را داشت. غرق در افکارش بود که تکان تکان خوردن‌های دختر او را به خود آورد، ظاهرا به هوش آمده بود اما حال خوبی نداشت، نیوت با اینکه هنوز بدجور لنگ ‌می‌زد به سمت دختر حرکت کرد، نشست تا آوار را از دختر کنار بزند. رعد برق‌ها بی‌وقفه به زمین می‌خوردند و هرلحظه بیشتر و خطرناک‌تر می‌شدند. نیوت سعی نکرد حرفی به آن دختر بزند چون می‌دانست بیهوده‌ست و کلمات در باد گم می‌شوند؛ اما می‌توانست لب را دختر را ببیند که تکان می‌خوردند و زیر لب غرغر میکرد، توجه زیادی به نیوت نکرد و هنوز درحال کلنجار رفتن بود تا خودش رو آزاد کنه، نیوت بلاخره به کمک خود دختر تونست آزادش کند، نیوت دستش را به طرف دختر دراز کرد تا بلندش کند، دختر اول کمی تعلل کرد، انگار عصبانی بود، نیوت نمی‌داست دختر از دست او عصبانی‌ست یا از چیز دیگر، به هرحال نیوت دست دیگر را پشت سرش برد و داشت به این فکر می‌افتاد که دستش را بکشد که دختر دستش رو گرفت و بلند شد، اول کمی تلو تلو خورد اما بلاخره کامل ایستاد. با هر سختی که بود بلاخره به سوراخی میان آوار رسیدند که از آن خارج و پیش بقیه گروه برگردند رسیدند، نیوت می‌خواست خارج شود که دختر حرفی زد، صدایش را نشنید اما از روی لب‌هایش کلمه 《ممنون》را فهمید. طوری کلمات را بیان کرده بود که انگار ساعت‌ها با خودش کلنجار رفته بود تا آن را بیان کند. نیوت سری تکان داد و خارج شدند. نیوت بلاخره مینهو را دید و مینهو هم بعد از دیدنش به سمتش حرکت کرد تا کمکش کند. نیوت فهمید که دختر درحال رفتن به سمت گروهش است. دختر رفته بود اما آن حس هنوز کم و بیش پابرجا بود. نیوت به کمک مینهو به سمت برگ حرکت کرد... پایان...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اولین بار که مینهو تلاش کرد حرکات کاراته جیهو را تکرار کند با صورت روی زمین افتاد، اولین دندانش همان جا افتاد و از دهنش پرت شد بیرون. آنها کل روز را به یاد آن خاطره خندیدند؛ آن روز اولین روزی بود که مینهو و جیهو بعد از مرگ پدر و مادرشان به دست کرانک‌های دیوانه واقعا از ته دل خندیده بودند، آن خاطرات بد هیچگاه فراموش نمی‌شدند، لحظات آخر، بوسه‌س مادرش روی پیشانی‌ش و آخرین لبخند روی لبش و حرف‌های همیشگی‌ پدرش راجع به خانواده هیچ وقت از ذهنش پاک نمی‌شد، هرشب خوابشان را می‌دید و برای پاک شدن آن از سرش آرام جیهو را بیدار می‌کرد و جیهو بادقت برای صدمین بار به حرف‌هایش گوش می‌داد. پدر و مادرش رفتند تا با کرانک‌ها بجنگند و مینهو و جیهو را نجات دهند، موفق هم شدند، آنجا نقطه شروع دویدن بود، آنها آنقدر دویدند و دور شدند تا جایی که مینهو دیگر ذره‌ای توان و انرژی در بدنش نماند. دنیا هنوز هم ویران بود، خورشید هنوز سوزان بود فلر همه‌جا بود، اما تا جیهو و مینهو هم را داشتند دنیا انگار محو و تار بود، فقط آن دو بودند و آن دو. کم کم اوضاع تغییر کرد، آنها افراد کت و شلواری عجیبی می‌دیدند اما جیهو تا چشمم به آنها می‌افتاد با تمام توان می‌دوید و مینهو رو بدون پاسخ دادن به پرسش‌های درون سرش مجبور به دویدن میکرد آنقدر که مینهو دویدن بخشی از زندگی‌اش شده بود و در این کار ماهرتر شده بود. نامه‌‌های عجیبی هم به دست جیهو می‌رسید که تا یک روز باعث می‌شد جیهو کم حرف شود و با مینهو حرف نزند. روزها می‌گذشت و با سختی و آسانی، گرسنگی و سیری، گرم یا طوفانی... مینهو به یاد تمام اینها بود و خاطرات بی‌امان در سرش چرخ می‌زدند،‌ فریاد زد: 《جیهو، جیهو می‌شنوی؟ تو بهترین برادر بزرگ‌تر دنیایی. میفهمی؟ تو بهترینی، تو رو یادم نمیره، خب؟ قول بده ناراحت نباشی.》مینهو با تمام توان گریه می‌کرد و فریاد می‌زد، اون هرگز خونی که از دهان جیهو جاری بود از یاد نمی‌برد، اون هرگز رگ‌های برامده و پوست کبود شده‌ی برادرش و تنها خانواده‌ش دردنیا را از یاد نمی‌برد. برادرش روی زمین افتاده بود حرفی نمیزد، مینهو رویش افتاده بود و گریه میکرد تا وقتی که افراد کت و شلواری او را پیدا کردند. دیگر هیچ چیز به یاد نمی‌آورد و حس نمی‌کرد. تنها در ذهنش همین بود... او می‌خواست بجنگد، باید می‌جنگید، هیچ چیزی سد راهش نمی‌شد، همانطور که صد راه جیهو نشد، برادرش را از یاد نمی‌برد و تا توان داشت می‌دوید. او می‌شد یکی دقیقا مثل برادرش شاید دیگر برادری نداشت، اما تا اخرین ذره جونش برای کسانی که دوست‌شان داشت خواهد جنگید. راستی! چرا مینهو آن بیماری مسخره به نام فلر را نگرفته بود؟ اما سیاهی داشت او را در خود می‌کشید و توان فکر کردن و مقابله با افراد کت و شلواری را از او گرفته بود... پایان...
پ.ن ایگدراسیل: خب بهم نخندید بعد از مدت‌هاااا متن نوشتم😭😂 میدونم واقعا چیز درست و حسابی‌ای نیست و یا صلا چرا فرستادمش ولی واقعا دلم میخواست یه جا نیوت و سونیا یه لحظه‌ای هم شده چشم تو چشم شن🤣😭😭😭😭💔 و به نظرم به گذشته مینهو خیلی کم توجهی شده بود بچهلوچرزدوچزیبلم پس خودم دست به کار شد_