eitaa logo
شماره "۱"
376 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
213 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اولین بار که مینهو تلاش کرد حرکات کاراته جیهو را تکرار کند با صورت روی زمین افتاد، اولین دندانش همان جا افتاد و از دهنش پرت شد بیرون. آنها کل روز را به یاد آن خاطره خندیدند؛ آن روز اولین روزی بود که مینهو و جیهو بعد از مرگ پدر و مادرشان به دست کرانک‌های دیوانه واقعا از ته دل خندیده بودند، آن خاطرات بد هیچگاه فراموش نمی‌شدند، لحظات آخر، بوسه‌س مادرش روی پیشانی‌ش و آخرین لبخند روی لبش و حرف‌های همیشگی‌ پدرش راجع به خانواده هیچ وقت از ذهنش پاک نمی‌شد، هرشب خوابشان را می‌دید و برای پاک شدن آن از سرش آرام جیهو را بیدار می‌کرد و جیهو بادقت برای صدمین بار به حرف‌هایش گوش می‌داد. پدر و مادرش رفتند تا با کرانک‌ها بجنگند و مینهو و جیهو را نجات دهند، موفق هم شدند، آنجا نقطه شروع دویدن بود، آنها آنقدر دویدند و دور شدند تا جایی که مینهو دیگر ذره‌ای توان و انرژی در بدنش نماند. دنیا هنوز هم ویران بود، خورشید هنوز سوزان بود فلر همه‌جا بود، اما تا جیهو و مینهو هم را داشتند دنیا انگار محو و تار بود، فقط آن دو بودند و آن دو. کم کم اوضاع تغییر کرد، آنها افراد کت و شلواری عجیبی می‌دیدند اما جیهو تا چشمم به آنها می‌افتاد با تمام توان می‌دوید و مینهو رو بدون پاسخ دادن به پرسش‌های درون سرش مجبور به دویدن میکرد آنقدر که مینهو دویدن بخشی از زندگی‌اش شده بود و در این کار ماهرتر شده بود. نامه‌‌های عجیبی هم به دست جیهو می‌رسید که تا یک روز باعث می‌شد جیهو کم حرف شود و با مینهو حرف نزند. روزها می‌گذشت و با سختی و آسانی، گرسنگی و سیری، گرم یا طوفانی... مینهو به یاد تمام اینها بود و خاطرات بی‌امان در سرش چرخ می‌زدند،‌ فریاد زد: 《جیهو، جیهو می‌شنوی؟ تو بهترین برادر بزرگ‌تر دنیایی. میفهمی؟ تو بهترینی، تو رو یادم نمیره، خب؟ قول بده ناراحت نباشی.》مینهو با تمام توان گریه می‌کرد و فریاد می‌زد، اون هرگز خونی که از دهان جیهو جاری بود از یاد نمی‌برد، اون هرگز رگ‌های برامده و پوست کبود شده‌ی برادرش و تنها خانواده‌ش دردنیا را از یاد نمی‌برد. برادرش روی زمین افتاده بود حرفی نمیزد، مینهو رویش افتاده بود و گریه میکرد تا وقتی که افراد کت و شلواری او را پیدا کردند. دیگر هیچ چیز به یاد نمی‌آورد و حس نمی‌کرد. تنها در ذهنش همین بود... او می‌خواست بجنگد، باید می‌جنگید، هیچ چیزی سد راهش نمی‌شد، همانطور که صد راه جیهو نشد، برادرش را از یاد نمی‌برد و تا توان داشت می‌دوید. او می‌شد یکی دقیقا مثل برادرش شاید دیگر برادری نداشت، اما تا اخرین ذره جونش برای کسانی که دوست‌شان داشت خواهد جنگید. راستی! چرا مینهو آن بیماری مسخره به نام فلر را نگرفته بود؟ اما سیاهی داشت او را در خود می‌کشید و توان فکر کردن و مقابله با افراد کت و شلواری را از او گرفته بود... پایان...
پ.ن ایگدراسیل: خب بهم نخندید بعد از مدت‌هاااا متن نوشتم😭😂 میدونم واقعا چیز درست و حسابی‌ای نیست و یا صلا چرا فرستادمش ولی واقعا دلم میخواست یه جا نیوت و سونیا یه لحظه‌ای هم شده چشم تو چشم شن🤣😭😭😭😭💔 و به نظرم به گذشته مینهو خیلی کم توجهی شده بود بچهلوچرزدوچزیبلم پس خودم دست به کار شد_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام من Jackson 5 اوردم (شروع خوانندگی مایکل جکسون، یه گروه با برادراش زیر نظر باباشون که از هیچ شروع کرد و در طول زمان خیلی معروف شد_)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا