هدایت شده از ژانوس ؛
چیزایی که میخواستم بگم:
۱. «هیچکس به اندازه خودت ازت متنفر نیست».
۲. 0:53 (0:26) ، هرکدوم از آدمای زندگیت چه دشمنها و چه دوستهات ممکنه توی یه برههای تو رو بکوبن و حس بدی بهت بدن. حتی اگه دوستت داشته باشن. و این اشکالی نداره
۳. 1:18 ، حتی وقتی خودت خودت رو فراموش میکنی کسایی هستن که تو رو فراموش نمیکنن؛ و وقتی خوبیاتو به یاد نمیاری کسایی هستن که توی واقعی رو به یاد داشته باشن و دوستت داشته باشن و برای این که تو هم خودت رو یادت بیاد بجنگن
۴. 1:27 تو ممکنه خودت رو دوست نداشته باشی و حتی از خودت بیزار باشی اما بازم آدمی باشی که حیوونا رو ناز میکنی و به بچههای کوچیک اهمیت میدی و حس خوب میدی، ممکنه آدم خوبی باشی و خودت موقع تاریکی اینو ندونی.
- 1:10 ، بعضی وقتا ما خودمون رو مقصر و مستحق مجازات میدونیم حتی زمانی که لایقش نیستیم. و این میتونه صرفا بازتاب یه خاطره ی بد و یه برداشت اشتباه توی بچگی (یا نوجوونی) باشه؛ نه لزوما کسی که تو واقعا هستی.
اسپویل دونده هزارتو
سلاممم وای کتابش فوق العادهستت کلی معنا و هیجان داره، اصلا نگران نباش منم خودم مرگشو خیلی زود اسپویل شدم ولی با این وجود باز هم از کتاب کلی لذت بردم، هیجانی که موقع خوندش داشتم تکرار نشدنی بود، به نظر من حتی اگه فیلم رو هم ببینی و از موضوعات اصلی با خبر بشی باز هم خوندن کتاب کلی واست میتونه لذت بخش باشه✨
راستش بستگی به سلیقهت داره، من میتونم کلی کتاب بگم که برای من اینجوری بودن ولی برای بقیه صرفا کتاب بودن، تنها کاری که میتونی کنی اینه که شروع کنی به خوندن چون برای این یکی توصیهای ندار_
نمیدونم از کجا شروع کنم پس فقط میگم. تاریخ تولدها رو یادم بره این روز رو یادم نمیره، نه یادم نمیره. بچه بودم، فهم کمی داشتم ولی به هر حال منم دوسش داشتم.
عاشقش بودم.
هنوزم هستم.
عاشق وقتایی که دست عروسکمو میگرفتیم و میبردیم پارک فرضی، عاشق وقتایی که سعی میکرد بوسم کنه و صورت چربشو چنگ میزدم.
صورتش یکم چرب بود، مدل موهاش سیخ سیخی بود، یکم البته. عاشق وقتایی که رو دستاش راه میرفت و با زبونش حباب درست میکرد.
برام سوسک میکشت و تو تاریکی برنامه کودک شو میدید، عاشق ضبط صوتش و آهنگاش... خدای من، من عاشق صداهایی بودم که وقت خوابیدن از خودش در میاورد.
و من گمش کردم... تو یه روز جهنمی تو یه دوران جهنمی به خاطر یه چیز جهنمی، گمش کردم. دنیا خیلی بی رحمانه حتی نذاشت فلافلشو بخوره و اونو ازم گرفت.
نذاشت باهاش بزرگ بشم، نذاشت حتی اونقدر بزرگ شم که بفهمم مردن یعنی چی.
من گمش کردم، یه جوری محو شد انگار هیچوقت نبود، دیگه متکاش بوی اونو نمیداد... دیگه یادم نمیاد اصلا چه بویی میداد. صداشو یادم نمیاد، چهرهشو یادم نمیاد، حس پوستشو زیر انگشتام یادم نمیاد.
کشوش خالی شد، خونه خالی شد، از قلب من خالی شد.
رفت... دنیا اونو از من گرفت و من حتی دلتنگ دعواهاشم.
دلتنگ همه وجودشم و نیاز دارم بیشتر داشته باشمش. ولی اون نامرده، تو خوابام نمیاد، حتی وقتی هم میاد حرفی نمیزنه. نمیفهمه دلم برای صداش تنگ شده... نمیفهمه یه تیله سفید و کلی خاطره کافی نیست، چرا درک نمیکنه؟
قرار نبود بره، نه وقتی تازه به بودنش عادت کرده بودم. و من هر سال بیشتر و بیشتر میفهمم اون کی بود و چقدر برام مهم بود.
این برای توعه، برای تو که حالا سنگ سیاهی شدی بین اون همه سنگ، برای تو که هر چقدر سعی کنم ازت چیز بیشتری پیدا کنم فقط بیشتر از دستت میدم، برای تو و اون تیله سفید.
تو تیله سفید منی، بین همه اون تیلههای شیشهای.
رو به ستارهها میکنم، در حالی که خاطرات در یادم، وجودت در قلبم، عکست در کیفم و تیلهت در کمدم است. و با لبخندی که ازش خون و درد میچکه و میگم:《شبت بخیر》
و امیدوارم به من خواب خوش بدی.
شماره "۱"
نمیدونم از کجا شروع کنم پس فقط میگم. تاریخ تولدها رو یادم بره این روز رو یادم نمیره، نه یادم نمیره.
اون عزیزترین کسیه که از دست دادم.
من مرگای نسبتا زیادی رو دیدم و اون... میشه براش یه فاتحه یا صلوات بفرستید؟
فردا یازده تیره و این روز مادر و پدرش با گریه برگشتن خونه، و یه جوری کمرشون خم شد که من دیدم دیگه هیچوقت صاف نشد.