eitaa logo
شماره "۱"
365 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
220 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
نخوابید می‌خوام پارت بد_
شماره "۱"
راج روی زمین نشست و با درماندگی به دفترچه خاطرات استیو خیره شد، و همان لحظه‌ ایده وحشتناکی در سرش شک
لوگان دست کوچک و تپل چاد را در دست گرفته بود و پا به پایش از پله‌ها پایین می‌آمد. چاد با دقت سعی می‌کرد پایش را روی خط‌های موزائیک نگذارد:《تو داری اشتباه انجامش میدی.》 نوک زبانش از شدت تمرکز بیرون زده بود. لوگان با حواس پرتی گفت:《ها؟》 چاد آخرین پله را هم رد کرد:《تو پاتو می‌ذاری رو خط‌ها. نباید پاتو بذاری روی خط‌ها.》 لوگان پاسخی نداد، فکرش مشغول آنچه در طبقه بالا رخ می‌داد بود. اقرار می‌کرد از شرایط جدید ناراضی است، کوین و آن پسره، پیتر، توجه اسپایک را از او گرفته بودند و الایجا به طرز وحشتناکی تغییر کرده بود. بله. لوگان حسودی می‌کرد. از اینکه او کسی نیست که گند می‌زند. شاید احمقانه باشد اما گند زدن باعث می‌شد لوگان توجه بیشتری از سوی اسپایک داشته باشد، و لوگان به مراقبت از الایجا عادت کرده بود. در واقع این کارها را مانند یک روزمرگی انجام می‌داد، به آنها عطش داشت. درد را می‌چشید و نقش آن عضو کله‌خراب گروه را ایفا می‌کرد. اما از وقتی به لندن آمده بودند همه‌چیز بر هم ریخته بود، او را کنار یک بچه با دور دهان شکلاتی نشانده بودند و یک مداد رنگی دستش داده بودند. کی کله‌خراب بازی درمیاورد؟ بله، شاهزاده خیابان. کی گند می‌زد و توجه می‌خرید؟ بله پیتر، با آن موهای رنگ قناری‌اش. کی نیاز به مراقبت داشت؟ هیچکس! هیچکس نیازی به لوگان نداشت! احتمالا این افکار متعلق به دختربچه‌ها بودند، اما لوگان نمی‌توانست جلوی آن فریادها را در ذهنش بگیرد. فکر نکردن به این چیزها، وقتی تمام دنیایت یک خانواده متشکل از چند رفیق باشند، سخت است.
شماره "۱"
لوگان با جیغ چاد به خودش آمد. به سرعت به سمت او، کنار قفسه مجلات رفت. قیچی روی زمین افتاده بود و چاد با چشمان پر از اشک به خراش خونی روی دستش نگاه می‌کرد. لوگان آهی کشید و با چهره در هم رفته روی زانو نشست. با ملایمتی که دست‌های خشن‌اش با آن آشنایی نداشتند دست چاد را گرفت و با دستمال بست:《قیچی که مال بازی کردن نیست بچه.》 چاد با بغض گفت:《بازی نمی‌کردم، می‌خواستم نقاشیمو قیچی کنم.》 《واسه چی؟》 《می‌خواستم... می‌خواستم اونایی که کشیدم رو قیچی کنم و بچسبونم... به یخچال.》 لوگان قیچی را برداشت و برای چاد، نقاشی را دوربُری کرد:《کوین... خوب ازت مراقبت می‌کنه؟》 چاد اشک‌هایش را پاک کرد:《مثل یه مامان و بابای واقعی.》 لوگان دور سر زرد رنگ پیتر را برید:《پیتر چی؟》 چاد پاسخ داد:《اون خیلی کم میاد خونه، بیشتر وقتا... با کوین دعوا می‌کنه. ولی بعضی وقتا که حوصله داره باهام بازیای خوبی می‌کنه.》 لوگان تازه متوجه شد آقای تایلور نیست، از جایش بلند شد:《آقای تایلور کو؟》 چاد چند قدم به سمت قفسه خوراکی‌ها رفت:《یکشنبه‌ها میره کلیسا. بعدشم قبرستون... زنش اونجا خوابیده.》 آرام دستش را برد تا شکلاتی بردارد و وقتی لوگان چیزی نگفت، سریع آن را برداشت. لوگان می‌خواست سوال دیگری بپرسد که در مغازه با شدت باز شد و موهای پشت گردن لوگان سیخ شد. چند مرد درشت هیکل و سیاه‌پوش وارد مغازه شدند. لوگان با دستش چاد را پشت خودش هُل داد:《مغازه... تعطیله آقایون.》 مردی که به نظر سردسته‌شان می‌آمد گفت:《زود میریم.》 مردهای دیگر آرام آرام به سمت آنها حرکت کردند و شروع به محاصره‌شان کردند. حالا قلب لوگان تندتر می‌کوبید، چاد را به سمت پله‌ها هل داد و فریاد زد:《برو چاد.》 و خودش به سمت سردسته‌شان دوید تا حواسشان را پرت کند. تا وقتی لوگان به سر دسته نخورده بود همه خشکشان زده بود، ولی وقتی سردسته از شدت برخورد، به دیوار خورد، مردان دیگر به سرعت شروع به حرکت کردند. بازوها در هم آمیختند و حبس را آغاز کردند، چند بازو لوگان را گرفتند و چندتا چاد را گیر انداختند. چاد گریه می‌کرد و فریاد می‌زد، لوگان در حالی که دلش داشت پر پر می‌شد تمام تلاشش را برای آزادی می‌کرد. موفق شد دست راستش را آزاد کند و در صورت یکی از مردان بکوبد، مرد به عقب تلوتلو خورد و سمت راست لوگان کامل آزاد شد. موفق شد یک لگد دیگر به شکم مرد سمت چپش بزند و دستانش را آزاد کند. لوگان یک نفر بود و آن مردها چهارتا. با اینکه لوگان چند استخوان شکاند، اما مردها به سرعت خودشان را بازیافتند، با مشت و لگد او را سرکوب کردند و زمین انداختند. لگد‌ها به شکم و قفسه سینه لوگان می‌خورد و نفس از نفسش می‌برید، بوی خون‌اش در بینی‌اش پیچیده بود و درد می‌توانست بیهوشش کند. اما جایی در آن دور، صدای جیغ و التماس چاد می‌آمد و به لوگان اجازه تسلیم شدن نمی‌داد. تا آنکه لگدی به شقیقه‌اش خورد و شد تیر آخر. لوگان با لب‌های خشکی که خون میان ترک‌هایش را پر کرده بود کمک خواست و با همان حال، به تاریکی پیوست. وقتی خیال مردها از لوگان راحت شد، او را رها کردند و با چاد از مغازه بیرون رفتند. سردسته‌شان لحظه‌ای مکث کرد و دفترچه‌ای را از زیر لباسش در آورد. کنار لوگان گذاشت و از مغازه بیرون رفت. روی دفترچه، درست زیر نام استیو، کاغذی قرار داشت که رویش نوشته بود:《هرچی دارید رو بیارید و پسره رو ببرید. دو روز دیگه ساعت دو شب، کارخونه.》
بعد مدت‌ها امیدوارم خوب شده باشه و نوع روایت از دستم در نرفته باشه_
بالاخره یه فیلم هاکی یافتم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ناکلز تو بهترین دوست راف میشدی😭😭