شماره "۱"
فراموشی.
خدایا من واقعا از فراموش شدن میترسم.
اونقدری که میترسم فراموش بشم از مردن نمیترسم. من اصلا از مردن نمیترسم... ولی فراموشی، اینکه کسی ندونه تو یه روز اونجا بودی. اینکه هر کاری کردی، هر حرفی زدی، همش باد هوا شده و رفته...
میدونم هیزل چی میگفت و درست میگفت، میدونم به گاس گفت ترسش بی معنیه چون همه یه روز فراموش میشن.
ولی من هنوزم میترسم، گاس رو نمیدونم...
بیشتر از اینکه بنویسم تا فقط داستانامو نوشته باشم، بیشتر از اینکه دردهامو بنویسم، حرفای نگفتهمو، مینویسم تا فراموش نشم.
تا تاثیرگذار باشم.
تا سال ها بعد وقتی دیگه تو این دنیا نباشم یکی کتابمو پیدا کنه و عاشقش بشه، کتابم برای چند روز نجاتش بده و حتی برای یک لحظه حالشو خوب کنه. تا بفهمه من مردم و به قول مامانم چقدر خوبه که وقتی بمیری یکی بگه حیف شد مرد، همونجوری که من به صفحه ویکی پدیای جان کریستوفر نگاه کردم و گفتم
شماره "۱"
فکر کنم به خاطر این مینویسم
دارم فکر میکنم اون یه نفری که سین زد همینجوری رد شد یا نشست و پیاما رو خوند؟
شماره "۱"
دارم فکر میکنم اون یه نفری که سین زد همینجوری رد شد یا نشست و پیاما رو خوند؟
دارم فکر میکنم دیگه چند نفر از این ۳۵۱ نفر که هر روز دارن کمتر میشن میشینن و پیاما رو میخونن؟ چند نفر ویدیوها رو میبینن؟
چند نفر اهمیت میدن؟
بعد یاد حرف سانی میوفتم که میگفت هیچکس اهمیت نمیده.
بعد بی خیال اینجا میشم و میرم، انگار برام اهمیت نداره، ولی مسئله اینجاست که داره، هر اتفاقی که تو زندگیم میوفته چه خوب چه بعد یه ردی روی قلبم میذاره و از درون در من طوفان درست میکنه، حتی اگه بگم از بیرون اهمیتی نداره.
شماره "۱"
دارم فکر میکنم دیگه چند نفر از این ۳۵۱ نفر که هر روز دارن کمتر میشن میشینن و پیاما رو میخونن؟ چن
ولی داشت،
داشت،
داشت،
داشت.
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +