شماره "۱"
و به سمت لارنس نشونه رفت. لارنس تفنگ را به سمت یکی از پلیسها برگرداند و در همان لحظه صدای سه شلیک د
فردی دستش را که بر خلاف همیشه هیچ سیگاری نداشت، به دیوار تکیه داد و در تلفن سکه انداخت. آن را رویش گوشش گذاشت و پس از چند ثانیه گفت:《الو... الو ویل؟ ویلی یا وین؟ الو؟ اه اونجا چه خبره... کلانتر خونهست؟ ویل مزه نریز میگم کلانتر اونجاست؟ نه... نه نمیخوام با مامانت حرف... الو وی سلام. نه چیزی نشده... ما زندهایم وی حالمون خوبه... وی میگم نگران نباش، کلانتر خونهست؟ الو... سلام وین منم خوشحالم صداتو میصنوم... د خب ویل مگه مرض داری گوشیو بده بابات.》
کمی صدای همهمه میآید تا اینکه بالاخره کلانتر گوشی را میگیرد:《الو کلانتر... چقدر سریع میتونی خودتو برسونی لندن...؟ چیز خاصی نشده فقط یکم... دردسر... مرسی... میبینمت.》
تلفن را قطع کرد، به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید. بعد از آن شب وحشتناک همهچیز در هم پیچیده بود، یکی دو روزی میشد که لوگان در بیمارستان بیهوش اقتاده بود و اسپایک، الایجا و پیتر در بازداشت و بازجویی به سر میبردند. فردی به هر دری زده بود، در خیابانهای لندن سرگردان میشد و گاهی روی صندلی انتظار بیمارستان خوابش میبرد، اما او زیادی برای این شهر وحشی کوچک بود.
زیادی دست تنها.
اسپایک، الایجا و پیتر با پای شکستهاش پشت سر کلانتر وارد بیمارستان شدند. فردی که روی صندلی انتظار نشسته بود و به سیگار نیمه سوختهاش نگاه میکرد، با دیدنشان از جای برخاست. کلانتر دست در جیب کرد:《حالش چطوره؟》
فردی از پشت موهایش نگاهی به حال نزار اسپایک و پیتر انداخت:《بی هوش، سوخته.》
کلانتر ابروهایش را گره کرد:《دکترا چی میگن؟》
فردی نگاهی به الایجا انداخت:《میگن باید امیدوار باشیم.》
شماره "۱"
الایجا جلوتر از پرستار وارد اتاق شد، پرستار برگشت برود که پرسید:《چیزی... میشنوه؟》
پرستار آهی کشید و لبهایش را از روی همدردی جمع کرد. وقتی رفت و صدای بسته شدن در آمد، الایجا دست در جیب وسط اتاق ایستاد و به لوگان خیره شد. دستگاهها بهش وصل بودند و برخی از قسمتهای پوستش سوخته بود.
الایحا عینکش را درآورد:《سلام مرد... حالت چطوره؟》
آرام روی صندلی کنار تخت نشست. گلویش را صاف کرد:《راستش طرف ما زیاد جالب نیست. اسپایک بدجوری داغون شده، پیتر هم... هیچ حرفی نمیزنه. تازه از بازداشت خلاص شدیم. کلانتر اومد و آزادمون کرد... فردی بهش زنگ زده بود.》
با معذبی کمی سکوت کرد، پس از چند ثانیه دوباره ادامه داد:《ما نیاز داریم چشمای لعنتیت رو باز کنی.》
قطره اشکی از چشمانش پایین افتاد:《لوگان زودباش... تو از این چیزا قویتری. میدونم که میتونی.》
یک قطره اشک دیگر.
《باید بتونی. ما بهت نیاز داریم... من... من بهت نیاز دارم لو من... نمیدونم بدون تو باید چیکار کنم. بدون تو من میشم همون پسر ضعیفی که زیر مشت و لگد باباش... له میشد.》
با دستانش چشمان اشکآلودش را پاک کرد:《خواهش میکنم لوگان... خواهش میکنم.》
و سختتر از همیشه در دستانش گریست.
داخل راهرو، بیرون از اتاق اسپایک و پیتر کنار هم روی صندلی انتظار نشسته بودند. هردو به ناکجا خیره شده بودند و ظاهرشان از دیگری بهتر نبود. کلانتر از روی درماندگی دستی به صورتش کشید و جلوی اسپایک چمباتمه زد:《اسپایک؟》
چندبار او را صدا کرد تا اسپایک بالاخره از فکر و خیال بیرون کشیده شد و به او نگاه کرد، لبهای خشکش را بر هم زد و صدایی که چند روزی بود از آن کمتر استفاده میشد را بیرون داد:《چ...چیه؟》
کلانتر با نگرانی ابروهایش را در هم کشید:《من و الایجا اینجا میمونیم تا حال لوگان خوب بشه. تو و پیتر و فردی، با ماشین من برگردید دریمز گریویارد. هرچی زودتر از این شهر لعنتی برید بیرون براتون بهتره.》
اسپایک چند لحظه فقط به او خیره شد:《چی؟》
کلانتر آه کشید:《برگرد دریمز گریویارد. من و الایجا میمونیم. باشه اسپایک؟... اسپایک؟》
اسپایک سرش را تکان داد:《باشه باشه... باشه.》
کلانتر از جا برخاست و اسپایک را دید که چگونه سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست.
دید که چگونه پلکهایش را محکم بر هم میفشرد تا اشکی پایین نچکد، و دید که چگونه یک قطره اشک به پایین سقوط کرد.
و شنید که چگونه قلب پسر برای بار هزارم ترک برداشت.
#پسران_خیابان