شماره "۱"
ویدار بیا قضیه "بیشورا" رو تعریف کن حال ندارم خیلی خوب بود🤣
من و ایگی و خواهر ایگی میخواستیم نماز بخونیم بعد همیشه وقتی پیش همیم یه جا وایمیستیم و با هم شروع میکنیم، این خواهر ایگی هنوز وضو نگرفته بود بعد کلی هول شده بود ایگی هم گفت پس بذار من نماز قضای صبح رو بخونم تا اون بیاد و شروع کرد،
مامان بزرگم برگشته با یه لحن باحالی میگه:《بیشورا برای چی شروع کردین بچه هنوز نیومده، ببینید هولش کردید بیشورا》
🤣🤣🤣🤣 حالا هی من میگفتم داره نماز صبح میخونه هی اون میگفت بیشورا🤣🤣
شماره "۱"
من و ایگی و خواهر ایگی میخواستیم نماز بخونیم بعد همیشه وقتی پیش همیم یه جا وایمیستیم و با هم شروع
(خیلی بد توضیح دادم میدونم)
شماره "۱"
من و ایگی و خواهر ایگی میخواستیم نماز بخونیم بعد همیشه وقتی پیش همیم یه جا وایمیستیم و با هم شروع
وسط نماز نمیدونستم چطوری پرتاب شم🤣
شماره "۱"
فدای ایگی و خواهرش و همه بچههای سرطانی
عه منم دقیقا میخواستم بیام فدا کنم دیدم دیر_
مهم نیته
فدا ویدار و کل فک و فامیل مخصوصا دَدو(🤣) چون خیلی بچه به درد بخوری بود
و فدای هرکسی که هرمشکلی تو سلامتیش داره