شماره "۱"
سیگار را بین انگشتان استخوانی و کشیدهاش نگاه داشته بود، گهگداری پکی عمیق به آن میزد اما در بقیه موارد اجازه میداد سیگار با دود نازکی که به سوی آسمان میتاخت، از خودش بویی دهد.
بوی سیگار را دوست داشت.
نور ماه به کاپشن چرمی مشکیاش میتابید و باعث میشد زیپها و زنجیرهای نقرهای آن بدرخشند. روی کاپوت کادیلاک قرمز لم داده بود و به ستارکان نگاه میکرد، دوست داشتم چشمانش را وقتی پر از نور ستاره و عظمت آسمانی شده نگاه کنم.
چشمانش سبز بودند.
لبهایی که پوستشان را جویده بود، بر هم زد:《به نظرت دود سیگار چقدر میتونه بالا بره؟》
نمیدانستم فردا باز هم کنار هم خواهیم بود یا نه، دبیرستان خیلی چیزها را تغییر میداد، آدمها بزرگ میشدند و دوستیها نابود. احتمالا این آخرین شبی بود که کنار هم وقت میگذراندیم و او سوالهای عمیق و فلسفی میپرسید.
لحن صدایش آرام و آرامشبخش بود:《حس میکنم ذرات نور ستارههایی که با ذرات دود سیگار برخورد میکنن... باید خیلی قشنگ باشن... اینطور نیست؟ آرزو میکنم آدما چشمای خیلی تیزبین تری داشتن و میتونستن جزئیات رو ببینن.》
او عاشق جزئیات بود.
پک عمیقی به سیگارش زد. چشمانش را بست، نسیم ملایم لای موهای آشفتهاش میپیچید و تارهای ظریفی را به رقص وا میداشت:《من عاشق شبم. همهچیز تو شب خیلی خیلی عمیقتره اینطور نیست؟ آدم حس میکنه جاودانهست. حس میکنه قدرتمنده... حس میکنه با ارزشه.》
دیگر هیچ حرفی نزد و تنها صدای میانمان صدای جیرجیرک و پکهای گهگداریاش به سیگار بود.
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
سجتریس، از همین الان شروع کن به فکر کردن که .. برای تولدت چی قراره خوشحالت کنه؟