کاملا متفاوت با هرچیزی که هینتون نوشته بود.
کاملا متفاوت تو کتابهایی که تا حالا خونده بودم.
عمقش... اون حس تاریکی و سرخی که وجودت رو فرا میگیره مثل کتاب گِل از دیوید آلموند بود برام.
جوری که روایت کتاب باعث میشد مستاصل باشم... جوری که کنار جیمی درد رو ذره ذره مینوشیدم، جوری که وقتی فهمیدم حقیقت چیه یه هین بزرگ کشیدم. جوری که حتی گرینویل هم آدم بده نبود.
و جوری که بعد از مرخصی بهبودی برای جیمی و رابطه فوقالعاده برای جیمی و گرینویل رقم خورد.