eitaa logo
شماره "۱"
374 دنبال‌کننده
6.4هزار عکس
479 ویدیو
32 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
منم کشتی پرنده می‌خوام
و تمام
چون امروز اعصابم از هر زهرمار مربوط به درسی خرابه جای درس خوندن میرم سراغ جلد سه
۳۵۰ صفحه خب خوبه جلد بعد فیزیکی ایشالا (هنوز تمدید نکردم کتابخونه رو عالیه)
دان فان بنده خدا هم تسخیر شد
آنابث خواهر، پرسی رو زنده می‌خوایم آروم باش
ولی من در مواجه با همه شبیه آنابث رفتار میکنم ضرب و شتم 😂
دوست پسر که ندارم ولی منم آنابث، منم به دوستام با کتک سلام میدم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تو مدرسه واستون پسران خیابان نوشتم😛
شماره "۱"
زخم بعدی روی گونه چپش قرار داشت و تا فک کشیده می‌شد. برخی جاهای آن سفید بود، گویی پوست سیاه لوگان از
اسپایک با بدخلقی گفت:《نمی‌تونی مجبورم کنی.》 به کابینت تکیه داده بود، دست‌هایش در جیب‌هایش سکونت می‌کردند و موهایش را شلخته جمع کرده بود. درک ظرفی داخل یخچال گذاشت:《می‌دونی که می‌تونم.》 اسپایک سرش را عقب انداخت و ناله کرد:《آخه چرا باید اونجا باشه؟》 درک تکه انداخت:《برای عذاب تو》 و از آشپزخانه خارج شد. یک ساعت بعد اسپایک با ظاهری فقط کمی آراسته‌تر از قبل، درک و پیتر با صورت بی حالت و بی‌اعتنایش، جلوی خانه فارلندها ایستاده بودند. اسپایک هنوز در عجب بود که درک چگونه او و پیتر را مجبور به آمدن کرده بود. در واقع درک و پیتر خیلی خوب با هم می‌ساختند، پیتر به طرز عجیبی از او حساب می‌برد و حرفش را گوش می‌کرد. در خانه باز شد و وی فارلند در چهارچوب در ظاهر شد و با چهره گرم و صمیمی از همه حتی پیتر استقبال کرد. تجدید دیدار با خانواده فارلند، سرشار از دست‌ها و آغوش‌های گرمی بود که اگر روح‌های آنها درد و رنج تحمل نمی‌کردند، پر از شادی و حس خوشی می‌شد. فردی مانند خمارهای مواد به اسپایک لبخند زد، تکه‌ای از موهایش جلوی چشمش را گرفته بودند و آستین‌های آشفته تا شده‌ی پیراهنش باعث می‌شد کت و شلوار شیک او به چشم نیاید. اسپایک کنار فردی به میز تکیه داد. حرفی برای زدن نداشتند اما سکوت بینشان معذب‌کننده نبود. فردی گلویش را صاف کرد. در حالی که به شارلوت و جاسپر که نزدیک به‌هم روی مبل نشسته بودند، نگاه می‌کرد، گفت:《می‌خوای واست دوست اِلی رو تور کنم؟》 اسپایک به او نگاهی انداخت:《الی کیه؟》 فردی خیلی جدی گفت:《دوست دختر جدیدم.》 اسپایک کمی نگاهش کرد سپس بلند خندید. خندیدن را یادش رفته بود.