شماره "۱"
زخم بعدی روی گونه چپش قرار داشت و تا فک کشیده میشد. برخی جاهای آن سفید بود، گویی پوست سیاه لوگان از
اسپایک با بدخلقی گفت:《نمیتونی مجبورم کنی.》
به کابینت تکیه داده بود، دستهایش در جیبهایش سکونت میکردند و موهایش را شلخته جمع کرده بود. درک ظرفی داخل یخچال گذاشت:《میدونی که میتونم.》
اسپایک سرش را عقب انداخت و ناله کرد:《آخه چرا باید اونجا باشه؟》
درک تکه انداخت:《برای عذاب تو》
و از آشپزخانه خارج شد.
یک ساعت بعد اسپایک با ظاهری فقط کمی آراستهتر از قبل، درک و پیتر با صورت بی حالت و بیاعتنایش، جلوی خانه فارلندها ایستاده بودند. اسپایک هنوز در عجب بود که درک چگونه او و پیتر را مجبور به آمدن کرده بود. در واقع درک و پیتر خیلی خوب با هم میساختند، پیتر به طرز عجیبی از او حساب میبرد و حرفش را گوش میکرد.
در خانه باز شد و وی فارلند در چهارچوب در ظاهر شد و با چهره گرم و صمیمی از همه حتی پیتر استقبال کرد.
تجدید دیدار با خانواده فارلند، سرشار از دستها و آغوشهای گرمی بود که اگر روحهای آنها درد و رنج تحمل نمیکردند، پر از شادی و حس خوشی میشد.
فردی مانند خمارهای مواد به اسپایک لبخند زد، تکهای از موهایش جلوی چشمش را گرفته بودند و آستینهای آشفته تا شدهی پیراهنش باعث میشد کت و شلوار شیک او به چشم نیاید.
اسپایک کنار فردی به میز تکیه داد. حرفی برای زدن نداشتند اما سکوت بینشان معذبکننده نبود. فردی گلویش را صاف کرد. در حالی که به شارلوت و جاسپر که نزدیک بههم روی مبل نشسته بودند، نگاه میکرد، گفت:《میخوای واست دوست اِلی رو تور کنم؟》
اسپایک به او نگاهی انداخت:《الی کیه؟》
فردی خیلی جدی گفت:《دوست دختر جدیدم.》
اسپایک کمی نگاهش کرد سپس بلند خندید. خندیدن را یادش رفته بود.
شماره "۱"
اسپایک با بدخلقی گفت:《نمیتونی مجبورم کنی.》 به کابینت تکیه داده بود، دستهایش در جیبهایش سکونت میک
اسپایک میان خندههایش گفت:《این خیلی... عادی بود. بعد همه این چیزا شنیدنش لذت بخش و عجیب بود.》
فردی ابرو بالا انداخت و با حالت نمایشی گفت:《چیه؟ خیال کردی چون داشتم فروپاشی روانی میکردم جذابیتم واسه دخترا رو از دست میدم؟》با هم خندیدند.
صدای در زدن آمد، همه ساکت شدند و به در نگاه کردند. وین از جا پرید و در را باز کرد. اولین نفری که آمد کلانتر بود که با استقبال گرمی رو به رو شد. پس از کلانتر الایجا آمد، همه با دیدن ظاهر خسته و غمگین الایجا خشکشان زد. الایجا در را پشت سرش بست و ایستاد.
همه برای برگشتن لوگان به خانه آنجا جمع شده بودند، اما حالا لوگان کجا بود؟ اسپایک جلو رفت و رو به روی الایجا ایستاد. پرسید:《الای... لوگان کجاست؟》لحنش به گونهای بود که گویی از شنیدن پاسخ میترسد.
الایجا پاسخ نداد. اسپایک صدایش را بلندتر کرد:《الای جوابمو بده.》
وحشت گلوی همه را گرفته بود و میفشرد. الایجا آب دهانش را قورت داد:《رفت خونهش.》
به چشمان اسپایک نگاه کرد:《اسپایک... اون... زخمهای جبران ناپذیری داره》
فردی کنار اسپایک ایستاد و پرسید:《منظورت چیه؟》
الایجا با چشمانش التماس میکرد. التماس برای معاف شدن از پاسخ دادن:《صورتش... دستهاش... اون حالش خوب نیست اسپایک. تنها کسی که گذاشت اونو ببینه من بودم... و اون موقع برای این بود که... خودش خبر نداشت. اون... از همه دوری میکنه.》
حالا به جای وحشت، غم و درد از قلبهایشان بیرون میخزید و گلویشان را میفشرد. اسپایک فکاش را بر هم فشرد، بی صدا از کنار الایجا رد شد و از خانه بیرون رفت.
همه میدانستند از لندن به بعد خیلی چیزها نابود شده بود.
#پسران_خیابان
فقط خواستم بگم تاریخ تکرار میشه، اگر اول پیام ندی پیام نمیدن و هیچ استثنایی وجود نداره. من نفرین شدم و برای چندمین بار بهم ثابت شد.
شماره "۱"
فقط خواستم بگم تاریخ تکرار میشه، اگر اول پیام ندی پیام نمیدن و هیچ استثنایی وجود نداره. من نفرین شد
و به طرز احمقانهای هر کلمه و جمله این پیام یه چیز جداست و یه بار معنایی داره به یه اتفاقی پیوست میخوره
عاشق خوندن نوشتههای روی دیوار مدرسه و کلاسم. مثلا یکی نوشته بود "همهتون تو دلتون پنهانی عاشق یکیاید، نمیشه بهتون اعتماد کرد"
یا یکی یه تیکه از آهنگی رو نوشته بود: "امروز از هم گسستهام، اگه بال و پر شکستهم و به پرتگاه غم رسیده گامهای من"
یکی نوشته بود "one direction" یکی نوشته بود "امان از دورویی"
خلاصه خیلی چیزای جالب و متنوعی دارن
شماره "۱"
عاشق خوندن نوشتههای روی دیوار مدرسه و کلاسم. مثلا یکی نوشته بود "همهتون تو دلتون پنهانی عاشق یکیا
منم نوشتم "stay gold"
البته ما روزای اول کلاسمونو عوض کردیم پس میخوام این بار بنویسم "carpe diem"