شماره "۱"
"خون روی ویالون"
این داستان راجع به من است، درباره چگونگی وجودم و چگونگی حیاتم. من از دو رفیق ده ساله شروع شدم که تمام دنیایشان یک آهنگ بود، یکی از آنها با ویالونش مینواخت و دیگری با کلماتی که در دفترچهاش پر کرده بود، میخواند، و آهنگی ساخته میشد که تا عمق روحت نفوذ میکرد.
رفاقت آنها از ضعفشان در دبیرستان شروع شد، تنهایی و تفاوت آنها با دیگران باعث شد یکدیگر را پیدا کنند و تمام دنیایشان در یکدیگر خلاصه شود. شروع رفاقت آندو، شروع ایدهی یک آهنگ نیز بود. تمام کلماتی که در دفترچه خواننده خط زده شدهاند و تمام انگشتان نوازنده که پینه بسته است، نشاندهندهی تلاش شبانهروزی برای به ثمر رساندن آهنگی است که عمقی به اندازه عمق رفاقتشان و غمی به شدت تمام شکستهایشان، در خود دارد.
آنشب، در هوای سردی که دستها را سرخ میکرد و پوست را بی حس میساخت، نوازنده باز هم نواخت و خواننده یکبار دیگر خواند، آندو باز هم شکست خورده و آهنگی که تمام ده سال را برایش تلاش میکردند، بازهم رد شده بود، هیچکس نمیخواست به دو پسر جوان اطمینان کند و آهنگشان را نشر دهد، اما تسلیم شدن در منطق آنها جایی نداشت، پس اگر کسی نمیخواست آهنگشان را به انتشار برساند، خودشان آن را به گوش دیگران میرساندند. آنها مانند تمام روزهای قبل که شکست خورده بودند، کنار فوارهی میدان ایستادند و آنقدر بلند خواندند و نواختند که تمام جهان مملو از آهنگی شود که آینده، گذشته و حال آنها را در خود، دربر میگرفت.
وقتی نوازنده آنقدر نواخت که از انگشتانش خون چکید و خوانند آنقدر خواند که دیگر صدایش در نیامد، اشکهایشان را پاک کردند و به سمت خانه راهی شدند.
در همان زمان بود که ماشینی سرعتش را کاهش نداد و مانند موجی که به صخره برخورد میکند و آن را میشکند، به نوازنده برخورد کرد و او را به دنیای دیگر فرستاد.
از آن پس خواننده آنشب را به عنوان شب نابودی زندگیاش به یاد خواهد آورد، شبی که هم امیدش برباد رفت هم هممسیرش. او با تمام توانش دنبال ماشینی که به نوازنده زده بود و فرار کرده بود، دوید، و وقتی به آن نرسید با قلبی مالامال از درد و رنج و چشمانی که از شدت اشک چیزی را نمیدیدند، به سمت نوازنده برگشت.
خواننده کنار جنازهی نوازنده زانو زد و در حالی که به چشمان باز او نگاه میکرد، سخت گریست. خواننده دست بر روی ویالون شکستهی نوازنده گذاشت و با همان صدای خویشخراشمالش بر سر جنازهی دوستش آهنگشان را خواند، اما اینبار هیچ ویالونی همراهی نمیکرد. آنجا بود که من زاده شدم، از دل غمگین و شکستخوردهی یک خواننده و از سوز صدای رفیقی که رفیقش را از دست داده، از دل خون، از دل ترس، از اعماق درد، خوانده شدم و در دنیای آهنگها متولد شدم. خواننده نام مرا "خون روی ویالون" گذاشت و در مراسم دفن نوازنده پخش کرد، همان هنگام بود که من تکامل یافتم و معروف شدم.
اما هدف من چیزی بیشتر از پخش شدن در رسانههای اجتماعی بود، من باید در این دنیا میگشتم تا صاحبم را پیدا کنم.
هر آهنگی توسط خالقانش، خلق میشود، اما صاحبش کسی است که وقتی آن را گوش میدهد از اعماق وجود حس میکند درک شده است، صاحب آهنگ کسی است که با گوش کردن آن آهنگ به یاد کسانی یا خاطرههایی بیافتد و هیچگاه از گوش کردن آن خسته نشود، هدف هر آهنگ پیدا کردن صاحبی است که روزش بدون یکبار گوش کردن آهنگ، شب نشود.
پس من هم سالیان سال گشتم تا صاحبم را پیدا کنم، از تلوزیون گذشتم و به هدفون رسیدم، از کنسرتها گذشتم و به برنامههایی چون اینستاگرام و تیکتاک رسیدم، اما صاحبم را نیافتم.
در آخر وقتی ناامیدانه در هوا معلق بودم، گذرم به قبرستان افتاد. میخواستم رد شوم که ناگهان چیزی توجهم را جلب کرد، یک نوا بود. جلوتر رفتم و دریافتم که نوا، درواقع اشکها و حرفهای پسری با یک سنگ قبر است. او کنار سنگ قبر سیاه نشسته بود و با اشک میگفت:《همه دارن جشن میگیرن و خوشحالن، همه دارن به خاطر شروع سال جدید شادی میکنن، اما من چی؟ سال پیش رو که با هم شروع کردیم اونقدر بد گذشت، امسال که باید بدون تو شروع کنم، قراره چقدر بد بگذره؟ قرار بود باهم بریم دبیرستان، الان من چجوری اونجا دووم بیارم؟ لعنت به توی خودخواه کنن که تنها رفتی و من رو تنها گذاشتی.》سپس گریه امانش را برید، پس ساکت شد و در حالی که اشک میریخت، کنار قبر دراز کشید.
وقتی تلفنش را درآورد، دریافتم که این همان لحظهی من است، همان لحظهای که صاحبم را مییابم. پس به درون تلفن همراهش رفتم و خود را نمایان کردم، او هم توجهش جلب شد و روی من کلیک کرد.
سپس من درون سکوت میان مردگان و خلوتی درون قبرستان، پخش شدم. با شدت گرفتن گریهی پسر دریافتم که او همان صاحبی است که دنبالش بودم. من در زمانی آفریده شدم که پسری بر جنازهی پسر دیگری اشک میریخت و حالا صاحبم کسی است که بر روی سنگ قبر پسری دیگر اشک میریزد.
شماره "۱"
"خون روی ویالون" این داستان راجع به من است، درباره چگونگی وجودم و چگونگی حیاتم. من از دو رفیق ده سا
ایده اولیه از خط اول این پیام بود...
https://eitaa.com/cabin7/12175
هدایت شده از Green minds
درود به اهالی ایتا، Green minds با تقدیمی اومده🌱
کافیه این پیام رو فور کنید و لینکتون رو بندازین توی صندوق پستی، ما هم لینکتون رو برمیداریم و..
¹ بهتون یه پوستر، شبیه پوستر بالا میدم؛
²بهتون یه کتاب معرفی میکنم که معروف نیست و خب یه قضیهای پشتشه، هرچیزی.؛
³ و در آخر، یه جمله از یه نویسنده رندوم بهتون میدیم؛
اگر صندوق پستی باز نشد، اینجا بفرستین.
یادتون نره پیام رو فور کنین و همینطور عضو باشین 🌱
ظرفیت: 20 کانال.
دو شنبه شب، تقدیمی هارو میزاریم. 🤍
گاهی اوقات واقعا نیاز دارم مثل بقیه باشم، مثل بقیه رفتار کنم و مثل بقیه فکر کنم.
متفاوت بودن سخته، خیلی خیلی سخته...
هدایت شده از کتابخونهیزیرشیروونی.
هدایت شده از کتابخونهیزیرشیروونی.
داشتم فکر میکردم واقعا 2026عه و چقدر پیر شدم،
که یادم اومد قاتلهای سریالی پیر نمیشن.✨
اگه میخواید بگید این واسه ومپایرهاست باید بگم که تکذیب میکنم*