eitaa logo
شماره "۱"
211 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
113 ویدیو
8 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید من نوشته هاتو دوس دارم برا اون موندم ~~~ ممنونممم، ببخشید زیاد نمی‌نویسم🥺
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9902 می‌تونم کلی فلسفه ببافم و بگم وایب چنلت رو دوست دارم یا نوشته‌هات جذبم می‌کنن و کلی چیزای دیگه. اما وقتی بخوام صادقانه و رک بگم یه چیزه که باعث میشه واقعا بخوام بمونم و اون شخص ویداره، ویدار باعث شده که اینجا اینجوری بشه و توی هر پست و پیام و حرف یه تیکه از وجود ویدار قرار داره. یعنی توی یه کلمه بخوام بگم جواب ویدار هست. (البته پروفسور مارک هم بی تاثیر نیستا ولی خالق اون هم ویداره.) ~~~ کرم کتاب خیلی خوبیییی😭🤣💖
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9902 چنلتو خیلی دوست دارم ، متن هات خداان (نشستم از اول چنل خوندمشون) خودت بامزه ای ، و کلی چیز دیگه :)))) ~~~ وای وای ممنونممم واقعا ممنونم
چقدر ذوق کردممم
این هم برای ویدار و ممبراش✨: https://eitaa.com/Nummer_ett
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9919 کار maid نیست احیانا؟ آخه فکر کنم تو خارج که یکشنبه تعطیله نامه ها نمیان. ~~~ بابا دم شما گرم😂 من هنوز درست حسابی نخوندم_
خیلی ریزش داشتیم ، میشه چند تا کتابخون بفرستید اینور؟📚☁️ تگ میزارم*
شماره "۱"
پس از ساعت‌ها فشار و عمل طاقت فرسا بالاخره عمل به پایان رسید، وینسل مطمئن بود لیلیث از بهشت مراقبش ب
با ترکیدن بادکنک در دستان دختر موقرمز، صدای جیغ دختران و پسران اطراف هم بلند شد. دختر موقرمز کمی در سکوت به دیگران نگاه کرد و سپس شروع کرد به قهقه زدن، استلا هابسون هیچگاه نمی‌توانست کاری را به دور از شوخی انجام دهد. هلگا اندرسن فریاد زد:《به جای بادکنک ترکوندن کمک من بیا.》 او به طرز وحشتناکی در حال مبارزه با ریسه‌ها بود. امشب، در پرورشگاه کوچک آقای اندرسن، تولد پسری به نام مکس بود. مکس امشب هجده‌ساله می‌شد و باید خیلی زود اینجا را ترک می‌کرد، پس تمام اعضا جمع شده بودند تا تولد و بالغ شدن او را جشن بگیرند. استلا هم که از هفت روز هفته شش روزش را در پرورشگاه می‌گذراند آنجا بود و با شور و حرارت تمام سعی در کمک کردن داشت. او به سراغ هلگا رفت و شروع به کشیدن ریسه‌ها کرد، در همین حین هلگا گفت:《امروز رفتم بیمارستان دیدن دکتر استفانی، بگو کی رو دیدم.》استلا که از شدت تمرکز دندان‌هایش را محکم به هم می‌فشرد با صدای هومی نشان داد نمی‌داند هلگا کی را دیده است. پس هلگا ادامه داد:《پسرش رو، جک استفانی.》 استلا با تعجب پرسید:《مگه پسر داره؟》هلگا که چشمانش نشان از دل‌باختگی می‌دادند گفت:《آره، دو سال از ما بزرگتره و خیلی خوشگله استلا، مثل...》اما حرفش با جیغ قطع شد، چرا که استلا با دست‌کاری ریسه‌ها باعث شد هلگا را برق بگیرد! استلا با خنده‌ای احمقانه گفت:《ادامه بده، الان درستش می‌کنم.》هلگا که هیچگاه نمی‌توانست از این دختر کله‌پوک دلگیر شود ادامه داد:《اون مثل آسمونه، موهاش رنگ خورشیده و چشماش مثل کهکشان رنگارنگه... اون... اون خیلی قشنگه استلا.》