🦊راز بزرگ ما 🗡
#پارت (۳)
میلی
ولی پلیس(۱) بدجور به دلم مشت زدا
مردم این شهر خیلی خودخواهن
فقط به خاطر چندتا شیرینی 🙁
املی : «چرا انقدر دیر کردی ؟ »
: گیر دوتا پلیس افتادم
املی : روباه که نشدی ؟ »
: نه
« خوبه ، حالا شیرینی ها رو رد کن بیاد ؛ باهم قرار داشتیم ! »
دو تا نون خامه ای از کیفم در آوردم و بهش دادم و اونم رفت پی کارش
یه درخت و انتخاب میکنم و ازش میرم بالا و بین شاخه ها میشینم و پنج تا از نون خامه ای ها رو در میارم
: حالا فقط منو شما نون خامه ای های عزیزم موندیم 😋
Chanel
https://eitaa.com/OurBig
هدایت شده از 𝐄𝐥𝐞𝐯𝐞𝐧~/
املیا (خواهر میلی)🦊
Chanel
https://eitaa.com/OurBig
هدایت شده از 𝐄𝐥𝐞𝐯𝐞𝐧~/
🗡 راز بزرگ ما 🦊
#پارت (۴)
لیام
پدر :«چندتا لیست از چیزایی که امروز باید قاچاق کنی رو از دیوید بگیر»
: امروز حوصله ندارم
«تو قراره جای من رو بگیری و کارهای بیشتری بکنی پس حرف نزن و کارت رو بکن»
:اوکی
حالا چرا من وقتی که داداش دوقلوم ویلیام از خداشه اصلا پدر و درک نمیکنم ، از در بیرون میرم دیوید به کامیون تکیه داده و برام دست تکون میده
جلو میرم و دستمو دراز میکنم سمتش
: اون لیست و بده بیاد که کار دارم
«یه سلامی یه علیکی »
اون لیست لعنتی رو از دستش میکشم و سوار کامیون میشم روشنش میکنم فعلا کلی کار دارم
که باید انجامش بدم از دیواری که باعث میشه کسی نفهمه ما اینجاییم رد میشم از میانبر میرم تا کارم راحت تر شه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بلاخره رسیدم (انبار) اونجا پر از مواد مخدره کیسه ها رو ازشون میگیرم و میرم تا ببرم بدم به جک .......
Chanel
https://eitaa.com/OurBig
هدایت شده از 𝐄𝐥𝐞𝐯𝐞𝐧~/
🦊راز بزرگ ما 🗡
#پارت (۵)
لیام
جک :«سلام لیام »
: سلام جک
«واسه مهمونی آماده ای دیگه ؟»
وای اصلا یادم نبود !
سرم رو به حالت بله تکون میدم
«همراه داری؟ اگه نداری میتونم برات جور کنما ؟»
: نه همراه دارم
{دروغـــــ گفتمـــــ}
«خب پس تو مهمونی پس فردا میبینمت »
گندش بزنن جشن پدر منه و من بدجور ضایه میشم 😮💨
Chanel
https://eitaa.com/OurBig