عیون.
پرسید: اگه یه بلندگو دستت بود و میتونستی با تمام آدمها صحبت کنی، بهشون چی میگفتی؟ گفتم: داد میز
یا شاید هم اینو میگفتم:
لطفاً اگر جزئینگر نیستید، به یه آدم جزئینگر نزدیک نشید. اون آدم عذاب میکشه از اینکه چیزهایی که میبینه یا بابتشون ذوق داره رو شما نمیبینید و خیلی اذیت میشه از اینکه چیزهایی که از نظر اون خیلی با اهمیته، ممکنه بنظر شما بیاهمیت باشه.
و ما به امیدِ هالهی نورِ تابنده از میانِ دستهای نجات بخشِ حقیقی که به نقل از دیگران درونِ آینهست، ایام را سپری میکردیم.
احوالِ مرا میپرسید؟!
اگر بخواهم راستش را بگویم، این روزها عمیقاً جسمی در این جا و روحی در جای دگر را با تمامِ وجود، از ژرفای جان، درک میکنم. شاید هم درک کردن برای این احساس غمینِ عظیم، مقداری کم باشد؛ جسمی در این دیار به کارهای همیشگی و گذرانِ ساعات به شیوههای متفاوت، مشغول است و روح.. امان از این روحِ سرکش! دل و روح و جانِ متوصل به یکدیگر مدتهاست در دیار دیگری زندگی میکنند و جسمم را رها کردهاند به امانِ خود.
نمیدانم اسم این احساس را چه میتوان گذاشت اما کمی عجیبتر از دلتنگیهای گاه و بیگاهِ ماست. هر چه هست مرا بین این دیار و آن دیار در هالهای از غمِ جاماندگی رها کرده و دلش هم نمیسوزد که نمیسوزد.
یکی نیست به این جسمِ ناتوان تشر بزند که مگر ضعیفتر از تو هم پیدا میشود؟ بس کن این فراق از روح را.. او را ببین، چه خوش خیال در دیارِ غریبی که دل هم آنجاست سرگردان است و تو..؟
تو باز هم اینجایی، در این خانه، در این چهاردیواری که سرکوفتِ جاماندگی را بر سرت میزد. ای کاش بادی میآمد و تو را از این زمین میکند و به دنبال روح روانه میشدی، بلکه این غمِ فراق دست از گریبانِ ما بردارد.
احوالم را میپرسید؛
خوبم، اگر راستش را نخواهید.
- گرفته؟
نگاهش کردم، خنثیتر از هر وقت دیگری؛ دهانم را به آرامی باز کردم و گفتم: از چی حرف میزنی؟
- دلت رو میگم، گرفته؟
لبخندِ ملیح و غمناکی بر لبهایم نشست که اگر نمینشست هم سنگینتر بود. گفتم: یه مرحله هست، که یک پله بالاتر از دلگرفتگیه، اینجا دیگه نمیتونی دم بزنی بگی ایهاناس دلم گرفته؛ فقط یه گوشه آروم و بیصدا پماد سوختگی رو برمیداری میزنی رو دلت که تاوَلش چرک نکنه.
میفهمی چی میگم؟
ای کاش دنیایی غیر از دنیای آدمها وجود داشت؛ به طبع قشنگتر، آرومتر، بیدردسرتر، بهتر، بهتر و بهتر..