eitaa logo
عیون.
706 دنبال‌کننده
360 عکس
30 ویدیو
1 فایل
چشم‌ها، بیشتر از حَنجره‌‌ها می‌فهمند. - همه‌ی مکتوباتِ عُیون، تراوشاتِ "دل" است. اینجا من می‌نویسم و او می‌خواند. - زنده به آغوش‌های کوتاه!
مشاهده در ایتا
دانلود
عیون.
پرسید: اگه یه بلندگو دستت بود و می‌تونستی با تمام آدم‌ها صحبت کنی، بهشون چی‌ می‌گفتی؟ گفتم: داد می‌ز
یا شاید هم اینو می‌گفتم: لطفاً اگر جزئی‌نگر‌ نیستید، به یه آدم جزئی‌نگر‌ نزدیک نشید. اون آدم عذاب می‌کشه از اینکه چیزهایی که میبینه یا بابتشون‌ ذوق داره رو شما نمی‌بینید و خیلی اذیت میشه از اینکه چیزهایی که از نظر اون خیلی با اهمیته، ممکنه بنظر شما بی‌اهمیت باشه.
و ما به امیدِ هاله‌ی نورِ تابنده از میانِ دست‌های نجات بخشِ حقیقی که به نقل از دیگران درونِ آینه‌ست‌، ایام را سپری می‌کردیم.
مردادِ [کلمه‌ای برای وصفِ احوال عجیب نبود].
احوالِ مرا می‌پرسید؟! اگر بخواهم راستش را بگویم، این روزها عمیقاً جسمی در این جا و روحی در جای دگر را با تمامِ وجود، از ژرفای جان، درک می‌کنم. شاید هم درک کردن برای این احساس غمینِ عظیم، مقداری کم باشد؛ جسمی در این دیار به کارهای همیشگی و گذرانِ ساعات به شیوه‌های متفاوت، مشغول است و روح.. امان از این روحِ سرکش! دل و روح و جانِ متوصل به یکدیگر مدت‌هاست‌ در دیار دیگری زندگی می‌کنند و جسمم را رها کرده‌اند‌ به امانِ خود.
نمی‌دانم اسم این احساس را چه می‌توان گذاشت اما کمی عجیب‌تر از دلتنگی‌های گاه و بی‌گاهِ ماست. هر چه هست مرا بین این دیار و آن دیار در هاله‌ای از غمِ جاماندگی‌ رها کرده و دلش هم نمی‌سوزد که نمی‌سوزد. یکی نیست به این جسمِ ناتوان تشر بزند که مگر ضعیف‌تر‌ از تو هم پیدا می‌شود؟ بس کن این فراق از روح را.. او را ببین، چه خوش خیال در دیارِ غریبی که دل هم آنجاست سرگردان است و تو..؟
تو باز هم اینجایی، در این خانه، در این چهاردیواری که سرکوفتِ جاماندگی‌ را بر سرت می‌زد. ای کاش بادی می‌آمد و تو را از این زمین می‌کند و به دنبال روح روانه میشدی، بلکه این غمِ فراق دست از گریبانِ ما بردارد. احوالم را می‌پرسید؛ خوبم، اگر راستش را نخواهید.
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غمی پیوسته، در او جریان داشت.
- گرفته؟ نگاهش کردم، خنثی‌تر‌ از هر وقت دیگری؛ دهانم را به آرامی باز کردم و گفتم: از چی حرف می‌زنی؟ - دلت رو میگم، گرفته؟ لبخندِ ملیح و غمناکی بر لب‌هایم‌ نشست که اگر نمی‌نشست هم سنگین‌تر بود. گفتم: یه مرحله هست، که یک پله بالاتر از دل‌گرفتگیه، اینجا دیگه نمی‌تونی دم بزنی بگی ایهاناس دلم گرفته؛ فقط یه گوشه آروم و بیصدا پماد سوختگی رو برمی‌داری میزنی رو دلت که تاوَلش چرک نکنه. می‌فهمی چی میگم؟
هدایت شده از Willi
- خودت میدونی دیگه چقد دوست دارم. + نه اتفاقا نمی‌دونم. واسم بنویس؛ زنگ بزن، داد بزن، با توجه و رفتارت بهم نشونش بده. نمیدونم یه کاری کن بفهمم چقدر دوسم داری. فرض کن من هیچی نمیدونم یا اصلا آلزایمر گرفتم. هرروز از نو عاشقم‌شو و بهم یادآوریش کن.
Ghaith Sabahm305207.mp3
زمان: حجم: 5M
کلمه برای وصف؟ گشتم‌ و نبود.
ای کاش دنیایی غیر از دنیای آدم‌ها وجود داشت؛ به طبع قشنگ‌تر، آروم‌تر، بی‌دردسر‌تر، بهتر، بهتر و بهتر..