3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای خامنهای 37 سال ولیفقیه بود !
اجازه نداد به اندازه سجاده نمازش
از خاک ایران جدا شود …🇮🇷❤️🩹
[حوالی یازده صبح روز شنبه/۹ اسفند ۱۴۰۴]
انگار در مدرسه قیامت شده بود
جلوی دفتر مدیریت پر بود از بچه هایی که هاج و واج خبر پخش شده را برای هم تکرار میکردند...[جنگ شده است..]
عده ای گوشه ای اشک میریختند و عده ای رقص شادی سر میدادند و خوشحال از این خبر ویران کننده..
از جنگ قبلی چقدر گذشته بود؟!
زخم هایمان ترمیم یافته بود؟!!
داغ فرزندانایران.. دانشمندان و سرداران هنوز دل ها را میسوزاند و آتش آن شعله میکشید..
اولین قربانیان این جنگ که برای عده ای مسرت بخش بود چه کسانی بودند؟!!
کاش هرگز خبر اولین قربانیان ظلم دولت مردان ظالم که به ظاهر آزادی و خوشبختی این مردم را میخواهند دخترکان و پسرکانی نبود که به زور قدشان به تخته سیاه کلاس میرسید را نخوانده بودم..
دل آشوبی اینبار با هشت ماه قبل فرق داشت
انگار به دل الهام شده بود که اینبار خبر است پشت خبر که تلخ کند کام را..
مَأمَندِل
[حوالی یازده صبح روز شنبه/۹ اسفند ۱۴۰۴] انگار در مدرسه قیامت شده بود جلوی دفتر مدیریت پر بود از بچه
[حوالی پنج صبح روز یکشنبه/۱۰ اسفند ]
با دلشوره از خواب بیدار شدم..
این چه آشوبیاست دگر..با دلشوره چشم بستی و با دلشوره چشم گشودی؟!!
گروه را باز کردم
بچه ها چه میگویند...این خبر چیست؟!
این همه بیقراری برای چیست؟
[بچه ها اقا شهید شد..]
.
.
.
روزها گذشته و امروز در چهلمین روز از شروع جنگ ایستاده ایم..
و روزهاست فهمیده ام دلیل دل آشوب آن روز و آن شب چه بود
دلشوره مردمی که روزهاست موشک ها شده اند مهمان سفره خانهیشان..
صدای جنگنده شده لالایی شبانه کودکان..
مَأمَندِل
گیس گلابتون ها و کاکل زری های میناب..!
چهل و پنج روز است صدای خنده ها و بازیهایتان دگر در خانه طنین نمیاندازد..
چهل و پنج روز است مهمان نازدانهِ سه سالهِ آقای شهیدمان،رقیه خاتون شدهاید..
روزهاست که پدر با جسمی خسته با فکر کشیدن ناز دخترکش و صدای شیطنت پسرانه پسرک درب خانه را باز میکند تا خستگی از تن بتکاند و اما هر بار نبودن نازدانه و مرد کوچک خانه اش آواری است که بر دلش فرو میریزد...
و مادریست که هرشب پای تخت پر از عروسک دختری با زمزمهی شعر مورد علاقه دلبندش خیالش پرواز میکند به تصویری از آینده ی دخترکی در لباس سپید عروس
ناگهان سقوط خیال
آهی از ته دل و باز هم صدای شکسته شدن دل مادری..
مَأمَندِل
مَأمَندِل
گیس گلابتون ها و کاکل زری های میناب..! چهل و پنج روز است صدای خنده ها و بازیهایتان دگر در خانه طنین
و شما در آن صبح تاریک چه از سر گذراندید..؟!
وقتی صدای جنگنده ها هر دم بیشتر و بیشتر نزدیک شده و در آخر بار سنگین خود را بر جسم نحیف تر از برگ گل شما باریدند..
در آن لحظه که جیغ های از سر شادیتان به هنگام بازی مبدل به جیغ هایی از ترس و وحشت شد کدام آغوش امنی به رویتان گشوده شد تا به سوی آن پرواز کنید و امنیت در وجودتان سرازیر شود..؟!
چشم ها و قلب هایتان تا چه زمانی میتوانستند دیدن پرکشیدن رفقایتان به سوی معبود را تاب آورد..؟
و ناگهان صدای انفجار آخر و پژمردن غنچه های باغ میناب..💔
#جاییحوالیدل
وقتی بعد سالها دوری و بغض ضماد شدی برای دلشکستهِ بیتابم و راهم دادی به خونه ی قشنگ بچگیام
همونجایی که همیشه عزیزدل سفرکرده ام همراهم بود و اینبار نبودنش نیشتر میزد به قلبم و انگار تو همون لحظات و زیر آسمون اون شهر بزرگ شدی خریدار دلغمگینم و آب شدی رو آتیش روشن شده این چهار سال
وقتیکه بیتاب و سرگردان این بودم که چرا؟!
چرا امسال با این همه دلتنگی بازم نشد؟!
نشونم دادی هستی هنوز و باز هم مثل همیشه دل میبری و میشی تیکه گاه
و باز به دلِ منِ عاشق بیشتر از هربار دیگه ای تو این هجده سال ثابت شد مهربانیت آقای رئوف
[تولدت مبارک شاه ایران]
مَأمَندِل