مَأمَندِل
به مکانی برای بلند گریـه کردن نیازمندیم!
اگر حـرم شما باشد که چه بهتـر 🫀 :)
مَأمَندِل
...
آرام و قرار علی(ع)
تمام وجود حبیب الله(ص)
مأمن و پناه حسن(ع)
آرام جان حسین(ع)
و آرامش و جان زینب(س)
جان را نثار امام زمان خود کرد
دستان منتظر پدر را گرفت
و به آغوش الله پرکشید..
این روزها تلفیقی است از
غم و روضه در،
آتش و خمیدگی یار علی،
کوچ مادر و غریبی حسن..
دل رنجیده و غمدیده حضرت حجت(عج)..
خجالت و شرمندگی و هجده سالگی..
مَأمَندِل
عمری پناه آورده ام بر چادر تو...
نوزادی بودیم که میان آغوش گرم مادر،
با صدای حسین حسین، آراممان میکردی یازهرا
از تاریکی، از چادرهای روی صورت کشیده،
از نوای لالایی مداح در شب شهادت غمت،
از گریه ی پدرها و فریاد های میان گریهی شان که در بلندگو می پیچید،
همه ی این نترسیدن هارا مدیون پناه چادر مادرت بودیم.
چادرت، خیمه گاهی برپاشده بود برای جای دادن ما.
عمود خیمه های تک نفره ی مان،
چادر مادر بود. مادرت اشک می ریخت و ما با نم آن اشک ها تکامل یافتیم.
مادر گریه می کرد و ما به تقلید از او؛
به خود آمدیم دیدیم
در سایه ی چادر، زیرسقف حسینیه ، عاشق اهلبیت شدیم.
عاشق زهرا شدن همان و گره خوردن تقدیرمان در مدار حسینی زیستن همان، با روضه هایتان قد کشیدیم میان این هیئت ها..
یازهرا حالا با دعای شما، خودمان هم خیمه ی کوچکی داریم که
روی صورت می کشیم و زیر سایه ی مشکینش، برای صاحب خیمه های بنا شده، برای حزن مادر اشک میریزیم
قرار است چادرهای ما هم، خیمه هایی شود برای عزادارهای کوچک حسین ..
گویی رسمی است این حب.
مادر، شنیده ام نگاه پسرت حسین آن آخر ها به سوی خیمه گاه بود ..
و خیام مبارزهی حسین عمودش حفظ دین بود و حفظ دین ستونش روی صلابت معجرزینب بود ..(:
و ما هم در خون مان خفته است که نگذاریم نخل زینبی خم گردد، حتی به ذره ای.
باید با تک تک سلول های بدن مان،
با آخرین قطره ی خون در حبل الوریدمان، عمود خیمه ها را سرجایش استوار نگه داریم.
میدانم اولین زن در اجدادمان که بود او مادرم زهرا بود
او به این فکرمیکرد که با چند قطره اشک و یک چادر روی صورت کشیدن،
سرنوشت یک نسل را گره بزند به حسین و عاقبتشان را خیر کند،
رحمت خدا بر او باد الی الابد ..
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادر است دگر فرزندانش را تنها و بی پناه رها نمیکند...
این روزا خانه زهرا دگر رنگ و بوی مادر ندارد
امروز نه دست نوازش مادر بر سر حسنین است و نه انگشتان پر مهر مادر که تاب بخورد بین گیسوان دخترانش و شانه زد و دانه به دانه ببافد
علی مانده است و طفلانِ بی تابِ زهرا و
دلی که غصه زهرا در آن هر لحظه بیشتر از قبل شعله میکشد..
امیرالمومنین مانده است و غریبی و غربت مدینه..
آیه های کوثرِ مصطفی میان در و آتش
و آب شدن ذره ذره جان ابوالحسن
تمام زمین و زمان برای قطره قطره اشک حیدر، خون میبارد و ناله میزند
تمام جهان غم دارد برای آخرین فرزند زهرا که هزار و اندی سال است در پس پرده غیبت
هر سال در روز پرواز مادر،
تمام اندوه عالم بر جان خسته اش مینشیند..
نگاه کودکانِیاس کبود مانده است و بستر خالی از حضور مادر
حسن است و یادآوری هر روزه کوچه های بنی هاشم و سیلی و مادر هجده ساله ی قامت خم کرده از دست ستم نامردان به ظاهر مرد روزگار
[بگو به شعله:چه وقت دخیل بستن بود؟
هنوز چادر او کار با بشر دارد...]
مَأمَندِل