eitaa logo
⌝ پناه آخـــر ⌞
370 دنبال‌کننده
862 عکس
279 ویدیو
33 فایل
بِسْمـــِ رَبــــِّ المَھـِـدے المُوعودﷻ‌… [مطالب کانال: دلی، مهدوی، شهدایی، انگیزشی] ‌ ‌🖇 لینک‌‌‌‌ خودسازی 🖇 https://class.onlinehawzah.com جهت پاسخگویی: @N_as_ta_ra_n
مشاهده در ایتا
دانلود
╭┈┈┈┈┈┈┈┈╮ ╰┈┈┈┈┈┈┈┈╯‌ قسمت هفتم ( پایان عمل جراحی )🔻 زیر چشمی به جوان زیبا رویی که در کنارم بود دوباره نگاه کردم. من چقدر او را دوست دارم. 🥰 چقدر چهره اش برایم آشناست. یکباره یادم آمد. حدود ۲۵ سال پیش ... شب قبل از سفر مشهد ... عالم خواب ... حضرت عزرائیل! با ادب 🌱سلام کردم. حضرت عزرائیل جواب دادند. محو جمال ایشان بودم که با لبخندی بر لب به من گفتند: برویم با تعجب گفتم: کجا؟🤔 بعد دوباره نگاهی به اطراف انداختم. دکتر جراح ماسک روی صورتش را درآورد و به اعضای تیم جراحی گفت: دیگه فایده نداره. مریض از دست رفت ... بعد گفت: خسته نباشید. شما تلاش خودتون رو کردین، اما بیمار نتونست تحمل کنه. 🙂 یکی از 👨🏻‍⚕پزشک ها گفت: دستگاه شوک رو بیارید ... نگاهی به دستگاه ها و مانیتور اتاق عمل کردم. همه از حرکت ایستاده بودند! عجیب بود که دکتر جراح من، پشت به من قرار داشت، اما من می توانستم صورتش را ببینم! حتی می فهمیدم که در فکرش چه می گذرد. 🤔 من افکار افرادی که داخل اتاق بودند را هم می فهمیدم. همان لحظه نگاهم به بیرون از اتاق عمل افتاد. من پشت اتاق را می دیدم! برادرم با یک 📿تسبیح در دست، نشسته بود و ذکر می گفت. خوب به یاد دارم که چه ذکری می گفت. اما از آن عجیب تر اینکه حتی ذهن او را می توانستم بخوانم! او با خودش میگفت: خدا کند که برادرم برگردد. 😭 او دو فرزند کوچک دارد و سومی هم در راه است. اگر اتفاقی برایش بیفتد ما با بچه هایش چه کنیم؟😭 یعنی بیشتر ناراحت خودش بود که با بچه‌های من چه کند!؟🤨 کمی آنسوتر داخل یکی از اتاق های بخش، یک نفر در مورد من با ✨خدا حرف میزد. من او را هم می دیدم. داخل بخش آقایان، یک 🦽جانباز بود که روی تخت خوابیده و برایم دعا می کرد. او را می شناختم قبل از اینکه وارد اتاق عمل شوم با او خداحافظی کردم و گفتم که شاید برنگردم. 🥲 این جانباز خالصانه می گفت: خدایا من را ببر، اما او را شفا بده. 😔 او زن و بچه دارد اما من نه. یکباره احساس کردم که باطن تمام افراد را متوجه می شوم. نیت ها و اعمال آن ها را می بینم و ... بار دیگر جوان خوش سیما به من گفت: برویم؟😇 🌱 ادامه دارد... |⌞ @PanahaAkhar پناه آخــر⌝|
╭┈┈┈┈┈┈┈┈╮ ╰┈┈┈┈┈┈┈┈╯‌ قسمت هشتم🔻 خیلی زود فهمیدم که منظور ایشان، مرگ من و انتقال به آن جهان است. از وضعیت به وجود آمده و راحت شدن از درد و بیماری خوشحال بودم. فهمیدم که شرایط خیلی بهتر شده، اما گفتم: نه! مکثی کردم و پسرعمه اشاره کردم. بعد گفتم: من آرزوی شهادت دارم. من سالها به دنبال جهاد و شهادت بودم حالا اینجا و با این وضع بروم؟! 🥺😔 اما انگار اصرارهای من بی فایده بود باید میرفتم. 😔 همان لحظه دو جوان دیگر ظاهر شدند و در چپ و راست من قرار گرفتند و گفتند: برویم؟😇😇 بی اختیار همراه با آنها حرکت کردم لحظه‌ای بعد، خود را همراه با این دو نفر در یک 🏜بیابان دیدم! این را هم بگویم که زمان، اصلا مانند اینجا نبود. من در یک لحظه صدها موضوع را می فهمیدم و صدها نفر را می‌دیدم! آن زمان کاملا متوجه بودم که مرگ به سراغم آمده. اما احساس خیلی خوبی داشتم. 😊 از آن درد شدید چشم راحت شده بودم. پسر عمه و عمویم در کنارم حضور داشتند و شرایط خیلی عالی بود. من شنیده بودم که دو ملک از سوی خداوند همیشه با ما هستند، حالا داشتم این دو را می دیدم. 😇😇 چقدر چهره آن ها زیبا و دوست داشتنی بود، 🥰 دوست داشتم همیشه با آن ها باشم. ما با هم در وسط یک بیابان کویری و خشک و بی آب و علف حرکت می کردیم. کمی جلوتر چیزی را دیدم! روبروی ما یک میز قرار داشت که یک نفر پشت آن نشسته بود. آهسته آهسته به میز نزدیک شدیم! به اطراف نگاه کردم. سمت چپ من در دور دست ها، چیزی شبیه سراب دیده می شد. اما آنچه می دیدم سراب نبود، شعله های آتش بود. 😱 حرارتش را از راه دور احساس می کردم. 🥵 به سمت راست خیره شدم، در دور دست ها یک 🌳باغ بزرگ و ✨زیبا، یا چیزی شبیه جنگل های شمال ایران پیدا بود، نسیم خنکی از آن سو احساس می‌کردم. ☺️ به شخص پشت‌ میز سلام کردم. با ادب جواب داد. منتظر بودم می خواستم ببینم چه کار دارد. این دو جوان که در کنار من بودند، هیچ عکس العملی نشان ندادند. حالا من بودم و همان دو جوان که در کنارم قرار داشتند. جوان پشت میز یک کتاب بزرگ و قطور را در مقابل من قرار داد. 📖 🌱 ادامه دارد... |⌞ @PanahaAkhar پناه آخــر⌝|
╭┈┈┈┈┈┈┈┈╮ ╰┈┈┈┈┈┈┈┈╯‌ قسمت نهم ( 🧮 حسابرسی )🔻 جوان پشت میز، به آن کتاب بزرگ اشاره کرد. وقتی 😳تعجب من را دید، گفت: کتاب خودت هست، بخوان. امروز برای 🧮حسابرسی، همین که خودت آن را ببینی کافی است. چقدر این جمله آشنا بود. در یکی از جلسات قرآن، استاد ما این آیه را اشاره کرده بود: «اقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا» این جوان درست ترجمه همین آیه را به من گفت. نگاهی به اطرافیانم کردم. کمی مکث کردم و کتاب را باز کردم. سمت چپ بالای صفحه اول با خط درشت نوشته شده بود: «۱۳ سال و ۶ ماه و ۴ روز» از آقایی که پشت میز بود پرسیدم: این عدد چیه؟ گفت: سن بلوغ شماست. شما دقیقا در این تاریخ به بلوغ رسیدی. به ذهنم آمد که این تاریخ، یک سال از پانزده سال قمری کمتر است. اما آن جوان که متوجه ذهن من شده بود گفت: نشانه های بلوغ فقط این نیست که شما در ذهن داری. من هم قبول کردم. قبل از آن و در صفحه سمت راست، اعمال خوب زیادی نوشته شده بود. 😍 از سفر زیارتی مشهد تا نمازهای اول وقت و هیئت و احترام به والدین و... ❣پرسیدم: اینها چیست؟ گفت: اینها اعمال خوبی است که قبل از بلوغ انجام دادی. همه این کارهای خوب برایت حفظ شده. قبل از اینکه وارد صفحات اعمال پس از بلوغ شویم، جوان پشت میز نگاهی کلی به کتاب من کرد و گفت: نمازهایت خوب و مورد قبول است. برای همین وارد بقیه اعمال می شویم. یاد حدیثی افتادم که پیامبر فرمودند: نخستین چیزی که خدای متعال بر امتم واجب کرد، نمازهای پنجگانه است و اولین چیزی که از کارهای آنان به سوی خدا بالا می رود، نماز های پنجگانه است و نخستین چیزی که درباره آن از امتم 🧮حسابرسی می شود، نمازهای پنجگانه می باشد. من قبل از بلوغ نمازم را شروع کرده بودم، و با تشویق های پدر و مادرم، همیشه در مسجد حضور داشتم. کمتر روزی پیش می‌آمد که نماز صبحم قضا شود. اگر یک روز خدای نکرده نماز صبحم قضا می‌شد، تا شب خیلی ناراحت و افسرده بودم. 😔 این اهمیت به نماز را از بچگی آموخته بودم و خدا را شکر همیشه اهمیت می دادم. 🥺خوشحال شدم. به صفحه اول کتابم نگاه کردم. از همان روز بلوغ، تمام کارهای من با جزئیات نوشته شده بود. کوچک ترین کارها. حتی ذره ای کار خوب و بد را دقیق نوشته بودند و صرف نظر نکرده بودند. ☝️🏻 🌱 ادامه دارد... |⌞ @PanahaAkhar پناه آخــر⌝|
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
╭┈┈┈┈┈┈┈┈╮ ‌♥️ ╰┈┈┈┈┈┈┈┈╯‌ به تجربه ثابت شده است که اگر در عبادات کم نگذاریم، عملی که یک ساعت وقت لازم دارد در ده ⏳دقیقه تمام می‌شود...! { آیت الله بهجت (ره) } |⌞ @PanahaAkhar پناه آخــر⌝|
══✼✨🌃✨✼══ •| ، با خدا باشید، پادشاهی می کنید ، بی خدا باشید ، هر چه خواهید می کنید، ☝️🏻مراقب باشید 👈🏻☄🔥|• شبتون بخیر ☕️🍃 ══✼✨🌃✨✼══
「」 بعضی مواقع سکوت کنم ، بهتره .. به حرف آقا اميرالمؤمنين (ع) 'چون‌عقل‌کامل‌گردد ؛ سخن‌اندک‌شود !' چرا من راحت برون گرام ، کاش درون گرا بودم 😞 |⌞ @PanahaAkhar پناه آخــر⌝|
هدایت شده از استاد محمد شجاعی
@Ostad_Shojaeانسان شناسی ۵۵.mp3
زمان: حجم: 12.1M
۵۵ 🔺اصلاً 🔺به هیچ وجه در عالم، موجود مُرده‌ای وجود ندارد ❗️ همه‌ی موجودات در عالَم، صاحب شعورند! و بر اساس همین شعور، به چهار دسته مختلف تقسیم می‌شوند! 💢 ما هم بسته به سطح ادراکمان از حقایق انسانی، در یکی از این چهار دسته جای می‌گیریم! ☜ بعد از شنیدن این چند دقیقه، می‌توانیم از خودمان، تصور دقیق‌تر و شفاف‌تری بدست بیاوریم. @Ostad_Shojae
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ 21 🗡سفیانی توبه می‌کند ... در این مدتی که ✨امام در کوفه بودند هفتاد هزار نفر به لشکر او پیوسته اند. هدف اصلی ✨امام برقراری عدالت و امنیت است و برای همین ✨امام تصمیم می‌گیرد تا به جنگ سفیانی برود. ⚔ این 📢خبر به سفیانی می‌رسد. سفیانی به فکر 🤔فرو می‌رود. او به یاد سیصد هزار نفری می‌افتد که در سرزمین «بَیْدا» به دل زمین فرو رفتند. او 😰می‌ترسد که خودش هم به چنین سرنوشتی دچار شود. اکنون، سفیانی تصمیم می‌گیرد 😢توبه کند و جان خویش را نجات دهد. به راستی آیا ✨امام توبه او را می‌پذیرد؟ 👀 نگاه کن! این سفیانی است که از لشکر خود جدا شده و تنهایِ تنها به سوی ✨امام می‌آید. چون او تنها آمده و سلاحی همراه خود ندارد، یاران به او اجازه می‌دهند تا نزدیک شود. سفیانی نزد ✨امام می‌رود و با او گفتگو می‌کند. 🗣 من بی صبرانه منتظر می‌مانم ببینم نتیجه چه می‌شود، آیا ✨امام او را می‌پذیرد. 🤔❣ هیچ کس فراموش نمی کند که سفیانی جنایت‌های زیادی کرده است و هزاران نفر از شیعیان را به شهادت رسانده است. 😡 آیا درست می‌بینم؟ این سفیانی است که با ✨امام ✋🏽بیعت می‌کند! امام توبه سفیانی را پذیرفته است. 🙂 جان به فدای تو ای ✨امامِ مهربانی ها! 😍🥰 تو آن قدر 💖مهربانی که سفیانی را که قاتلِ هزاران نفر است را نیز می‌بخشی! پس چرا عدّه ای به دروغ مرا از شمشیر تو ترسانده اند؟ برای چه من این سخنان دروغ را باور کرده ام؟ چرا؟ 😑 اکنون سفیانی که با ✨امام ✋🏽بیعت کرده است به سوی لشکر خود باز می‌گردد. وقتی سفیانی به لشکر خود می‌رسد، سربازانش به او می‌گویند: جناب فرمانده! سرانجام کار شما چه شد؟ 🙁 من تسلیم شدم و با ✨امام بیعت کردم. 🙂 چه کار اشتباهی کردید و ذلّت را برای خود خریدید. 😏 منظور شما چیست؟ 🤨 شما فرمانده لشکری بزرگ بودید و ما همه گوش به فرمان تو بودیم؛ امّا اکنون سربازی بیش نیستی که باید از فرمانده خود اطاعت کنی! 😂 آری سربازان سفیانی از نقطه ضعف او باخبرند و می‌دانند که او تشنه قدرت است. آنها این گونه با احساسات او بازی می‌کنند. 🤪 سفیانی ساعتی به 🤔فکر فرو می‌رود و متأسفانه، سخنان آنان کار خودش را می‌کند و سرانجام سفیانی را از تصمیم خود پشیمان می‌کند. 🤦🏽 او اکنون بیعت خود را با امام می‌شکند و تصمیم می‌گیرد تا به شهر کوفه یورش ببرد و با ✨امام بجنگد. 😧 |به ✍🏻قلم استاد دکتر مهدی خدامیان آرانی| 🌱قسمت 22 در پُست بعدی....... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
「♡ ✨امام مهدی علیه السلام وَ لَوْ أَنَّ أَشْیاعَنَا وَفَّقَهُمْ اللَّهُ لِطَاعَتِهِ عَلَی اجْتِمَاعٍ مِنَ الْقُلُوبِ فِی الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ عَلَیهِمْ لَمَا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الْیمْنُ بِلِقَائِنَا اگر شیعیان ما، که ✨خدا آن ها را به طاعت خویش موفق بدارد در وفای به عهدی که بر عهده آنها بود یک دل بودند از آن ها سعادت دیدار ما به تأخیر نمی افتاد 😔 { الاحتجاج طبرسی، ج 2، ص 479 } ♡ |⌞ @PanahaAkhar پناه آخــر⌝|
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا