eitaa logo
مــــود رمـانتــیڪ
9.1هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
150 ویدیو
3 فایل
تبلیغاتمون🌚🚩 . بـ‍‌ا تو یکی ب‍‌یشتر میشیم🥺💜 بزن رو #پیوستن عزیزم خ‍‌وش م‍‌ی‍‌گ‍‌ذره🍷🦋😂 #پروف پروف 🔥مـنـبـــع #پرو‌فایل و #بیوگرافی های #لاتی🐉 #غمگین🍻 #عاشقانه🤍 #انگلیسی💥 #دپ🥀 ‌ ⭐بهترین کانال #پروفایل در پیامرسان ایتا✓ ‌ @Baran_HQ تبلیغات
مشاهده در ایتا
دانلود
- 𝘌𝘷𝘦𝘳𝘺𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 𝘤𝘰𝘮𝘦𝘴 𝘧𝘳𝘰𝘮 𝘦𝘷𝘦𝘳𝘺𝘰𝘯𝘦 برمیاد همه چی از همه کس ‌‌
𝐆𝐢𝐫𝐥🤍🦋
سرپرست شارلاتان...😈🔥 لبش و گذاشت رو ل ب م بوسید جدا که دش نفس نفس میزدم اگه یکم ادامه میداد از بی نفسی میمردم لبمو گاز گرفتم با چشمایی که به زور باز نگهشوت داشته بودم خیره شدم - داریوش؟ هومی گفت انگشت شصتش و روی گونه ام روی لبم کشید وسط حرفم پرید - میگم؛ با تعجب نگاهش کردم - چی؟ لب زد خجل سر پایین انداختم -خجالت زدم نکن تک خنده ای کرد - باشه کوچولو چشمام و میدزدیدم همش ازش.. خجالت می‌کشیدم نگاهش کنم - چی میخواستی بگی؟
سرپرست شارلاتان...😈🔥 اصلا قرار بود چیزی بگم؟ آهان یادم افتاد خوابم بود مظلوم نگاهش کردم - خوابم میاد...بریم؟ نچی کرد - همینجا بخواب.. خواب تو اینجا که در بهار بود لذت بخش بود از خدام بود سرم و به قفسه ی سینه اش فشار داد و لب زد - بخواب عروسک... بوسه ای روی موهام نشوند همینکه سرم و گذاشتم روی سینه اش خوابم برد چشم که باز کردم روی تخت بودم ظهر شده بود ساعت دوازده ظهر و نشون میداد عقربه های ساعت کش قوصی به کمرم دادم زیر دلم یکم‌ درد میکرد به لباسام نگاه کردم لباس .. تنم بود و این یعنی داریوش پوشونده بود سرخ شدم ولی اهمیت نداشت
: 🔞 «اون شب تو تاریکی اتاق، فکر می‌کردم تنهام... تا اینکه صداش رو کنار گوشم شنیدم!» «دستم می‌لرزید. نفسم بالا نمی‌آمد. همه‌چیز از یک شیطنت ساده و یک تصمیم اشتباه در یک مهمانی شروع شد. نباید اون پیشنهاد رو قبول می‌کردم... وقتی در اتاق بسته شد و چراغ‌ها خاموش، فهمیدم راه بازگشتی نیست. اون نگاهش، لحن حرف زدنش و حرکتی که بعدش انجام داد... همه‌چیز از کنترلم خارج شده بود!» 🔥 ادامه این شب پرماجرا و اتفاقی که بعدش افتاد با یه لیوان اب سرد بخوانید 🔗 [برای خواندن ادامه داستان بدون سانسور کلیک کنید سنجاق شده ] https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شماره‌ای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞 «کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱 فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...» 👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید: 🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده ) https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
- سرنوشت چیزیه که تو با تصمیمات کوچیک و بزرگت رقمش میزنی نه چیزی که از قبل نوشته شده باشه . . .🤍🌿 ‌‌