eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
940 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌رب حق♥️✨ شما با بنر واقعی عضو شدید همه توی پرورشگاه بهم می‌گفتن عروسِ شانس ...دختر پرورشگاهی که پسر پولداری به اسم فؤاد که با پولش میتونست دنیا رو بخره عاشقم شد ... اما شرط میزاره که هیچوقت نباید بچه دار بشیم بدون اینکه دلیلش رو بگه.. عاشقش بودم و بی پناه ..برای همین بدون فکر قبول میکنم ، منم بچه نمی‌خواستم اما درست سالگرد ازدواجمون مون ... شروع رمان و پارت اول رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56 میانبر پارت های قانون عشق https://eitaa.com/ParasteSh_Del/10524 🍃✨🍃✨🍃✨🍃✨🍃✨ من امیرعلی‌ام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن... آبرویش را با التماس جمع می‌کرد چرا که خرابکاری های پسرش زبانزد کل شهر شده بود... محض رهایی از این بی آبرویی حاج صادق منو مجبور کرد ازدواج کنم... آن هم با دختری که تا حالا چهره اش را هم ندیده بودم... دل و دینم را به دخترک باختم اما، گذشته لعنتی بلایی سرم آورد که.... پارت اول رمان مون 👇🙈 https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7 میانبر پارت های پرستش عشق https://eitaa.com/ParasteSh_Del/11190
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ دستهای زن آرایشگر از روی صورتم برداشته شد و لب زد _ماشاالله... هزار ماشالله.. آخه دختر هم آنقدر خوشکل...؟! بلند شو عزیزم، دستم هم سبک هست همین روزاس که تو هم بری خونه بخت... از جا بلند شدم و روی صندلی نشستم... صدای مامان بلند شد که با هیجان جواب داد _دخترم برای عقدش اومده اصلاح صورت... زن آرایشگر با ذوق کل کشید و نگاهی به صورتم انداخت... _مبارک باشههه. مشخص بود دختر به این قشنگی نباید هم روی زمین بمونه... لبخند کوتاهی زدم و از جا بلند شدم.. به سمت چادرم رفتم و روی سرم انداختم که باز هم صدای آرایشگر بلند شد.. _ حالا این دوماد خوشبخت کیه؟! می‌دانستم... الان مامان شروع میکنه... _پسر حاجی مظفریه...همه سر اسمش قسم میخورن... آرایشگر آبرویی بالا انداخت و لبخندی زد _ان شاء الله خوشبخت بشن... مامان با خنده رو گرفت و به سمتم اومد _بریم مادر؟! سری تکون دادم که از آرایشگاه بیرون زدیم... _صورتتو بگیر مادر... شگون نداره اسمت رو پسر حاج صادقه کسی تورو ببینه... بی حوصله چادر روی صورتم پوشوندم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ " امیر علی " کلافه دود سیگار رو توی صورت مهدی خالی کردم.. +میگی چیکار کنم؟! گند زدم.. این دفعه دست گذاشتم رو نقطه ضعفش... اسمم با ناموس مردم در رفته میفهمی؟! مهدی از جا بلند شد و لیوان آبی مقابلم گذاشت.. _خب داداش من...چند بار گفتم با این دختره نپر... دستی توی موهای بلند شده ام کشیدم و حرصی لب زدم +اگه دستم بهش می‌رسید میکشتمش... دختره نفهم... خوبه به حاجی به دروغ نگفته ازش حامله ام.. مهدی زد زیر خنده و مقابلم نشست.. _ پس دومادیت مبارک داش امیر ... از جا بلند شدم و کتم رو برداشتم +لال بمیری مهدی... _بشین بابا.. +باید برم پیش حاجی.. شاید خدا دلش به حال من ننه مرده سوخت از خر شیطون پایین اومد... منتظر جواب نموندم و از کافه مهدی بیرون زدم... غلطی که این دفعه کرده بودم هیچ جوره جمع نمیشد... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ با رسیدن به حجره دستی به لباسم کشیدم و زنجیر را زیر لباسم پنهان کردم و دکمه بالا لباس را بستم.. داخل شدم و نگاهی به حاجی انداختم... _ ببین خواهرم.. اینو گفتی برا جهاز دخترت میخوای منم بهت گفتم بهترینشو میدم بیارن برات... حرص قیمتش رو نزن.. ان شاء الله خوشبخت بشن... +سلام... سر حاجی و پیر زن بالا اومد.. حاجی با دیدنم اخمی کرد و پیر زن لبخند زنان جوابم را داد... بی حرف به سمت پشت حجره رفتم و مشغول نگاه کردن به فرش ها شدم... حتی نمی‌دانستم باید برای رضایت حاجی با این فرش ها چیکار کنم... کلافه دستی به گردنم کشیدم و روی صندلی نشستم.. _ پشت اون میز نشین... اون با زحمت به دست اومده. به درد تو نمیخوره.. بی توجه به تیکه اش از جا بلند شدم و سرم پایین انداختم.. +سلام... چ.. چیز ببخشید حاجی. بی حرف به سمت فرشی رفت و نگاهی بهش انداخت.. _عبدالله... عبدالله بیا اینو ببر خونه صدیقه خانم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ سرفه ای کردم و لب زدم +میخواد من ببرم؟! زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و دستی به ته ريشش کشید.. _نه.. میخوای این دختره رو هم بدبخت کنی؟! با صورتی که از شدت خنده سرخ شده بود اما جرعت خندیدن نداشت سرم رو پایین انداختم که به سرفه افتادم... اشک توی چشم هام جمع شده بود و خندیدن توی این وضعیت، یعنی باید 9 ماه دیگه نوه رو هم به حاجی تحویل بدم... لیوان آب مقابلم قرار گرفت.. _بخور... لیوان رو برداشتم و همه رو سر کشیدم.. نفس عمیقی کشیدم و دستم پشت گردنم گذاشتم.. _ تا آخر هفته همین دور و اطراف باش کار دارم باهات... +رو چشمم حاجی... تسبیحش را دور دستش چرخاند و نگاهی بهم انداخت.. _قراره بریم خواستگاری... بهت زده بهش خیره شدم و از جا پریدم.. _تورو جدت حاجی... غلط اضافه کردم.. تورو هر بخدا کو... وسط حرفم پرید و عربده زد _بِبُر صداتو... تو خدا میشناسی آخه؟! حرف نزن امیر علی.. تا همینجا هم با هزار تا استخاره تونستم تحمل کنم کار هاتو... کلافه دستم روی پیشونی ام گذاشتم و به سمتش رفتم باورم نمیشه هنوز کامل رمان رو نخرید وقتی رمان با 850 پارت کامل شده. جهت دریافت کامل رمان هرینه 135 هزار تومن تا امشب رو به شماره کارت زیر ارسال کنید. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ مقابل پاهاش نشستم و دستش بین دستهام گرفتم... نگاهی به ریش های سفیدش انداختم و با شرمندگی لب زدم +حاجی... به جون خودت فهمیدم چه غلطی کردم.. بابا بخدا من هیچ وقت سمت ناموس کسی نمی‌رفتم.. خر شدم... هر کاری بگی میکنم... یک سال تموم توی این حجره جون میکنم.. ولی این کارو باهام نکن.. من نمیتونم ازدواج کنم آخه مگه من چند سالمه که از الان خودمو درگیر زن و زندگی کنم؟! جون مرضی این بار رو بیخیال شو... نگاهش نرم شد... باز هم حرف مرضیه جانش وسط آمده بود... چشم هایش را خسته روی هم گذاشت. تسبیح توی دستش شل شد و روی پاش افتاد... از جا بلند شد که سوالی بهش خیره شدم... به سمت در خروجی حجره رفت و با صدای گرفته ای لب زد _اخر هفته میریم خواستگاری دختر اسفندیاری... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ "پرستش " شربت گلاب رو مقابل بابا گذاشتم و کنارش نشستم.. مامان، لیوان شربت رو برداشت و سر کشید. _اتیش میباره... تازه اول تیره. جوری هوا گرم شده که خدا رحم کنه فقط... سرم رو پایین انداختم و با خجالت مشغول بازی با دستهام بودم... _پرستش بابا چطوره؟!، سرم رو بالا آوردم و نگاهی به بابا انداختم.. لبخند کجی زدم و جواب دادم _خداروشکر آقا جون. شما خوب باشید ما همیشه خوبیم... از جا بلند شد و دستی به خاک نشسته روی شلوارش کشید _ان شاء الله خوشبخت بشی بابا جان... حاج صادق خیلی تعریف پسرش رو میده... با خجالت سرم رو پایین انداختم و دستهای لرزونم رو در هم جمع کردم... حتی اسمش را هم نمی‌دانستم. تنها چیزی که از او می‌دانستم این بود که پسر حاج صادقه... _مریم خانم شما بیا جلو در باهاتون کار دادم.. مامان از جا بلند شد و پشت سر بابا راهی شد از جا بلند شدم و لیوان شربت ها رو برداشتم.. به سمت اشپز خونه رفتم و مشغول شستن لیوان ها شدم.. استرس عجیبی داشتم و ته دلم از حجم هیجان میجوشید... هر کس میفهمید پسر حاج صادق اومده خواستگاری ام ماتش می‌برد و من را دختری می‌دانستند که مهره مار دارم... اما این من بودم که این وسط نمیدونستم این پسر برای چی قراره بیاد خواستگاری من... هر چند که شک نداشتم اون هم من رو ندیده.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ " امیر علی " کلافه لیوان رو سر کشیدم و روی مبل افتادم.. +بیچاره شدم مهدی... بیچاره.. مهدی کنارم نشست و لیوان رو از دستم گرفت.. _خفه کردی خودتو... بی حال سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و لب زدم +کوتاه نمیاد... هیچ جوره. جون مرضی رو هم قسم خوردم کوتاه نیومد که نیومد... جدی به جلو خیره بود و چیزی نمی‌گفت.. _داداش... خدا بزرگه.. کلافه روی پام کوبیدم و از جا بلند شدم.. +این دفعه خدا هم بیاد پایین بشه بشه ضامن من بدبخت این حاجی کوتاه نمیاد... به سمت در خروجی رفتم که مهدی داد زد _کجا میری با این حالت روانی؟! +خونه.. _ بابات اینجوری تورو ببینه یک جین زن برات میگیره... پوزخندی زدم و بی حال دستم روی دستگیره در گذاشتم +مهم نیست... دیگه هیچی مهم نیست.. _بیا بشین امیر. خر بازی در نیار... +میرم خونه خودم پیام ویرایش خورده رمان در چنل vip تا ده روز ديگه تموم میشه و شما فقط تا فردا ساعت ۱۲ این امکان رو دارید که به قیمت قبل عضو چنل vip بشید .. جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۹۵ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید ۶۲۱۹۸۶۱۸۶۲۱۰۴۴۴۴ رحیمی فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌سجده های آخرش، این روز ها طولانی اند...
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ با رسیدن به خونه از ماشین پیاده شدم و دستم به ماشین گرفتم.. چشم هام از شدت نوشیدنی هایی که خورده بودم میسوخت و سرم گیج میرفت... _ از کی تا حالا تماس منو جواب نمیدی ؟! دو روزه خونه نیومدی... با شنیدن صدای حاجی بهت زده عقب برگشتم و با دیدنش سری تکون دادم.. +چاکر حاجی. پیش مهدی بودم، کار هاش سنگین بود به اون کمک میکردم.. نگاهی به سر تاپاهام انداخت و سری به نشونه تاسف تکون داد _بیچاره اون دختر که نمیدونه چه لاابالی هستی تو یکی.. کلافه دستی به گردنم کشیدم و چشم های خسته ام روی هم گذاشتم.. حرف هایش از زهر مار هم بیشتر درد داشت و مغز من هم تا جایی تحمل حرف هایش... + دِ آخه قربون آدم چیز فهم.. تو میخوای اون دخترو تو دستای من حروم کنی؟! تو که میدونی من بازم همین قدر به درد نخورم... حرفهایم تا مغز استخوانش را سوزاند.. دستهایش میخ یقه ام شد.. یقه ام را سفت چسبید و نگاه من به تسبیحی بود که یک سانتی صورتم در دستهایش در حال فشرده شدن بود.. _ پسره کله خر.. پا نذار رو خط قرمز من... خر کی باشی بخوای دختر مردم اذیت کنی؟! از این به بعد جرعت نداری از کنارم تکون بخوری ‌بعد بخوای دختر مردمو اذیت کنی؟! مادر نزاییده. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ بی حوصله سرم پایین انداختم که به ماشین کوبیدم.. _هان؟!حرف بزن دیگه... ببین امیر علی... خم به ابرو اون دختر بیاری بلایی سرت میارم جنازت رو هم پیدا نکنن... یقه ام رو با ضرب رها کرد و تسبیح رو محکم چسبید.. _خودمم میشینم به عذای تو و اون مرضی که رفت و منو با تو بی غیرت تنها گذاشت... با خجالت سرم رو پایین انداختم که قدمی به سمت جلو برداشت. دستش را به نشونه تهدید بالا آورد مقابل صورتم گرفت.. _فردا شب قرار خواستگاری گذاشتم... میای... شک ندارم میای.. فقط میخوام اومدنت از روی تظاهر نباشه... تو مهم نیستی.. تو گند هات رو زدی امیر خان. الان فقط دل اون دختر مهمه که با تو کنار میاد یا نه... بی حرف سری تکون دادم که عقب کشید و سوار ماشینش شد عصبی دست مشت شده ام روی کاپوت کوبیدم و کنار ماشین نشستم... حالا دیگر باید به خدا التماس میکردم که دخترک از من خوشش نیاید 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿