🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_340
متعجب به امیر علی خیره میشم .
علی نگاهی به پشت سر امیر علی میندازه و لب میزنم
-ببخشید من باید برم !
منتظر حرفی از سمتم نمیتونه به سمت در خروجی حرکت میکنه
نفس عمیقی میکشم که امیر علی بازو اش رو به سمتم میگیره .
دستم دور بازو اش حلقه میکنم .
مشخص بود عروس داماد هنوز نیومده اند که اینجور بهم ریخته بود اینجا .
هرکس با اطرافیانش مشغول صحبت بود .
- مگه اینجا مختلط نیست !؟
متعجب به سمت امیر علی برمیگردم و عصبی نگاهش میکنم
+مختلط برای چی ؟!
عروسی هست امیر علی.
شونه ای بالا میندازه و لب میزنه
-گفتم شاید عروسی های شما مثل ما مختلط باشه...
نفس عمیقی میکشم و حلقه دستم دور دستش بیشتر میکنم .
- میتونی چادرت رو در بیاری !
چشم هام توی حدقه میچرخونم.
+ داخل در میارم !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستبیستسه
دستی به صورتم میکشم و شماره ساعد رو میگیرم
- مخاطب مورد نظر در دسترس نمیباشد
تماس شما از طریق پیامک به ایشان اعلام میگردد
بی حوصله موبایلم توی جیبم میزارم .
معلوم نبود کدوم قبرستونی و با کی سرش گرم شده بود که حواسش به موبایلش هم نبود .
- عمو ؟!
سر بالا میارم و نگاهی به دختر مقابلم میندازم .
ناخودآگاه لبخندی روی لبهام میشینه که عصبی ام میکنه..
+ بله !
سر کجمیکنع و موهایی که خرگوشی بافته شده بود روی شونه اش می افتد
- شما مامان منو ندیدی؟!
تنها سری به نشونه منفی تکون میدم .
صدای بغض دارش کلافه ام میکنه .
- مامانم نینی مون رو بیشتر از من دوست داره
منو گُم کرده .
ناخودآگاه روی دو زانو میشینم و دست روی بازو هاش قرار میدم .
+ اینجور نیست عمو.
مادرت هر جا باشه میاد دنبالت
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
_ کی این لَکَنتهی دودزا رو اینجا ول کرده؟! بیا جمعش کن! 😡🪵
یاشار با تعجب برگشت…
یه دختر ریزهمیزه با موهای فرفری، شالِ ول و لباسای گشاد، چماق دستش گرفته بود و با اون قد یهوجبیش واسش شاخ و شونه میکشید!
یاشار نتونست جلوی خندهشو بگیره:
_ اصلاً تو به سن تکلیف رسیدی؟!
دختره اخماش رفت تو هم:
_ معلومه که رسیدم مرتیکه دراز! ماشین دودزاتو خاموش کن، داری محیط زیستو نابود میکنی!
_ چشم… ولی خاموشش کنم چی به من میرسه؟
_ محیط زیست خوب... آبوهوای سالم!
نگاه یاشار روی تیپ و صورت بامزه دخترک چرخید لبخند کجی زد و گفت:
_ من محیط زیست خوب نمیخوام اما زنِ بانمک میخوام ها...... 😏😂❤️🔥
❤️ عاشقانهترین رمان ایتا 👇
https://eitaa.com/joinchat/3826450563Ce13ddad450
https://eitaa.com/joinchat/3826450563Ce13ddad450
IR 27
بیا ببین این وروجک با تخسبازیهاش چطوری دلِ آقا یاشارِ اخمو رو میبره! 😂🔥
داستان یاشارِ اخمو و اون دختر فرفریِ تخس رسماً مخاطبا رو دیوونه کرده 😂🍎❤️🔥
هر پارتش یه کلکل تازهست و یه قدم نزدیکتر به عاشق شدن این دوتا… اسمشم #نـاردونــهست 😍
https://eitaa.com/joinchat/3826450563Ce13ddad450
⚠️ وقتی شروعش کردی دیگه نگو چرا نتونستم ولش کنم! 😂🙈
عاشقانه، بامزه و پر از کلکلهای یاشار و وروجکش 🤤❤️🔥
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_341
به سمت دری میرسیم که زنانه و مردانه جدا میشدند !
نگاهی به امیر علی میندازم
پوکر بهم خیره است !
حرفش کلافه ام کرده بود و اگه میدونستم همینجا حرصم رو سرش خالی میکردم .
- میخوای بری داخل ؟!
نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم
+چیکار میتونم بکنم امیر علی !؟
میخوای باهات بیام قسمت مردونه ؟!حرفه میزنی ؟!
نفس عمیقی میکشه و دستی توی موهای بالا زده اش میکشه .
- من بدون تو حوصلم سر میره اونجا !
تمام عصبانیتم فروکش میشه
بی حس بهش خیره میشم و لبهام ناخودآگاه کش میاد .
به سمتش میرم و نزدیک بهش می ایستم .
+ آخر مهمونی ، اقوام نزدیک میتونن بیان داخل !
زنانه ها حجاب میکنن !
میتونی اون وقت بیای !
سر جلو میاره .
نیم نگاهی به اطرافش میندازه
-میتونم باهات بر ...ق ص..م ؟!
سرجام خشک میشم و با دهان نیمه باز خیره میشم بهش ...
دست هام از خجالت شروع به گزگز میکنه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
این اولین و آخرین تخفیفی هست که روی رمان کامل پرستش عشق دریافت میکنید. ❌🤫
اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی داریم 😍.
یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️
رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید.
6037997148598346
اکبرزاده
فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo