🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستبیستهفت
نگاهی به اتاق میندازم و مستقیم به سمت تخت میرم .
مشغول باز کردن دکمه های لباس میشم ..
دستی به صورتم میکشم و روی تخت دراز میکشم .
لباسم گوشه اتاق پرت میکنم .
قرص همراهم نداشتم و این یعنی محال بود امشب بتونم راحت بخوابم .
عصبی چشم روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم.
« - فواد ..
تو میدونستی من وقتی هشت سالم بود یک خانواده پولدار منو به سرپرستی گرفتند !؟
ابرو هام بالا میپره و خودکار روی میز قرار میدم
- نه .
تعریف نکرده بودی تا حالا .
موهاش رو پشت گوشش میندازه و لبخند کجی میزنه..
- مرده مهندس بود و زنش خیریه داشت
بچه دار نمیشدن ..
وقتی داخل پرورشگاه اومدن و بچه ها رو دیدن ناخودآگاه پشت یکی از بچه ها قایم شدم تا منو نبینن.
نمیدونم چرا ..
میترسیدم منو دعوا کنند یا بزنن !
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_346
« پرستش »
با شنیدن صدای خنده زنانه ها میخندم .
نگاهم به در خروجی هست و حتی نمیدونم در مورد چی حرف میزنن .
تعدادی وسط تالار مشغول رقص هستند و عاطفه اون وسط حسابی میدرخشه .
برق خوشحالی رو توی چشم هاش میبینم و از عمق وجود خوشحالم..
اما تمام حواسم پی در خروجی بود !
دلم جایی درست همون جلوی در گیر کرده بود و اگر میدونستم همین حالا بیرون میزدم .
امیرعلی رو میخواستم !
-خوبی قربونت برم ؟!
با صدای مامان سر بالا میارم و لبخند کجی میزنم
+اره مامان !
خوب ِ خوبم !
مگه میشه عروسی عاطفه باشه و حال من بد باشه !؛
مامان نگاهی به بیرون میندازه و ادامه میده
- آخه حس میکنم چیزی شده ؟!
لبخند از روی لبهام محومیشه
ثانیه ای محو مامان میشم و در آخر جدی لب میزنم
- چیزی نیست قربونت برم !
چیز نمیگه و مشغول دست زدن میشه .
عاطفه و شوهرش مشغول رقصیدن بودند و اون وسط عاطفه عجیب خود نمایی میکرد !
با ورود اولین مردانه ها تپش قلبی میگیرم و شالم رو جلوتر میارم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_347
با ورود مردانه ها زن ها هر کدام به سمتی میرن و من نگاه خیره ام به در هست تا امیر علی رو ببینم .
تپش قلبم هر لحظه شدید تر میشه .
با دیدن صورتش نفس توی سینه ام حبس میشه و خیره نگاهش میکنم
چقدر جذاب بود و تا به حال دقت نکرده بودم !
مَرد من بود و اینگونه حواسم نبود ؟!
چشم چرخان او تپش قلبم را بیشتر میکند .
قدمی به سمت جلو برمیدارم .
من را نمیبیند و اخم کمرنگی روی پیشانی اش نشسته..
به سمتش حرکت میکنم و نگاهش بالاخره روی من می نشینه .
خیره نگاهم میکنه .
یکی از ابرو هاش بالا میپره و سرجاش ایستاده .
به سمتش حرکت میکنم و مقابلش می ایستم .
لبخندی میزنم که سر جلو میاره .
درست کنار گوشم زمزمه میکنه .
- این لباسه خیلی بیشتر از خیلی بهت میاد پرستش !
کل وجودم میلرزه و اون انگار تازه قصد ادامه دادن داره
- حتی دلم نمیاد خودم هم تورو نگاه کنم
چه برسه به آدم های اینجا !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
رمان مون کاملههههه🤫🥲.
فقط حرف های امیرعلی.
قند تو دل ادم اب میکنه🥲
اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی داریم 😍.
یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️
رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید.
6037997148598346
اکبرزاده
فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستبیستهشت
میخندم ..
کنجکاو بهش خیره میشم و ادامه میدم
+خب ..
بعدش چی شد .
غش غش میخنده و سیب توی دهنش میزاره
-هیچی دیگه .
مستقیم دست گذاشتن روی منه بیچاره ..
با صدای خنده اش منم به خنده می افتم
+بعدش چی شد ؟!
-ببین فواد ..
تا منو از این پرورشگاه بیرون بردن ..
اندازه ی دریا گریه کردم .
کل پرورشگاه رو گذاشته بودم روی سرم ..
لبخندی میزنم که ادامه میده .
-ولی خیلی آدم های خوبی بودن فواد..
خیلی زیاد .
نفس عمیقی میکشم.
- ولی..
همه اش نسبت بهم احساس ترحم داشتن ..
به چشم میدیدم .
قرار بود چند روز آزمایشی پیششون باشم .
اونقدر خوب بودن که خجالت می کشیدم...منم ..منم رفتم و گفتم دوست ندارم اینجا بمونم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
چه کردهای تو با دلم که از تو پیشِ دیگران
گلایه هم که میکنم شعر حساب میشود...
#کاظم_بهمن