eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
941 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق دل کندن ازشون درست مثل اولین روز ازدواجم بود . وقتی دوباره همشون رو دیدم تازه فهمیدم چقدر دلتنگ خونه هستم . مامان که با مهربانی هاش از لاغر شدنم می‌گفت . معتقد بود همه بعد ازدواج چاق میشن دختر کم لاغر تر شده . اون که نمیدونست ... بابایی که دَم از تنهایی میزد و اگر می‌توانست نمی‌گذاشت امشب با امیر علی برگردم... علی که بیشتر از هر وقت دیگه ای هوام رو داشت و در آخر هم یک جعبه بهم داد که حتی نمی‌دونستم چی داخلش هست ‌... و حتی امیر علی .. امیر علی که از اون موقع روزه سکوت گرفته و تا الان که توی ماشین نشستیم حتی یک کلمه هم حرف نزده . نیم نگاهی بهش میندازم غرق در فکر بود و چقدر دلم میخواست بدونم چی توی ذهنش میگذره +امیر علی ! چند ثانیه طول می‌کشه و بالاخره سر میچرخونه . نگاهی بهم میندازه و سوالی بهم خیره میشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 در باز میشینه و سیمین شاد و خندان داخل میاد. -مستانه بچه ات ۲۰ کیلو هست.. لب هام به خنده باز میشه و با ذوق لب میزنم + تورو خدا یه کاری کن ببینمش . آخه چرا نمی‌زارن من ببینمش !؟ سمتم میاد کنار دستم میشینه. نگاهی بهم میندازه و لب میزنه - آخه نه که خیلی زایمان راحتی داشتی .. باید هم به همین زودی ببینیش‌... زیر دستگاه هست بچه .. رنگ از صورتم می‌پره و وحشت زده لب میزنم + دستگاه ؟! دستگاه چی ؟! -نگران نباش قربونت برم . چیزی نشده که . همه بچه ها می‌ره زیر دستگاه... زودی خوب میشه . ولی ببین مستانه.. انقدر ناز و قشنگ هست این بچه که‌. دستش به گوشه میز می‌کوبه - ماشاالله.. هزار ماشاالله. ناخودآگاه لب میزنم + دخترهه یا پسر ؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق + وقتایی که دلت برا مادرت تنگ میشه چیکار می‌کنی !؛ خیره نگاهم می‌کنه و چیزی نمیگه. میدونستم سوالم بد جا و بی موقع هست . اما فقط میخواستم خودم رو از این وضعیت غم انگیز نجات بدم . دستش دور فرمون حلقه میشه و به رو به رو نگاه میندازه . نفسی تازه می‌کنه و لب میزنه. - قبلاً ؛ خودمو درگیر آدمها میکردم . آدمهای عوضی که گند زدن به زندگیم .. بعضی وقت ها هم که اخر شب بود خودمو با قرص و این چیزا سرگرم میکردم اما حالا... حرفش رو میخوره ! مشتاق تر لب میزنم + حالا چیکار می‌کنی امیر علی ؟! مکث می‌کنه و لب میزنه - با تو حرف میزنم ! خشکم میزنه و نمیتونم چیزی بگم جوری زبونم رو بند آورده بود که چیزی نمیتونستم بگم . قلبم از غم فشرده میشه و ناخودآگاه لب میزنم + دلم برای مامانم تنگ شده و فقط می‌خوام با تو حرف بزنم ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨ اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی‌ داریم 😍. یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️ رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید. 6037997148598346 اکبرزاده فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق نگاه خیره اش رو حس میکنم و بغضم تشدید میشه . داشتم به قربان صدقه های زیر زیرکی اش عادت میکردم و این ترسناک ترین بود . سرعت ماشین کم‌میشه و من هنوز جرعت نگاه کردن بهش رو نداشتم... به گوشه ای خیره ام .‌. نگاهش به سمتم میاد ‌ کامل سمتم چرخیده و نگاهم می‌کنه . - چیکار کنم خوب بشی ؟! نگاهش میکنم و به هر بدبختی هست بغض شدیدم رو قورت میدم . داشتم خفه میشدم طاقت نداشتم و ناگهانی لب میزنم +بغلم کن ! خجالت زده سر پایین میندازم و ناگهان در آغوش امنی فرو میرم . نفس تازه میکنم و چشم روی هم میزارم دستم روی قلبش میشینه و صدای تپش قلبش رو حس میکنم . نمیخوام ازش جدا بشم و این خودخواهانه ترین چیزی بود که میخواستم .. سر پایین می‌بره و من مقصدش رو حفظم ! جایی جز گوش هام نیست سرش کنار گوش هام میاد و چشم های من بیشتر از قبل به هم فشرده میشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سیمین می‌خنده و انگار که بیشتر از من ذوق داره . - یه پسر تپللل! میخندم . با ذوق و شادی ‌ این اولین باری بود که بعد از فواد از ته دل خندیده بودم و این تنها و تنها به خاطر پسری بود که قرار بود بعد از این همدمم باشه . + وای دلم پر می‌کشه برای دیدنش .. کاش بتونی بیاریش سیمین . سیمین از حا بلند میشه و به سمت یخچال کوچک گوشه اتاق می‌ره . - فعلا باید خودت رو قوی کنی قربونت برم الان فقط و فقط مهم خودتی . سکوت میکنم . نگاهی به آبمیوه توی دستش میندازم که به سمتم میاد ‌.. -بیا اینو بگیر بخور . منم میرم صحبت میکنم اگه بزارن امروز بچه ات رو ببینی ... ناخودآگاه میخندم و دست هام توی هم حلقه میکنم دلم پر میکشید برای دیدنش .. +بخدا اگه این یه کارو بتونی انجام بدی خودم فدات میشم ... نگاهی بهم میندازه و اشاره ای به لیوان توی دستش می‌کنه.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼