eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
942 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق در خونه رو باز می‌کنه و با چشم نیم نگاهی بهم میندازه . اشاره ای به داخل میزنه که به خنده می افتم ! کفش پاشنه بلندی که پا داشتم رو به سختی از پا بیرون میارم و تازه میتونم نفس راحتی بکشم ... داخل میشم و نفس راحتی میکشم . چادری که آزادانه اطرافم گرفته بودم رو بیرون میارم و روی پشتی مبل قرار میدم ... - پرستش ... فردا ساعت ۱۰ صبح باید بریم فرودگاه ! به سرعت سمتش برمی‌گردم و لب میزنم . +یادم رفته بود ! تک خنده ای می‌کنه و به سمت حمام حرکت می‌کنه. -من می‌رم دوش بگیرم !‌ تنها سری تکون میدم و به سمت اتاق خواب حرکت میکنم .. داخل میشم و مستقیم به سمت تراس حرکت میکنم . تراس رو باز میکنم و به سمت تخت میرم... روی تخت دراز میکشم و چشم روی هم میزارم . اونقدر خسته بودم که توان عوض کردن لباس هامو هم نداشتم . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق اونقدر زمان میگذره که حتی نمی‌فهمم چقدر وقته روی تخت دراز کشیدم . به سختی چشم هامو باز میکنم و نیم نگاهی به اطراف میندازم . امیرعلی هنوز نیامده بود . زیپ های پشت کمر لباس توی گوشت تنم می نشست و می سوزاند. به سختی از جا بلند میشم .. خمیازه ای میکشم و از اتاق بیرون میزنم‌. به سمت اتاقی که یک زمان اونجا می خوابیدم میرم‌‌ لباس شلواری برمیدارم و به سمت اتاق برمی‌گردم . در رو می‌بندم و مشغول عوض کردن لباسم میشم . درست مقابل آیینه می ایستم و تمام نگاهم هنوز به لباس هست ... هنوز که هنوزه خودم رو هم خیره نگه می‌داره. زیپ لباس رو به هر سختی بود باز میکنم . نفس راحتی میکشم و لباس رو پایین میکشم . تا بالای سینه ام پایین میارم که در ناگهانی باز میشه و امیر علی داخل میاد . صدای فریادم بلند میشه و سرجام خشک میشم ... امیرعلی با موهای خیس بهم خیره است و من حتی توان بالا تر بردن لباس رو ندارم ... تنها تمام توانم رو به کار بردم و لباس رو همانجا چسبانده ام .... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨ اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی‌ داریم 😍. یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️ رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید. 6037997148598346 اکبرزاده فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق وحشت زده لب میزنم +ب...برو بیرون امیرعلی ؛ انگار کَر شده . قدمی به سمت جلو برمیداره ... نگاهم به سمت آیینه مقابلم میاد . فقط برای اینکه عمق فاجعه رو ببینم . با دیدن لباسی که تا روی شونه هام بود چشم هام از خجالت روی هم میاد قدم قدم جلو میاد و تنها صدایی که به گوش میرسه صدای نفس های منه ... مقابلم می ایسته و من برای اولین بار از امیر علی مقابلم میترسم میدونستم خراب کردم و تمام وجودم از ترس گُر گرفته ... +ا..امیر! اولین باره امیر صداش میزنم و میبینم که نفسش کش میاد ... -چیه پرستش !؟ مگه من تا حالا چیکار کردم ؟! ترسیده چشم هام رو به هم می فشارم و لباس رو چنگ میزنم ... +می..می‌خوام لباسم رو عوض کنم ! دیگه رفتارش مثل قبل نیست . جدی شده و اینو‌ منی که نزدیک به سه ماهه باهاش هم خونه هستم بیشتر از هر آدم دیگه ای میفهمم - خب عوض کن ! منم محرمتم ... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨ اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی‌ داریم 😍. یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️ رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید. 6037997148598346 اکبرزاده فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « تو مثل التماس من میمونی... که یک شب روی شونه هاش چکیدن.. سرم گرم نوازش های اون بود که خوابم برد و کوچ شو‌ ندیدم .. حالا من موندم و یک کنج خلوت که از سقفش غریبی چکه کرده .» چشم هام جایی رو‌ نمیدید . تنها پا گذاشته بودم روی گاز و بی هدف میرفتم . پا روی ترمز می‌زارم و سر روی فرمون قرار میدم از شدت سیگار هابی که کشیده بودم به سرفه افتاده بودم .. سر بالا میارم و با دیدن رو به رو ام یکه خورده به عقب می چسبم . جلوی خانه سیمین بودم ! همان جایی که بعد از طلاق مان دیگر مستانه رو ندیده بودم .. کجا رفته بود ؟! سیمین را هم گذاشته بود رفته بود ؟! چه داشت اون آدم ؟! چه داشت که من نداشتم.!؟ به سرفه می افتم و دست روی سرم میزارم . از ماشین پیاده میشم و انگار که پاهام به سمت جلو کشیده میشه .. جلوی در می ایستم‌.. دست بالا میارم و بی اختیار روی زنگ می‌زارم . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 اونقدر داغون بودم که نمی‌دونم چند دقیقه دستم روی زنگ گذاشتم .. اما .. دیگر صدایش نمی اومد.. کسی آنجا نبود ؟! نکند سیمین هم رفته باشه ! همان‌جا فرود میام . سرفه بعدی تمام گَلویم را می سوزاند. اره .. رفته بود تا دیگر آدرسی از هیچ کدوم شون نداشته باشم.. دست روی چشم هام میزارم و سرم به دیوار تکیه میدم -ببخشید آقا !! سر بالا میارم و نیم نگاهی به آدم مقابلم میندازم.. زن میانسالی که مشخص نبود منو با می اشتباه گرفته . تنها سوالی نگاهش میکنم که ادامه میده . -با خانم انتظاری کار دارید ؟! فامیلی سیمین انتظاری بود ؟! نمی‌دونستم . تنها سری به نشونه مثبت تکون میدم که چادرش رو جمع میکنه -نیستش اقا. یکی دو روزی گرفتاری براش پیش اومده در مغازه رو بسته ‌... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
توی vip نزدیک 300 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_1 ༢ دستهای زن آرایشگر از رو
رمان پرستش عشق مون رو شروع کردید ؟ 😭😍 رمانِ دختری به اسم پرستش که به اجبار خانواده به عقد پسری به اسم امیرعلی در میاد اما خبر نداره که این پسر زمین تا آسمون باهاش تفاوت داره و درست وقتی که حاج صادق قصد می‌کنه طلاق دخترشو بگیره ، امیرعلی بدجور وا میده 🙊🙈 https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_اول بــه نـــْام او کــــه اگَـــ
رمان قانون عشق مون رو شروع کردید ؟😍🥺 رمانِ دختری که همه بهش میگفتن عروسِ شانس چرا که فواد تاجیک پولدار ترین پسر تهران عاشقش شده بود . اما ، این پسر دل باخته یک شرط داشت اون هم اینکه هیچ وقت بچه دار نشن.. اما سرنوشت سالگرد ازدواج شون رو‌ شکل دیگه رقم میزنه https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56