پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_1 ༢ دستهای زن آرایشگر از رو
رمان پرستش عشق مون رو شروع کردید ؟ 😭😍
رمانِ دختری به اسم پرستش که به اجبار خانواده به عقد پسری به اسم امیرعلی در میاد اما خبر نداره که این پسر زمین تا آسمون باهاش تفاوت داره و درست وقتی که حاج صادق قصد میکنه طلاق دخترشو بگیره ، امیرعلی بدجور وا میده 🙊🙈
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_اول بــه نـــْام او کــــه اگَـــ
رمان قانون عشق مون رو شروع کردید ؟😍🥺
رمانِ دختری که همه بهش میگفتن عروسِ شانس چرا که فواد تاجیک پولدار ترین پسر تهران عاشقش شده بود .
اما ، این پسر دل باخته یک شرط داشت اون هم اینکه هیچ وقت بچه دار نشن..
اما سرنوشت سالگرد ازدواج شون رو شکل دیگه رقم میزنه
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_355
قلبم وحشیانه خودش رو به دیواره سینه ام میکوبه و من دیگر هیچ راه فراری جز پناه بردن به خودش ندارم .
+برو بیرون !
عصبی میشه .
قدمی جلو تر میاره و تمام فاصله رو تموم میکنه ...
عرق سرد از بالای کمرم شروع به حرکت میکنه و حرکتش را با تمام وجودم حس میکنم .
پاهام زیر آن لباس لعنتی به لرزش در اومده و من دیگر هیچ راه فراری ندارم
دست بالا میاره و روی دستم میزاره..
اشک توی چشم هام جمع میشه و نمیدونم باید چیکار کنم ...
خیره میشم توی چشم هاش.
اما ...
اما چشم هاش دیگه به من خیره نیست ..
به بدنم خیره شده و ابن توان رو از پاهام میگیره ....
- عوض میکنی ؟!
یا خودم عوض کنم برات ؟!
به گریه می افتم و لبهام شروع به لرزیدن میکنه...
قدمی به سمت عقب برمیدارم که اخم هاش بیشتر در هم میشه .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨
اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی داریم 😍.
یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️
رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید.
6037997148598346
اکبرزاده
فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسینه
از جا بلند میکشم که کنجکاو ادامه میده
-ببخشید..
شما از اقوامشونی ؟!
اخمی میکنم و تنها سری به نشونه منفی تکون میدم.
+ نه ..
من از آشنایان شون هستم باهاشون کار داشتم .
لبخند ریزش عصبی ام میکنه
اونقدر که ناخودآگاه دستم مشت میکنم .
-نیستش پسرم .
فکر نمیکنم بیاد تا دو سه روز دیگه هم..
حالا اگه کاری باهاش داری میتونی شماره اش رو از اون بالا برداری .!
به عقب برمیگردم و نگاهی به نوشته های بالای آرایشگاه اش میندازم .
سیمین انتظاری ...
پس نرفته بود..
تنها سری به نشونه تایید تکون میدم
+ممنون خانم.
پس من با اجازه رفع زحمت میکنم .
لبخندی میزنه و بی حرف ازم فاصله میگیره ..
شماره رو توی موبایلم یاد داشت میکنم و به سمت ماشینم میرم .
باید ازش خبری پیدا میکردم .
خبری که بفهمم کجاست و داره چیکار میکنه .
مستانه محال بود سیمین رو رها کنه
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستچهل
دستم روی تماس میزارم و تماس وصل میشه.
اولین بوق تردید توی دلم میندازه.
چه مرگم شده بود ؟!
مگه خودم طلاقش نداده بودم ؟!
پس حالا دردم چی بود که رهاش نمیکردم ؟!
خسته دست روی موبایلم میزارم تا تماس قطع کنم که صدای خسته اش بلند میشه .
-باع بفرمایید..
خشکم میزنه.
-الو !! صدای من رو دارید ؟!
+سلام !
مکث میکنه.
مطمعن بودم صدام رو نمیشناسه..
این چند ماه به اندازه ای سیگار کشیده بودم که صدایم از این رو به اون رو تبدیل شده بود ..
-سلام آقا بفرمایید!
نگاهی به آرایشگاه اش میندازم .
چی باید میگفتم ؟!
من فقط خبری از مستانه میخواستم .
فقط همین
+نوبت میخواستم برای خانومم .
کی وقت خالی دارید ؟!
کمی فکر میکنه .
انگار که هنوزم زنگ زدن یک زن برایش عجیب است ..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
توی vip نزدیک 300 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_1 ༢ دستهای زن آرایشگر از رو
رمان پرستش عشق مون رو شروع کردید ؟ 😭😍
رمانِ دختری به اسم پرستش که به اجبار خانواده به عقد پسری به اسم امیرعلی در میاد اما خبر نداره که این پسر زمین تا آسمون باهاش تفاوت داره و درست وقتی که حاج صادق قصد میکنه طلاق دخترشو بگیره ، امیرعلی بدجور وا میده 🙊🙈
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
جواب آزمایش مثبت بارداری رو پشتم قایم کردم، کامران که کت و شلوار پوشیده از پلهها پایین اومد جانم براش رفت، من کی عاشق این دکتر مغرور شدم؟ حالا وقتش بود که جواب آزمایش رو بهش نشون بدم و بگم باردارم اما با حرفی که زد لبخند رو لبم خشکید: من امشب میرم خواستگاری چکاوک، مدت عقد موقتمون فردا تمام میشه، برگشتم دیگه نمیخوام تو این خونه باشی، متوجهی که!
به زور گفتم: اما من، من بـ...
اجازه حرف زدن نداد و خشک گفت: اما و اگر نداریم، قرارمون عقدموقت بود که برام بچه بیاری که الان یک ساله خبری از بچه نیست، فردا هم مهلت محرمیتون تمام میشه دیگه حرفی نمیمونه! تو که رو محرم نامحرم بودن حساسی، نمازت هم یادت نره، بخون بعد برو!
داشت مسخرهم میکرد، دست و دلم لرزید، کامران پشت بهم کرد و رفت و برگهی آزمایش از دستم افتاد زمین!
---------
«دوسال بعد» ؛کامران؛
- خانم حمیدی این بچه خودش رو کشت، مادرش نیومده دنبالش؟
حمیدی با شیشه شیر اومد تو اتاق: والا آقای دکتر تماس گرفتم گفت میاد.
شیر رو از دستش گرفته و دادم به بچه، چشمهای درشت سبز رنگش که پر از اشکبود منو یاد دختری میانداخت که نباید، دختری که سه سال پیش با بیرحمی بجای عمل قلب مادرش مجبورش کرده بودم عقدموقتم بشه و برام بچه بیاره اما بعد از یکسال زندگی که باردار نشد و فهمیدم عاشقم شده بی اهمیت رهاش کرده و رفتم خواستگاری همکارم.
صدایی آشنا اومد: خانم حمیدی پسرم کو؟
حمیدی گفت: تو اتاقه، چقدر دیر کردی شما
صدا نزدیکتر شد: امشب خواستگاریمه خانم حمیدی، یکم سرم شلوغ بود.
در باز شد و چکاوک وارد اتاق شد، همان دختری که با سنگدلی رهاش کرده بودم و.. گفت امشب خواستگاریش هست؟ اونم با دیدن من خشکش زده بود، با ماما گفتن پسرک تو بغلم به خودش اومد و پسرک رو از بین بازوهای خشک شدهم بیرون کشید که...😢😞😔
ادامهی داستان در کانال زیر 👇
https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
اگه دنبال رمانی قلم قوی با vipکامل و پرفروش هستید حتماً بخونیدش🤌