🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_366
+امیرعلی.
آخرین بار که اومدی مشهد چند سال پیش بود ؟!
دستی به ته ریشش میکشه.
ابرویی بالا میندازه و همونجوری که به جلو خیره است لب میزنه
-نمیدونم ..
دقیق یادم نیست .
فکر میکنم خیلی وقت نبود مرضی فوت کرده بود.
بهت زده به سمتش برمیگردم و گیج لب میزنم
+ یعنی نزدیک ده ساله نرفتیییی !؟
سری تکون میده
-زیاد علاقه نداشتم برم .
الان هم ..
اگه تو نبودی احتمالش نبود بیام .
بهت زده لب میزنم
+چطور میتونی !!
نیم نگاهی بهم میندازه و بر خلاف من که حسابی ماتم برده بیخیال لب میزنه
-چون هیچ وقت احساس تعلقی به اونجا نداشتم..
هیچ حسی نداشتم وقتی میومدم
البته ..اخرین بازی که اومدم حتی به بلوغ هم نرسیده بودم ..
سرجام صاف میشینم ..
+مطمعنم عاشقش میشی امیر علی..
اونقدر زیاد که بعد از ده روز دل کندن برات سخت ترین کار دنیاس ..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨
اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی داریم 😍.
یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️
جهت عضویت مبلغ 144 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید .
6037997148598346
اکبرزاده
فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
من یاسینم! برای انتقام از پدرم، با ملیکا ازدواج کردم. قرار بود فقط سند زمین رو بگیرم و بعد ولش کنم.
ولی اون دختر هر روز با یه لبخند سعی میکرد دلم رو بهدست بیاره و من، هر روز یه تکه از غرورش رو زیر پام له میکردم.
اون شب کتم رو برداشتم که برم. آروم جلو اومد.
_ امشبم دیر میای؟
_ آره.
با تردید گفت:
_ راستش اینجا خیلی بزرگه. تنها میترسم! میشه زودتر برگردی؟!
پوزخند زدم. _ روز خواستگاری که بهت گفتم بگو نه، باید به فکر ترس هاتم میبودی!
اشک توی چشمهاش جمع شد، اما برام مهم نبود. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و گفتم:
_ اصلاً شاید امشب خونه هم نیام. ترجیح میدم شبم رو جایی بگذرونم که از دیدن یه نفر، حالم به هم نخوره.
در رو بستم و رفتم؛ ولی فردا که برگشتم، ملیکا نبود. وارد اتاقش شدم و با چیزی که دیدم، تمام بدنم یخ زد.
اون موقع بود که فهمیدم چرا ازم میخواست زودتر برگردم؛ ولی حیف دیر شده بود و اون...❌ ادامهی پارت⬇️
https://eitaa.com/joinchat/3956934228C9d3c3437bb
IR 29
اگه دنبال یه داستان عاشقانه و هیجان انگیز هستی این رمان رو از دست نده.🙈❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/3956934228C9d3c3437bb
ظرفیت محدوده...🚷👆🏻
برای آخرین بار لینک رو میذارم!
🖤 مخلصتون آریانام
32 ساله یه بچه مایه دار که اولش پول بابام بود ولی العان با زور بازوی خودم پول درمیارم😏
یشب تو پارتی زهرماری خوردمو به دختر خدمتکار خونمون دست درازی کردم!
وقتی به خودم اومدم چند سال گذشته بود و دختره هم گم و گور شده بود، عذاب وجدان ولم نمیکرد، شبی نبود که به خودم لعنت نفرستم🤦♂
تا اینکه با کلی پول خرج کردن تونستم آدرس خونشو گیر بیارم، مادرش سرطان گرفته بود و پول دوا درمون نداشت، دختره هم از بی پولی ناچار شده بود به ...😨🥶👇
https://eitaa.com/joinchat/997654729C48913d5a6f
برای اینکه جبران کنم شدم مشتریش‼️
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستپنجاهیک
+ببخشید ..
منظوری نداشتم ..
نفس عمیقی میکشم و نگاهی به بیرون میندازم .
هوا ابری بود .
« پیام دادم بگم پرسیدم.
فکر کنم اگر گواهی از بیمارستان ببری ؛ میتونی از دادگاه اجازه بگیری که شناسنامه بدون اسم پدر ثبت بشه »
نمیدونم خوشحال بشم یا ناراحت..
اما دلم میکشنه..
برای پسرکم که از همین ابتدا خواه یا ناخواه طعم بی کسی رو میچشید
اما ..
خیلی بهتر از این بود که پدرش منت در آینده عذابش بده و دردش هزار برابر باشه ..
فواد ..
پدر نمیشد ...
+ ممنونم سیمین ..
مرخص بشم میرم دنبال کار هاش.
فعلا دارم برای بچم دنبال اسم میگردم که چیزی پیدا نمیکنم ...
« چقدر هم زود یادت افتاده تو وسواسی »
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_دویستپنجاهیک +ببخشید .. منظوری ندا
توی vip اتفاق هایی افتاده که هیچکس باورش نمیشه🤫👌...
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 90 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده..
فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید...
@ellahe_banoo
به واسطه داشتنِ صورت قشنگ و هیکل تراشیدم،خان دست گذاشت روم تا براش وارث بیارم.اونم خانی که از زن اولش سه دختر داشت و منِ بخت برگشته هم سن و سال دختراش بودم اما محکوم بودم به دلبری کردن برای خانی که همه ازش میترسیدن.مَحرمِش شدم اما حتی جرات نکردم نگاهش کنم.با دست و پای لرزون راهی اتاقِ مخصوص خان شدم.خان با صدای محکم و جذابی وادارم کرد تا کنارش بشینم.تورِ سفیدم که مخالفِ بخت سیاهم بود و بالا زد و پچ زد.
_پس چرا نگام نمیکنی کوچولو...!
دوست نداشتم به شوهر پیرم نگاه کنم، اما مجبور بودم... وقتی سرمو بالا گرفتم از دیدن چهره جذاب و جوانش از هوش رفتم اما وقتی چشم باز کردم با دیدن خان متوجه شدم...😔😱
https://eitaa.com/joinchat/98697257C3c45126927
همه دنبال سرگذشت ملکا عروس خان بودن...❌ برای آخرین بار گذاشتم عضو شو😑