eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.1هزار دنبال‌کننده
936 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 +ببخشید .. منظوری نداشتم .. نفس عمیقی میکشم و نگاهی به بیرون میندازم . هوا ابری بود . « پیام دادم بگم پرسیدم. فکر کنم اگر گواهی از بیمارستان ببری ؛ میتونی از دادگاه اجازه بگیری که شناسنامه بدون اسم پدر ثبت بشه » نمی‌دونم خوشحال بشم یا ناراحت.. اما دلم می‌کشنه.. برای پسرکم که از همین ابتدا خواه یا ناخواه طعم بی کسی رو میچشید اما .. خیلی بهتر از این بود که پدرش منت در آینده عذابش بده و دردش هزار برابر باشه .. فواد ‌‌.. پدر نمیشد ... + ممنونم سیمین .. مرخص بشم میرم دنبال کار هاش. فعلا دارم برای بچم دنبال اسم میگردم که چیزی پیدا نمیکنم ... « چقدر هم زود یادت افتاده تو وسواسی » 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_دویست‌پنجاه‌یک +ببخشید .. منظوری ندا
توی vip اتفاق هایی افتاده که هیچکس باورش نمیشه🤫👌... جهت عضویت در چنل vip مبلغ 90 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده.. فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید... @ellahe_banoo
به واسطه داشتنِ صورت قشنگ و هیکل تراشیدم،خان دست گذاشت روم تا براش وارث بیارم.اونم خانی که از زن اولش سه دختر داشت و منِ بخت برگشته هم سن و سال دختراش بودم اما محکوم بودم به دلبری کردن برای خانی که همه ازش می‌ترسیدن.مَحرمِش شدم اما حتی جرات نکردم نگاهش کنم.با دست و پای لرزون راهی اتاقِ مخصوص خان شدم.خان با صدای محکم و جذابی وادارم کرد تا کنارش بشینم.تورِ سفیدم که مخالفِ بخت سیاهم بود و بالا زد و پچ زد. _پس چرا نگام نمیکنی کوچولو...! دوست نداشتم به شوهر پیرم نگاه کنم، اما مجبور بودم... وقتی سرمو بالا گرفتم از دیدن چهره جذاب و جوانش از هوش رفتم اما وقتی چشم باز کردم با دیدن خان متوجه شدم...😔😱 https://eitaa.com/joinchat/98697257C3c45126927 همه دنبال سرگذشت ملکا عروس خان بودن...❌ برای آخرین بار گذاشتم عضو شو😑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_اول بــه نـــْام او کــــه اگَـــ
رمان قانون عشق مون رو شروع کردید ؟😍🥺 رمانِ دختری که همه بهش میگفتن عروسِ شانس چرا که فواد تاجیک پولدار ترین پسر تهران عاشقش شده بود . اما ، این پسر دل باخته یک شرط داشت اون هم اینکه هیچ وقت بچه دار نشن.. اما سرنوشت سالگرد ازدواج شون رو‌ شکل دیگه رقم میزنه https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق شونه ای بالا میندازه . -شاید سرسنگین بودنش کلافه ام میکرد . سمتش برمی‌گردم و غمگین لب میزنم +میشه باهام اینجوری حرف نزنی ؟! کج شدن لبش رو حس میکنم -چطوری !! آب دهنم قورت میدم و لب تر میکنم +همینجوری .. اینکه درست جوابم رو نمیدی .. وقتی اینجوری میکنیاااا نگاهش به سمتم میاد و منتظر ادامه حرفم هست . + وقتی اینجوری رفتار میکنی دست بالا میارم و روی قلبم میزارم +احساس میکنم اینجام گرفته . لب هاش بیشتر کش میاد -ازت ناراحت نیستم پرستش .. اگه ناراحت بودم صبح نمی‌اومدم ؛ من.. من از خودم ناراحتم که نمی‌دونم چیکار کردم که تو اینجوری از من میترسی... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق #پارت_367 شونه ای بالا میندازه . -شاید سرسن
امیرعلی مظلومو🥲.. خاطرات سفر مشهد شون عالیهههه🤫 اینو فقط بچه های vip خبر دارن ☺️. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 144 تومن به شماره کارت زیر واریز کنید. 6037997148598346 اکبرزاده. فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
هدایت شده از گسترده الی
اسم من غزالِ ! زندگینامه‌ی من روایتی واقعی از دهه ۳۰ هست! دختر زیبا و‌ تحصیلکرده شهری بودم که اصلا با فرهنگ ایل آشنایی نداشتم! بنا به مناسبات کاری پدرم، مجبور شدم زن سلطان ایل کُرد بشم..! روز خاستگاری، با  نگاه مغرور و صدای کلفت گفت: -موهای زیبایی داری!! تا دیروز توی شهر هرجور گشتی نوش جانت ! از فردا که زن من‌میشی عین زنان ایل لباس میپوشی و مراقب رفتارت هستی! تا روی دوم منو نبینی بهش میگن روی سگ ! جسورانه به چشمان پر از ابهتش خیره شدم و گفتم: -من همیشه باب روز میپوشم سلطان ! محض اطلاعتون از سگ هم نمیترسم! گره اخمش رو در هم کشید با پوزخندی عصبی گفت: -ببینیم و تعریف کنیم دختر شهری! من که میگم عین سگ از سگ میترسی! https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e
هدایت شده از گسترده الی
یعنی هرچی ارباب رعیتی خوندی بذار کنار بیا ببین چی برات آوردم🤩 رمان «غزال در عقد سلطان» به قلم حرفه ای ترین نویسنده رمانهای ارباب رعیتی که حالا اومده ایتا😍بیا بخون ببین چه شاهکاریه این رمان عضویتش به شدت محدوده جا نمونی https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بالاخره انتخاب کرده بودم اسم پسرک عزیزمو‌ که این چند روز جانم شده بود. اسمی که شباهت زیادی به شخصیتش میداد . نیواد ... شجاعت و قدرت پسرم توی این نه ماه به همه ثابت شده بود .. حتی دکتری که از وضعیت روحی و قرص هام با خبر بود ... همیشه می‌گفت این بچه حرفی برای زدن توی این دنیا داره که تا این اندازه‌ مقاومت می‌کنه .. -دوستت نیومده ؟! نگاهی به پرستار میندازم و لبخندی میزنم . به این پرستار هم عادت کرده بودم + نه .. خودمم نگرانش شدم . از صبح نه جواب تلفن میده و نه خبری ازش هست . نگاهی به برگه های مقابلش میندازه و سری تکون میده . - نگران نباش . پیداش میشه تا شب . تو هم تا فردا از اینجا راحت میشی و میری سر خونه زندگی ات .. لبخند کج و کوله ای تحویلش میدم و مشغول بازی با دستهام میشم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 از کدام خونه و زندگی صحبت میکرد ؟! نگران برای بار هزارم شماره سیمین رو میگیرم باز هم جواب نمی‌دهد. عصبی پیامی براش می‌فرستم و ملافه روی بدنم میندازم . وارد گالری میشم و نگاهی به عکسی که از نوزاد سه روزه ام گرفته بودم میندازم . لبخندی میزنم و روی موبایل رو لمس میکنم‌ دلم هواشو کرده بود.. هوای در آغوش کشیدنش رو .. چند عکس ازش گرفته بودم تا هر وقت دلم براش تنگ شد عکس هاش رو ببینم.. ناخودآگاه وارد صفحه پروفایل میشم و روی عکس نیوادم میزنم .. عکس رپ پروفایل میزارم و با ذوق می‌خندم.. میدونستم . ته دلم خبر داشتم که فواد عوضی شماره‌ ام رو داره و حتی یکی از دلایلش هم همین بود. دلم میخواست ببینه .. ببینه با ترک کردن من چه بلایی بر سر زندگی اش اومده و چه زندگی رو ترک کرده. نفس عمیقی میکشم و موبایلم روی میز میزارم که در باز میشه و سیمین داخل میاد... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼